{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوچک می شوم ..

کوچک می شوم ..
مثل مادربزرگ
که کفش های کوچکی داشت
و از پله های پشت بام بالا می رفت
که برای ستاره های بختش دست تکان دهد
وقتی با تنهایی همیشگی اش
می پیچید در تنهایی بازار..
کوچک تر می شوم ..
سر می خورم از روی نرده ها
کنار برگ های شمعدانی دراز می کشم
با مورچه های دورتادور حوض می دوم
می دوم و با هم
بلند بلند
ادامه ی زندگی را جیغ می کشیم ..
دیدگاه ها (۱)

حس ها نمیمیرند ! این را فهمیدم که مردم چیزی را که گفتی و یا ...

گاهی سکوت از بلعیدن واژه ها لذت میبرد ..

فال‌مان هرچه باشدباشد ...حال‌مان را دریاب !خیال‌کن حافظ را گ...

...

اهم تیکه ای از داستانم

[ تناسخ زمان ] ۲۸ partوو سونگ تنها در سخنان برادرش سری تکان ...

زنی که خودکشی کرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط