« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 17
آرام و بیصدا از پلهها بالا رفتم. هر قدمی که برمیداشتم، صدای ضعیف چوبهای قدیمی زیر پاهایم در سکوت عمارت میپیچید. دستم را روی نردههای سرد کشیدم و سعی کردم کوچکترین صدایی ایجاد نکنم.
وقتی به طبقه دوم رسیدم، از پشت نردهها نگاهی به سالن اصلی انداختم.
جونگسان روی یکی از مبلهای بزرگ نشسته بود و سانی کنار او قرار داشت. چند محافظ نیز اطرافشان ایستاده بودند و با دقت محیط را زیر نظر داشتند. ظاهراً هنوز متوجه حضور من نشده بودند.
گوشی بیسیمم را روشن کردم و با صدایی آرام گفتم:
لیانا : موقعیتشون رو پیدا کردم.
صدای سوجون بلافاصله در گوشم پیچید:
سوجون : عالیه. فعلاً دست نگه دار. بقیه نیروها دارن خودشون رو به داخل میرسونن.
نگاهم را از جونگسان برنداشتم.
لیانا : باشه.
اما درست در همان لحظه، یکی از محافظها سرش را بالا آورد و مستقیم به سمت من نگاه کرد.
برای چند ثانیه هر دو خشکمان زد.
لعنتی...
محافظ با صدای بلند فریاد زد:
محافظ : اونجاست!
در یک لحظه سکوت عمارت شکست.
همه ی نگاهها به سمت من چرخید.
بدون معطلی خودم را پشت دیوار انداختم و صدای قدمهای تند و فریاد محافظها در راهرو پیچید.
نفسم را کنترل کردم و اسلحهام را محکمتر در دست گرفتم.
دیگر راهی برای مخفی ماندن وجود نداشت.
بازی شروع شده بود.
صدای قدمهای سریع در راهرو میپیچید و هر لحظه نزدیکتر میشد. پشت دیوار پناه گرفته بودم و سعی میکردم ذهنم را روی شرایط متمرکز نگه دارم.
سوجون : لیانا، وضعیت چطوره؟
صدای سوجون از بیسیم شنیده شد.
لیانا : لو رفتم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد سوجون با لحنی جدی گفت:
سوجون : پس نقشه دوم رو اجرا میکنیم.
نگاهم را به انتهای راهرو دوختم. چند نفر از محافظها با عجله به سمتم میآمدند. بدون اینکه منتظر توضیح بیشتری بمانم، از جایم بلند شدم و به سمت راهروی کناری دویدم.
عمارت از چیزی که تصور میکردم بزرگتر بود. راهروهای طولانی، اتاقهای متروکه و پنجرههای شکسته، فضا را ترسناکتر کرده بودند.
در حالی که میدویدم، ناگهان صدایی از طبقه پایین بلند شد.
فریادها.
همهمه.
و بعد صدای شکستن چیزی سنگین.
به نظر میرسید سوجون و نیروهایش وارد ساختمان شده بودند.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
حداقل حالا تنها نبودم.
به یکی از اتاقها رسیدم و سریع وارد شدم. در را پشت سرم بستم و نفسم را بیرون دادم. اتاق تاریک بود و تنها نور کمی از پنجرهای شکسته به داخل میتابید.
اما هنوز فرصت استراحت نداشتم.
از لای پنجره به حیاط نگاه کردم.
چند خودرو در محوطه پارک شده بودند و افراد مختلفی در رفتوآمد بودند.
انگار جونگسان برای هر احتمالی آماده شده بود.
در همان لحظه صدای باز شدن در اتاق باعث شد سریع برگردم.
قلبم برای لحظهای از تپش ایستاد.
اما کسی که وارد شد، سوجون بود.
سوجون : بالاخره پیدات کردم.
لیانا : دیر کردی.
سوجون خندید.
سوجون : تو همیشه عجله داری.
قبل از اینکه بتوانم جواب بدهم، صدای قدمهایی از پشت در شنیده شد.
هردوی ما ساکت شدیم.
سوجون نگاه کوتاهی به من انداخت و آرام گفت:
سوجون : فکر کنم مهمون داریم.
دستگیره در بهآرامی پایین رفت...
و فضای اتاق در سکوتی سنگین فرو رفت.
این پارت اصلی هست بانو ها
شرایط پارت بعدی :
۳۵ لایک
۲۵ کامنت
۱۰ بازنشر
Part 17
آرام و بیصدا از پلهها بالا رفتم. هر قدمی که برمیداشتم، صدای ضعیف چوبهای قدیمی زیر پاهایم در سکوت عمارت میپیچید. دستم را روی نردههای سرد کشیدم و سعی کردم کوچکترین صدایی ایجاد نکنم.
وقتی به طبقه دوم رسیدم، از پشت نردهها نگاهی به سالن اصلی انداختم.
جونگسان روی یکی از مبلهای بزرگ نشسته بود و سانی کنار او قرار داشت. چند محافظ نیز اطرافشان ایستاده بودند و با دقت محیط را زیر نظر داشتند. ظاهراً هنوز متوجه حضور من نشده بودند.
گوشی بیسیمم را روشن کردم و با صدایی آرام گفتم:
لیانا : موقعیتشون رو پیدا کردم.
صدای سوجون بلافاصله در گوشم پیچید:
سوجون : عالیه. فعلاً دست نگه دار. بقیه نیروها دارن خودشون رو به داخل میرسونن.
نگاهم را از جونگسان برنداشتم.
لیانا : باشه.
اما درست در همان لحظه، یکی از محافظها سرش را بالا آورد و مستقیم به سمت من نگاه کرد.
برای چند ثانیه هر دو خشکمان زد.
لعنتی...
محافظ با صدای بلند فریاد زد:
محافظ : اونجاست!
در یک لحظه سکوت عمارت شکست.
همه ی نگاهها به سمت من چرخید.
بدون معطلی خودم را پشت دیوار انداختم و صدای قدمهای تند و فریاد محافظها در راهرو پیچید.
نفسم را کنترل کردم و اسلحهام را محکمتر در دست گرفتم.
دیگر راهی برای مخفی ماندن وجود نداشت.
بازی شروع شده بود.
صدای قدمهای سریع در راهرو میپیچید و هر لحظه نزدیکتر میشد. پشت دیوار پناه گرفته بودم و سعی میکردم ذهنم را روی شرایط متمرکز نگه دارم.
سوجون : لیانا، وضعیت چطوره؟
صدای سوجون از بیسیم شنیده شد.
لیانا : لو رفتم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد سوجون با لحنی جدی گفت:
سوجون : پس نقشه دوم رو اجرا میکنیم.
نگاهم را به انتهای راهرو دوختم. چند نفر از محافظها با عجله به سمتم میآمدند. بدون اینکه منتظر توضیح بیشتری بمانم، از جایم بلند شدم و به سمت راهروی کناری دویدم.
عمارت از چیزی که تصور میکردم بزرگتر بود. راهروهای طولانی، اتاقهای متروکه و پنجرههای شکسته، فضا را ترسناکتر کرده بودند.
در حالی که میدویدم، ناگهان صدایی از طبقه پایین بلند شد.
فریادها.
همهمه.
و بعد صدای شکستن چیزی سنگین.
به نظر میرسید سوجون و نیروهایش وارد ساختمان شده بودند.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
حداقل حالا تنها نبودم.
به یکی از اتاقها رسیدم و سریع وارد شدم. در را پشت سرم بستم و نفسم را بیرون دادم. اتاق تاریک بود و تنها نور کمی از پنجرهای شکسته به داخل میتابید.
اما هنوز فرصت استراحت نداشتم.
از لای پنجره به حیاط نگاه کردم.
چند خودرو در محوطه پارک شده بودند و افراد مختلفی در رفتوآمد بودند.
انگار جونگسان برای هر احتمالی آماده شده بود.
در همان لحظه صدای باز شدن در اتاق باعث شد سریع برگردم.
قلبم برای لحظهای از تپش ایستاد.
اما کسی که وارد شد، سوجون بود.
سوجون : بالاخره پیدات کردم.
لیانا : دیر کردی.
سوجون خندید.
سوجون : تو همیشه عجله داری.
قبل از اینکه بتوانم جواب بدهم، صدای قدمهایی از پشت در شنیده شد.
هردوی ما ساکت شدیم.
سوجون نگاه کوتاهی به من انداخت و آرام گفت:
سوجون : فکر کنم مهمون داریم.
دستگیره در بهآرامی پایین رفت...
و فضای اتاق در سکوتی سنگین فرو رفت.
این پارت اصلی هست بانو ها
شرایط پارت بعدی :
۳۵ لایک
۲۵ کامنت
۱۰ بازنشر
- ۹۰۷
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط