سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐
پارت یازدهم: این چیه؟
ـ «پس که اینگونه... خب ناروتو.»
ـ «هوم؟»
ـ «تو قرار نبود امشب اینجا باشی.»
ناروتو با خیال راحت شانهای بالا انداخت.
ـ «میدونم.»
ـ «پس چرا آمدی؟»
ـ «گفتم منتظرت بمونم!»
ساسوکه آهی کشید.
ـ «...»
ـ «چیه؟»
ـ «تو واقعاً آدم عجیبی هستی.»
ناروتو با افتخار لبخند زد.
ـ «ممنون!»
ـ «تعریف نبود.»
ـ «بازم ممنون!🐣»
...
ساسوکه فهمید بحث کردن هیچ فایدهای ندارد.
پس به سمت میزش رفت.
دفتر ستارهشناسی را باز کرد.📖
تلسکوپ را تنظیم کرد.🔭
و تصمیم گرفت ناروتو را کاملاً نادیده بگیرد.
حداقل...
تلاشش را بکند. (حالا واسه خودت تلاش کن پسره ی اوچیها آبادی)🤗
...
ـ «این چیه؟»🍥
ساسوکه جواب نداد.
ـ «این کتابه؟»
سکوت.
ـ «این یکی چیه؟»
باز هم سکوت.
ـ «اوههه! این چرا اینقدر دایره کشیدی روش؟»
ـ «...»
ـ «این وسیله چیکار میکنه؟»
ـ «...»
ـ «اینم واسهی ستارههاست؟🌟»
ساسوکه آرام چشمهایش را بست.
یک...
دو...
سه...
همچنان صدای پسر مزاحم بود👌
ـ «اگر پنج ثانیه ساکت بمانی...»
ناروتو با ذوق گفت:
ـ «بعدش جوابمو میدی؟»
ـ «...نه.»
ـ «اِههه.»
...
اما کنجکاوی ناروتو تمامی نداشت.
نگاهش روی یک صفحهی بزرگ که گوشهی میز قرار داشت افتاد.
روی آن، دهها ستاره با خطهای ظریف به هم وصل شده بودند.
ـ «واااای...»
بیاختیار آن را برداشت.
ـ «این دیگه چیه؟»
ساسوکه ناگهان برگشت.
ـ «اون رو زمین بذار!»
ـ «چرا؟»
ـ «چون...»
ساسوکه یک قدم جلو آمد.
ـ «مواظب باش، پاره میشه!»
اما ناروتو از روی کنجکاوی صفحه را بالاتر گرفت.
ـ «فقط یه نگاه...»
ـ «گفتم بده به من!»
ساسوکه سریع دستش را دراز کرد.
ناروتو هم ناخودآگاه صفحه را عقب کشید.
و درست همان لحظه...
هر دو برای گرفتن نقشه دست دراز کردند.
...
و فاصلهشان...
ناگهان از بین رفت.
دست چپ ساسوکه کمر ناروتو رو گرفته بود...
و دست راستش دست ناروتو رد که ردی نقشه بود...
و ناروتو دستاش روی سینه ی ساسوکه بود...
چشمهای آبی ناروتو گرد شد.
چشمهای تیرهی ساسوکه هم برای لحظهای بیحرکت ماند.
فقط چند سانتیمتر.
همین.
صدای نفسهای همدیگر را میشنیدند.
باد آرام از پنجره گذشت و چند تار از موهای طلایی ناروتو روی پیشانی ساسوکه افتاد.
هیچکدام تکان نخوردند.
انگار زمان برای چند ثانیه ایستاده بود.
این نزدیکی برای کسایی که به تازگی اسم های یکدیگر ها فهمیدا بودند... زیادی آشنا بود💞
(تلاش درست به این میگن پسره ی اوچیها آبادی)
...
بعد...
ـ «اععع...»
ناروتو اولین کسی بود که به خودش آمد.
یک قدم عقب رفت.
ـ «ببخشید...»
ساسوکه هم خیلی سریع نقشه را از دستش گرفت.
و با دقت آن را صاف کرد.
ـ «گفتم که...»
گلویش را صاف کرد.
ـ «...مواظب باش.»
صدایش این بار برخلاف همیشه، کمی آرامتر بود.
...
ناروتو سرش را خاراند.
ـ «راستی...»
ساسوکه هنوز نگاهش روی نقشه بود.
ـ «این چیه؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد ساسوکه خیلی آرام جواب داد:
ـ «نقشهی آسمونه.🌌»
ناروتو چشمهایش برق زد.
ـ «خودت کشیدیش؟»
ـ «آره.»
ـ «وااااای!»
دوباره جلو آمد، اما این بار قبل از اینکه دستش را دراز کند، مکث کرد.
ـ «...میشه فقط نگاهش کنم؟»
ساسوکه برای لحظهای به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام...
نقشه را به سمتش گرفت.
ـ «فقط نگاه.»
لبخند بزرگی روی صورت ناروتو نشست.
ـ «قول میدم!»
او با دقت به ستارهها خیره شد.
انگار برای اولین بار، به جای اینکه فقط از میان آسمان عبور کند...
واقعاً داشت آن را تماشا میکرد.
و ساسوکه، بیآنکه خودش متوجه باشد...
برای اولین بار از نشان دادن دنیای کوچکش به کسی، احساس بدی نداشت.😌
✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐
پارت یازدهم: این چیه؟
ـ «پس که اینگونه... خب ناروتو.»
ـ «هوم؟»
ـ «تو قرار نبود امشب اینجا باشی.»
ناروتو با خیال راحت شانهای بالا انداخت.
ـ «میدونم.»
ـ «پس چرا آمدی؟»
ـ «گفتم منتظرت بمونم!»
ساسوکه آهی کشید.
ـ «...»
ـ «چیه؟»
ـ «تو واقعاً آدم عجیبی هستی.»
ناروتو با افتخار لبخند زد.
ـ «ممنون!»
ـ «تعریف نبود.»
ـ «بازم ممنون!🐣»
...
ساسوکه فهمید بحث کردن هیچ فایدهای ندارد.
پس به سمت میزش رفت.
دفتر ستارهشناسی را باز کرد.📖
تلسکوپ را تنظیم کرد.🔭
و تصمیم گرفت ناروتو را کاملاً نادیده بگیرد.
حداقل...
تلاشش را بکند. (حالا واسه خودت تلاش کن پسره ی اوچیها آبادی)🤗
...
ـ «این چیه؟»🍥
ساسوکه جواب نداد.
ـ «این کتابه؟»
سکوت.
ـ «این یکی چیه؟»
باز هم سکوت.
ـ «اوههه! این چرا اینقدر دایره کشیدی روش؟»
ـ «...»
ـ «این وسیله چیکار میکنه؟»
ـ «...»
ـ «اینم واسهی ستارههاست؟🌟»
ساسوکه آرام چشمهایش را بست.
یک...
دو...
سه...
همچنان صدای پسر مزاحم بود👌
ـ «اگر پنج ثانیه ساکت بمانی...»
ناروتو با ذوق گفت:
ـ «بعدش جوابمو میدی؟»
ـ «...نه.»
ـ «اِههه.»
...
اما کنجکاوی ناروتو تمامی نداشت.
نگاهش روی یک صفحهی بزرگ که گوشهی میز قرار داشت افتاد.
روی آن، دهها ستاره با خطهای ظریف به هم وصل شده بودند.
ـ «واااای...»
بیاختیار آن را برداشت.
ـ «این دیگه چیه؟»
ساسوکه ناگهان برگشت.
ـ «اون رو زمین بذار!»
ـ «چرا؟»
ـ «چون...»
ساسوکه یک قدم جلو آمد.
ـ «مواظب باش، پاره میشه!»
اما ناروتو از روی کنجکاوی صفحه را بالاتر گرفت.
ـ «فقط یه نگاه...»
ـ «گفتم بده به من!»
ساسوکه سریع دستش را دراز کرد.
ناروتو هم ناخودآگاه صفحه را عقب کشید.
و درست همان لحظه...
هر دو برای گرفتن نقشه دست دراز کردند.
...
و فاصلهشان...
ناگهان از بین رفت.
دست چپ ساسوکه کمر ناروتو رو گرفته بود...
و دست راستش دست ناروتو رد که ردی نقشه بود...
و ناروتو دستاش روی سینه ی ساسوکه بود...
چشمهای آبی ناروتو گرد شد.
چشمهای تیرهی ساسوکه هم برای لحظهای بیحرکت ماند.
فقط چند سانتیمتر.
همین.
صدای نفسهای همدیگر را میشنیدند.
باد آرام از پنجره گذشت و چند تار از موهای طلایی ناروتو روی پیشانی ساسوکه افتاد.
هیچکدام تکان نخوردند.
انگار زمان برای چند ثانیه ایستاده بود.
این نزدیکی برای کسایی که به تازگی اسم های یکدیگر ها فهمیدا بودند... زیادی آشنا بود💞
(تلاش درست به این میگن پسره ی اوچیها آبادی)
...
بعد...
ـ «اععع...»
ناروتو اولین کسی بود که به خودش آمد.
یک قدم عقب رفت.
ـ «ببخشید...»
ساسوکه هم خیلی سریع نقشه را از دستش گرفت.
و با دقت آن را صاف کرد.
ـ «گفتم که...»
گلویش را صاف کرد.
ـ «...مواظب باش.»
صدایش این بار برخلاف همیشه، کمی آرامتر بود.
...
ناروتو سرش را خاراند.
ـ «راستی...»
ساسوکه هنوز نگاهش روی نقشه بود.
ـ «این چیه؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد ساسوکه خیلی آرام جواب داد:
ـ «نقشهی آسمونه.🌌»
ناروتو چشمهایش برق زد.
ـ «خودت کشیدیش؟»
ـ «آره.»
ـ «وااااای!»
دوباره جلو آمد، اما این بار قبل از اینکه دستش را دراز کند، مکث کرد.
ـ «...میشه فقط نگاهش کنم؟»
ساسوکه برای لحظهای به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام...
نقشه را به سمتش گرفت.
ـ «فقط نگاه.»
لبخند بزرگی روی صورت ناروتو نشست.
ـ «قول میدم!»
او با دقت به ستارهها خیره شد.
انگار برای اولین بار، به جای اینکه فقط از میان آسمان عبور کند...
واقعاً داشت آن را تماشا میکرد.
و ساسوکه، بیآنکه خودش متوجه باشد...
برای اولین بار از نشان دادن دنیای کوچکش به کسی، احساس بدی نداشت.😌
- ۶۸۰
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط