کوچک می شوم ..
کوچک می شوم ..
مثل مادربزرگ
که کفش های کوچکی داشت
و از پله های پشت بام بالا می رفت
که برای ستاره های بختش دست تکان دهد
وقتی با تنهایی همیشگی اش
می پیچید در تنهایی بازار..
کوچک تر می شوم ..
سر می خورم از روی نرده ها
کنار برگ های شمعدانی دراز می کشم
با مورچه های دورتادور حوض می دوم
می دوم و با هم
بلند بلند
ادامه ی زندگی را جیغ می کشیم ..
مثل مادربزرگ
که کفش های کوچکی داشت
و از پله های پشت بام بالا می رفت
که برای ستاره های بختش دست تکان دهد
وقتی با تنهایی همیشگی اش
می پیچید در تنهایی بازار..
کوچک تر می شوم ..
سر می خورم از روی نرده ها
کنار برگ های شمعدانی دراز می کشم
با مورچه های دورتادور حوض می دوم
می دوم و با هم
بلند بلند
ادامه ی زندگی را جیغ می کشیم ..
- ۱.۹k
- ۱۶ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط