{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبل...

ساسوکه هنوز دستش را برنداشته بود.
انگشتانش روی زخم‌ها حرکت می‌کردند، آرام و خطرناک، مثلِ نوازشی که قرار نبود آرامش بیاورد؛ قرار بود حقیقت را بیرون بکشد.
بعد، یکی از همان زخم‌ها را کمی بیشتر فشار داد.

ناروتو بی‌اختیار یکی از چشمانش را از درد بست و سرش را کمی عقب کشید، اما دیوارِ پشتِ او راهِ فراری نمی‌گذاشت.

ساسوکه چشم‌هایش را تنگ کرد.
شارینگانش، سرخ و خیره‌کننده، در صورتِ ناروتو می‌درخشید.
و با همان صدای سنگین و خشمگین پرسید:

«پس چی؟»

ناروتو نفس‌نفس می‌زد.

«داری میگی که ترجیح میدی پیش یه خون‌آشامی مثل من زندگی کنی... به جای اینکه توی دنیای خودت، پیش دوستات و انسان‌های مختلف و عادی زندگی کنی؟»

لحنش هر لحظه محکم‌تر می‌شد.
بم‌تر.
سردتر.
و البته دردناک‌تر.

«پیش کسی که عاشقشی... اون بالا... این چیزی نیست که دوستش داری، خورشید؟»

ناروتو دیگر واقعاً می‌لرزید.
نه فقط از ترس؛ از این‌که ساسوکه چیزهایی را طوری جلوی چشم‌هایش می‌چرخاند که خودش هم نمی‌داند کدام بخشِ آن را باید انکار کند و کدام بخش را بپذیرد.

دلش می‌خواست همین حالا خودش را در آغوشِ ساسوکه بیندازد و برای یک لحظه، فقط یک لحظه، تمامِ این ترس‌ها را خاموش کند…

اما همه‌چیز درونش قفل شده بود.

سپس، درست در همان لحظه‌ای که نفسِ ناروتو به لرزش افتاده بود و چشمانش از فشارِ بغض می‌سوختند، دیگر نتوانست تحمل کند.

پلک‌هایش را بست.
و با صدایی که از بغض و درد می‌لرزید، کمی بلندتر گفت:

«کسی که من عاشقشم... تویی!»

سکوت.

یک سکوتِ سنگین، تیز، و کش‌دار، مثلِ لحظه‌ای که قبل از شکستنِ شیشه، همه‌چیز ناگهان بی‌صدا می‌شود.

ساسوکه انگار برای یک آن، حتی نفس هم نکشید.

فشارِ دستش روی زخم‌ها آرام آرام کمتر شد.
انگشتانش کمی سست شدند.
و سرش، خیلی آهسته، بالا آمد.

چیزی در نگاهش عوض شده بود.

نه آن‌قدر که بشود اسمش را نرم‌شدن گذاشت...
نه آن‌قدر که بشود گفت خشمش رفته...
اما یک چیزی، خیلی عمیق و پنهان، در آن نگاه لرزید.
چیزی شبیهِ همان چیزی که مدت‌ها پیش، خیلی قبل‌تر از این شبِ سرد، آرزوی شنیدنش را داشت.

این جمله...
این اعتراف...
همان چیزی بود که ساسوکه همیشه می‌خواست از ناروتو بشنود.

این‌که دوستش دارد.
این‌که فقط او را می‌خواهد.
این‌که تمامِ آن فاصله‌ها و دیوارها، در برابرِ یک حقیقتِ ساده خرد می‌شوند: *ناروتو، ماهش را دوست دارد.*

اما درست همان لحظه، چیزی تاریک‌تر در درونِ ساسوکه تکان خورد.
خاطره‌ای قدیمی.
زخمی کهنه.
باورِ تلخی که از گذشته در خونش نشسته بود:
**انسان‌ها به راحتی دروغ می‌گویند.**
خیلی راحت.
خیلی بی‌رحمانه.
برای نجات خودشان، برای فرار، برای پنهان کردنِ ترس.

پس نگاهِ ساسوکه، دوباره آهسته سرد شد.
سرد، مثل تیغه‌ای که قبل از ضربه، بی‌احساس برق می‌زند.

لب‌هایش کمی از هم باز شد و صدایی آهسته، اما کشنده، از میانشان بیرون آمد:

«داری... دروغ میگی...»
دیدگاه ها (۷)

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت چهارم: ج...

سناریو ساسونارو 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل د...

*### ادامه سناریو: «رایحه حقیقت» — پارت ۴ساعت از نیمه‌شب گذش...

من دیگر متعلق به او هستم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط