امروز بلاخره چاپ شد ، پنجمین کتاب من ، توی هفده سال زحمت
امروز بلاخره چاپ شد ، پنجمین کتاب من ، توی هفده سال زحمت ، هفده سال تلاش و مرارت و نوشتن و نوشتن و نوشتن ، پنج تا کتاب چاپ کردم ، همه شو با اشاره و کنایه و تو هزار تا لفافه تقدیم کردم به تو ، به پسر بور همسایه بغلی که دوسش داشتم و نگفتم که دوسش دارم ، چشمای روشنت هنوز روشنی قصه های منه ، اصلا اگه نبودی تو ، من کجا و نویسندگی کجا؟ من کجا و قصه کجا؟؟
حالا احتمالا توی خونت نشستی و کنار زن و بچه ات چائی و میوه میخوری ، خسته از کار ، چشمت میفته به کتاب من که زنت داره میخونه ، زحمت نمیدی بخونیش ، نگاهش کنی حتی ، بهش میگی بابا فکر نون باش ، این چرت و پرتا چیه میخونی آخه؟ شاید اگه میرسیدیم بهم ، الان تو نویسنده بودی و من داشتم برات غذای مورد علاقتو درست میکردم ، بی اونکه شبا تا صبح به قصه جدیدم فکر کنم ، بی اونکه اتاقم شلوغ و بهم ریخته باشه و همیشه بوی سیگار بیاد توش ، بی خیلی چیزا....
تصمیم گرفتم بدم رو جلد کتاب بعدیم عکس بچگیامو چاپ کنن ، با اسم خودم درشت ، اسم داستانم هرچی باشه میزارم ، «لامصب پس کی میای» ، یا شاید هم گزاشتم «منم بابا همون دختر سبزه با دامن صورتی و موهای سیاه»...
شک دارم پیدات کنم ، میدونی ، فکر میکنم تو دنیای خودت غرقی ، اونقدر که اگه یه روز اتفاقی ببینمت و با خنده بگم ، منم فلانی ، تو یکم نگام کنی و بگی شرمنده بجا نمیارم ، پشتشم یه با اجازتون و ، راهتو بگیری و بری...
پشیمون شدم ، اسم کتاب بعدیمو میزارم
«دنیا چقدر زود عوض میشه...»
.
حالا احتمالا توی خونت نشستی و کنار زن و بچه ات چائی و میوه میخوری ، خسته از کار ، چشمت میفته به کتاب من که زنت داره میخونه ، زحمت نمیدی بخونیش ، نگاهش کنی حتی ، بهش میگی بابا فکر نون باش ، این چرت و پرتا چیه میخونی آخه؟ شاید اگه میرسیدیم بهم ، الان تو نویسنده بودی و من داشتم برات غذای مورد علاقتو درست میکردم ، بی اونکه شبا تا صبح به قصه جدیدم فکر کنم ، بی اونکه اتاقم شلوغ و بهم ریخته باشه و همیشه بوی سیگار بیاد توش ، بی خیلی چیزا....
تصمیم گرفتم بدم رو جلد کتاب بعدیم عکس بچگیامو چاپ کنن ، با اسم خودم درشت ، اسم داستانم هرچی باشه میزارم ، «لامصب پس کی میای» ، یا شاید هم گزاشتم «منم بابا همون دختر سبزه با دامن صورتی و موهای سیاه»...
شک دارم پیدات کنم ، میدونی ، فکر میکنم تو دنیای خودت غرقی ، اونقدر که اگه یه روز اتفاقی ببینمت و با خنده بگم ، منم فلانی ، تو یکم نگام کنی و بگی شرمنده بجا نمیارم ، پشتشم یه با اجازتون و ، راهتو بگیری و بری...
پشیمون شدم ، اسم کتاب بعدیمو میزارم
«دنیا چقدر زود عوض میشه...»
.
- ۳.۵k
- ۱۰ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط