{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یک رمان love is still beautiful

پارت یک رمان love is still beautiful
امیلیا:اسمون ابیه من چنقده خوشحالم همه چی هم خوبه رئیس هم داره چپ چپ نگام میکنه ویکی هم یه پس گردنی میزنه بهم جی هیون هم داره جلو اینه عشوه خرکی میاد ویکی:زهر مار خفه شو دیگه سرمون رفت من:چشم من زندگیمو دوست دارم نخورم.
ویکی چپ چپ نگام کرد یه پس گردنی دیگه خواست بهم بزنه در رفتم رئیس:امیلیا یه دقیقه خفه شو گمشو بیا اینجا من:رئیس جمله بندیتون تو حلق جی هیون.اینو گفتم جی هیون مث خر افتاد دنبالم که رئیس یه فحش ناموسی داد دوتامون دست از گریز برداشتیم رئیس:خوب داشتم چه زری میزدم؟ من:گفتین خفه شم گم شم بیام پیشتون رئیس:افرین حافظه ات خوبه خوب میخواستم بگم که شما یه ماه دیگه دیبوت میکنید و... من:و... رئیس:و...و اینکه یه کار اموز از المان قراره به گروهتون اضافه بشه من:واقعا؟جی هیون:اه یه دردسر دیگه ویکی:ناموسا شوخی نمیکنید؟ رئیس:اصلا وابدا شوخی ندارم خو دیگه گم شید به گوه خوریتون برسید تا من برم ببینم دختره اومد یا نه. من:رئیس فکر کنم عاشق جمله بندیتون شدم.اینو گفتم با دستام قلب گرفتم براش یه بوس هم براش فرستادم نگام کرد یه بطری اب معدنی برداشت پرت کرد سمتم قبل از اینکه بهم بخوره دویدم رفتم
لیانا:استرس دارم عرررر استرس دارم وای اگه نذاره بیام تو کمپانی چی اگه قبولم نکنن چی اگه هم گروهیام از من خوششون نیاد چی؟ چه غلطی بکنم یهو در باز شد رئیس کمپانی اومد تو من:امممم س سلام.یه نگاه کرد بهم یه لبخند زد مشخصاتمو چک کرد با استرس نگاهش کردم یهو دستشو کوبید روی میز ده متر پریدم بالا رئیس:خانوم لیانا لا! من:ب ب بله رئیس رئیس:شما...
چشمامو بستم منتظر رد شدنم شدم که.. رئیس:شما قبولید میتونید الان به اتاق کار اموز ها برید و با هم گروهیاتون اشنا بشید من:واقعا؟؟؟ قبولم کردید؟؟ رئیس:البته میتونید برید.مثل جت از اتاق زدم بیرون درو که بستم شروع کردم بالا پایین پریدن و جیغ زدن امیلیا:داشتم با ویکی حرف میزدم که یهو یه نفر از اتاق بیرون اومد مثل دیوونه ها شروع به بالا پایین پریدن کرد من: :-\
ویکی: =-O دختره: هوراااااا من:هوی عه خانومه الو یه دقیقه اروم بگیر .دختره وایساد نگام کرد یهو دختره:نه من نمیخوام اخراجم کنی همین الان قبول شدم من: :-\ ببین دخمله من نمیخوام اخراجت کنم فقط خواستم بپرسم چرا مث کانگورو بالا پایین میپرییی؟؟؟
دختره:اهان امم من همین الان قبول شدم از خوشحالی بود من:اهان تو اپن دخمل جدیده ای؟ از المان دختره:اره لیانا هستم لیانا لا 16 سالمه من:وای ویکی نیگا این چنقده ملوسه خوشکلیش تو حلق جی هیون ویکی:میگم تو چرا جدیدا هر چیزی خوشکله رو میگی تو حلق جی هیون من:ازش خوشم نمیاد ویکی:وللش اینو بچسب لیانا:امم میگم که من نمیدونم هم گروهیام کین؟ من:هم گروهیات ماییم کیوتی چنقده نازی تو اخه لیانا:واقعن؟ اسماتونو میشه بگید؟ من:به نام خوداوند من امیلیا لارنس هستم 17 سالمه از امریکا این کیوی ای هم که میبینی ریفیق فابمه ویکی:منم ویکتوریا هستم 17 سالمه از تایلند این اسکلی هم که میبینی امیلیا که خودشو معرفی کرد ریفیق اسکله من من:بیشعور خو حالا اون بوزینه ای هم که میبینی جلو اینه واس خودش عشوه میاد جی هیونه عنتره من ازش خوشم نمیاد ویکی رو نمیدونم جی هیون:امیلیا تو خیلی بی ادبی من:گیریم من بی ادبم تو رو سَنَنَه جی هیون:ایششش خوب حالا تو کی هستی؟ لیانا:من لیانام هم گروهیه جدید جی هیون:حالا یه طوری سرشو بالا میگیره انگار کیه کلا خواستم بگم خیلی زشتی خدافظ .رفت من داد زدم:حداقل از تویه بوزینه خوشکل تره عنتر اورانگوتان رئیس اومد بیرون رئیس:خوب دیگه اشنا شدید من:اری .رئیس رفت زد پس کله ی لیانا لیانا هنگ نگاهش کرد رئیس:اینو زدم بگم خیلی باهات صمیمیم خودافظ . منو ویکی هم که از خنده پهن زمین بودیم لیانا هنوز داشت هنگ نگاه میکرد من:کلا رفتارش اینجوریه خیلی رئیس باحالیه لیانا:تو نگاه اول ازش خیلی ترسیدم من:منو ویکی هم اینجوری بودیم همین بلایی که سر تو اورد سر ما هم اورد بعدش باهاش صمیمی شدیم ویکی:خوب پاشید بریم بیرون حوصله ندارم تو کمپانی بمونم من:باعش لیانا تو میای؟ لیانا:بدم نمیاد باهاتون بیام من:خوب باشه فردا با همه اشنات میکنیم .ویکی:رفتیم بیرون
امی نشسته بود پشت فرمون سمت یه کافی شاپ بردمون من:امی
چرا اومدی اینجا؟ امیلیا:اومدم به افتخار اومدن لیانا و یه ماه دیگه دیبوتمون براتون خرج کنم من:چه عجب تو دست تو جیب کردی امیلیا:یااا نامرد یعنی تا الان دست تو جیب نکردم برات عوضی من:خخخ شوخی کردم باو تنها کسی که دست تو جیب نمیکنه جی هیونه امیلیا:صد البته الان اسم اون عنتر خانوم رو نیار حالم بد میشه اه من:باوشه نخور ما رو
دیدگاه ها (۱۰)

#Part.6#مرد منچند دقیقه گذشت. صدای موسیقی از دور کم‌تر شده ب...

🎭 آخرین نقشپارت هفتمروز بعد، لیانا زودتر از همه به استودیو ر...

🦢 پارت پانزدهم | حسادتصبح، لیانا طبق معمول آماده‌ی رفتن به م...

در ون ها باز شد که با عمه هام ودوتا دیگه از عمو هام مواجه شد...

پارت 11 رمان 🎀عشق مدرسه ای🎀که لیسا گفت: لیسا: اه اقای هوانگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط