{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💜 💜 💜 💜

💜 💜 💜 💜
عشــــــــق...
پارت 167




مهرداد :
نمی دونستم خوشحال باشم یا نه ولی اتفاقی بود که منتظرش بودم اینجوری من می رفتم پی زندگی خودم نیلوفرم ومحسنم همینطور آخر شب بود همه رفته بودن تو حیاط نشسته بودم وآسمون رو نگاه می کردم
- تنها نشستی
برگشتم وزن دایی رو نگاه کردم وگفتم : هوای تو خونه خفه ام می کنه
کنارم با فاصله نشست وگفت : چرا نمی خوابی پسرم فردا عمل داری
- خوابم نمیاد تو فکر محسنم قرار بود امشب بیاد ازش خبری نیست
زن دایی: میاد تو هم فردا باید بستری شی برو استراحت کن عمه
برگشتم نگاش کردم وگفتم : عمه من هیچ وقت نمی خواستم دل نیلوفر رو بشکنم مثله جونم دوسش داشتم ولی ...به خودم ونیلوفر بد کردم به آینده ام قید خیلی چیزا رو زدم من اصلا شاد نیستم ...فقط زنده ام بخاطر مامان
زن دایی: این چه حرفیه عمه تو که سنی نداری اینم سرنوشت تو بوده
- سرنوشتمو خودم نوشتم خیلی بد نوشتم خواستم لیلی رو از زندگیم بیرون کنم اومد کل زندگیم رو تصاحب کرد
زن دایی : اون دیگه زنت برات بچه آورده الانم بارداره وبه محبت وعشقت نیاز داره پس مراقبش باش یه زن حاضره بخاطر عشقش هر کاری بکنه لیلی واسه به دست آوردن تو هر کاری کرد ولی نیلوفر نه وایساد ونگاه کرد بعدم لج کرد وزن محسن شد می دونم دوسش داره ولی همیشه عشق تو توی دلش می مونه
لبمو گاز گرفتم
- آرزودارم زنده از اتاق عمل نیام بیرون
زن دایی دستشو جلو صورتش گرفت وگفت : اینجوری نگو عمه دور از جونت
دستی به موهام کشید وگفت : می دونی جون مادرت به جونت بنده می دونی اون دوهفته بیمارستان بودی چی به این آدم ها گذشت عشق هر آدمی تو زندگیش تجربه می کنه چرا مرگت رو از خدا می خوای
- چون دارم خفه میشم وقتی می بینم حتا نگاهمم نمی کنه اون روز خیلی باهاش بد حرف زدم ...ولی چیکار کنم نمی خوام زندگی اونو محسن خراب شه منم می خوام بچسبم به زندگی دروغیم
زن دایی لبخند کمرنگی زدوگفت : انشالا که درست میشه عمه به زنت عشق هدیه بده خدا مهرش رو تو دلت می زاره
بلند شدورفت نفس عمیقی کشیدم ولی احساس خفگی می کردم رو سینم سنگین بود بلند شدم وآروم آروم قدم می زدم
ورفتم کنار استخر پیرهنم رو درآوردم وشیرجه پریدم تو آب یکم حالم بهتر شده بود
- هی عاشق خوش می گذره
رفتم لبه ای استخر وبا لبخند نگاش کردم
- چه اجب اومدی
کفشاشو در آورد وبعدم لباسهاش رو وپرید تو آب با خنده نگاش کردم لبخندی زدوگفت : با حیا با لباس شنا می کنی
لبخند زدم وگفتم : شیراز خوش گذشت ؟
محسن :عالی بود میگم نیلوفر برگشته ؟
- آره
دیدگاه ها (۱)

💜 💜 💜 💜 عشــــــــق...پارت 169نیلوفر:صبح جمعه بود وهمه تو سا...

💜 💜 💜 💜 عشــــــــق...پارت 168مهرداد :- آره از سرما دندونام ...

💜 💜 💜 💜 عشــــــق...پارت 166نیلوفر:دوس نداشتم برگردم ولی حرف...

*ادامه پارت 165* ....نگاهم کردوگفت: ساز می زنی - بله پیانو ی...

PT/4      ات مهربون: مامان و بابا کار دارن باید برن تو با دا...

spanish girl:36

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁵ یونگی : باشه عزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط