Part ¹⁵
Part ¹⁵
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
رفتم سمته دره سفید و بزور جای کلید رو پیدا و کلید رو فرو کردم داخلشو پیچوندم........
با تقه کوتاهی در باز شد.........
وارد یه فضای تاریک شدم... و صدا های عجیب........
صدای خنده های وحشتناک... صدای گریه... صدای فریاد حاکی از درد.........
بدون وجود اطلاع یا دیدن همینطوری راه رفتم تا به طور عجیبی وارد سالن غذا خوری شدم..........
اون روح پلید نظاره گر ایستاده بود که کی اولین نفر میاد یا شاید هم آخرین نفر........
با این همه زمان اصلا نمیدونم نفر چندومم........
لبخندی زد و گفت:
اولین برنده مسابقه اول........
جسارتا اسمتون چی بود دوشیزه؟!
با نفرت کنترل شده گفتم:
الیزابت... الیزابت رودانیو هستم........
گفت:
دوشیزه الیزابت رودانیو رو به عنوان اولین برنده مسابقه اعلام میکنم.......
با تعجب گفتم:
بقیه کجا هستن؟!
گفت:
آها.........
خب حدوده دو نفرشون به کل از بازی خروج کردن و رفتن سره زندگیه خودشون.........
بقیه هنوز گیر افتادن........
بیست دقیقه دیگه زمانشون به پایان میرسه.........
حرفی نزدم و سریع از سالن غذاخوری رفتم بیرون.........
مرتیکه آشغال... فکر کرده مثلا من مشتاق گپ و گفتم باهاش... آخه نفهم بفهم که ما دشمنای کبیری هستیم باهم.........
این روح پلید با اسم نحصش " آلِن" فکر کرده خاصه.........
راهمو کج کردم سمته اتاقم و تا رسیدم از خستگی پخش زمین شدم.........
نفهمیدم چیشد ولی میدونم که همونجا رو زمین خوابم برد.........
...............................................................................
صبح با کمری خشک شده از روی زمین بلند شدم و هنوز خستگی توی بدنم بود مخصوصا با خوابیدن روی زمین........
تصمیم به گرفتن ادامه خواب کردم.........
رفتم روی تخت و از دوباره شبیه مرده ها غش کردم.........
حاله خوبی، نداشتم و سردرد شدیدی گرفتم..........
...............................................................................
حدودای ساعت ۱۰ صبح بود که بلند شدم و رو تخت نشستم اونم به دلیل در زدن بی موقع خدمتکارم.........
هر چند بی موقع نبود چون من بی موقع خواب بودم.........
درو باز کردم و گفتم:
بله؟!
گفت:
خانم... صبحانتون رو آوردم... به اضافه ی پاکت.........
فقط روی پاکت نوشته شده از طرف آ. ر برای اِ. ر.........
شما ایشون رو میشناسین؟!
گفتم:
بله!
و سینی و پاکت رو ازش گرفتم.........
گفتم:
مرخصی.........
گفت:
الان میرم و آخرین پیامم هم اینه که فردا مسابقه دومی شروع میشه.........
گفتم:
عه، یه روز درمیونه؟!
گفت:
بله، همیشه همینطوره!
قانون این بازیه.........
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
رفتم سمته دره سفید و بزور جای کلید رو پیدا و کلید رو فرو کردم داخلشو پیچوندم........
با تقه کوتاهی در باز شد.........
وارد یه فضای تاریک شدم... و صدا های عجیب........
صدای خنده های وحشتناک... صدای گریه... صدای فریاد حاکی از درد.........
بدون وجود اطلاع یا دیدن همینطوری راه رفتم تا به طور عجیبی وارد سالن غذا خوری شدم..........
اون روح پلید نظاره گر ایستاده بود که کی اولین نفر میاد یا شاید هم آخرین نفر........
با این همه زمان اصلا نمیدونم نفر چندومم........
لبخندی زد و گفت:
اولین برنده مسابقه اول........
جسارتا اسمتون چی بود دوشیزه؟!
با نفرت کنترل شده گفتم:
الیزابت... الیزابت رودانیو هستم........
گفت:
دوشیزه الیزابت رودانیو رو به عنوان اولین برنده مسابقه اعلام میکنم.......
با تعجب گفتم:
بقیه کجا هستن؟!
گفت:
آها.........
خب حدوده دو نفرشون به کل از بازی خروج کردن و رفتن سره زندگیه خودشون.........
بقیه هنوز گیر افتادن........
بیست دقیقه دیگه زمانشون به پایان میرسه.........
حرفی نزدم و سریع از سالن غذاخوری رفتم بیرون.........
مرتیکه آشغال... فکر کرده مثلا من مشتاق گپ و گفتم باهاش... آخه نفهم بفهم که ما دشمنای کبیری هستیم باهم.........
این روح پلید با اسم نحصش " آلِن" فکر کرده خاصه.........
راهمو کج کردم سمته اتاقم و تا رسیدم از خستگی پخش زمین شدم.........
نفهمیدم چیشد ولی میدونم که همونجا رو زمین خوابم برد.........
...............................................................................
صبح با کمری خشک شده از روی زمین بلند شدم و هنوز خستگی توی بدنم بود مخصوصا با خوابیدن روی زمین........
تصمیم به گرفتن ادامه خواب کردم.........
رفتم روی تخت و از دوباره شبیه مرده ها غش کردم.........
حاله خوبی، نداشتم و سردرد شدیدی گرفتم..........
...............................................................................
حدودای ساعت ۱۰ صبح بود که بلند شدم و رو تخت نشستم اونم به دلیل در زدن بی موقع خدمتکارم.........
هر چند بی موقع نبود چون من بی موقع خواب بودم.........
درو باز کردم و گفتم:
بله؟!
گفت:
خانم... صبحانتون رو آوردم... به اضافه ی پاکت.........
فقط روی پاکت نوشته شده از طرف آ. ر برای اِ. ر.........
شما ایشون رو میشناسین؟!
گفتم:
بله!
و سینی و پاکت رو ازش گرفتم.........
گفتم:
مرخصی.........
گفت:
الان میرم و آخرین پیامم هم اینه که فردا مسابقه دومی شروع میشه.........
گفتم:
عه، یه روز درمیونه؟!
گفت:
بله، همیشه همینطوره!
قانون این بازیه.........
- ۶۶
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط