سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐
پارت سوم: ردپا
روز بعد، مثل همیشه با صدای خدمتکاران آغاز شد.
کلاسهای تاریخ.
آموزش سیاست.
تمرینهای مخصوص خاندان اوچیها.
و در پایان، ساعتها تمرین زیر نظر پدرش فوگاکو اوچیها.
ساسوکه نیاز به یادگیری همهی آنها داشت.📚
اما هیچکدام هم چیزی نبودند که قلبش برایشان بتپد.
وقتی شب از راه رسید، شانههایش از خستگی سنگین شده بودند.
اما مهم نبود.
امشب روز فرد بود.
و این یعنی میتوانست به برج برود.
همان جایی که هیچکس از آن خبر نداشت.
یا حداقل...
تا دیروز اینطور فکر میکرد.
...
شنل تیرهرنگش را پوشید و طبق معمول از عمارت خارج شد.
باد خنک شبانه میان شاخههای جنگل میپیچید.
نور ستارهها از لابهلای برگها دیده میشد.
ساسوکه در سکوت قدم برمیداشت.
و بیاختیار خاطراتی را به یاد آورد که مدتها سعی کرده بود فراموششان کند.
ایتاچی.
برادر بزرگترش.
تنها کسی که حرفهایش را میفهمید.
تنها کسی که وقتی از صورتهای فلکی حرف میزد، واقعاً گوش میداد.
هنوز هم صدایش را به خاطر داشت.
✨️✨️✨️
ـ «پس این یکی چیه ساسوکه؟»
ـ «صورت فلکی اژدهای شمالی.»
ـ «هوم... فکر کنم از من هم بیشتر بدونی.»
ـ «معلومه که بیشتر میدونم!»
و ایتاچی فقط میخندید.
همیشه میخندید.
ساسوکه نگاهش را پایین انداخت.
دو سال از آن روزها گذشته بود.
دو سال از وقتی که بیماری ایتاچی را از او گرفته بود.
و بعد از آن...
ستارهها دیگر مثل قبل نبودند.
مدتها حتی نتوانسته بود به آسمان نگاه کند.
انگار هر ستاره یادآور کسی بود که دیگر وجود نداشت.
اما چند ماه پیش...
وقتی برای فرار از شلوغی عمارت به جنگل آمده بود، این برج را پیدا کرده بود.
یک برج قدیمی ستارهشناسی.
فراموششده.
خاموش.
اما هنوز رو به آسمان.
و همان لحظه چیزی در قلبش دوباره بیدار شده بود.
شاید...
شاید اگر به مطالعهی ستارهها ادامه میداد...
احساس میکرد بخشی از ایتاچی هنوز کنارش خواهد ماند.🥺🌠
...
چند دقیقه بعد برج از میان درختان نمایان شد.
همان ساختمان سنگی قدیمی.
همان پناهگاه همیشگی.
ساسوکه در چوبی قدیمی رو باز کرد و از پلهها بالا رفت.
و وارد اتاق بالایی شد.
مثل همیشه سکوت همه جا را پر کرده بود.
او کتابهای نجومش را روی میز گذاشت.
دفتر یادداشتش را بیرون آورد.
و شروع کرد به سر هم کردن قطعات تلسکوپ.🪐🌌🌒
اما ناگهان مکث کرد.
اخمش در هم رفت.
چیزی عجیب بود.
خیلی عجیب.
ساسکه آرام خم شد.
روی کف سنگی برج، درست کنار پنجره...
رد یک چکمهی گلی دیده میشد.
ردی که پریدیروز آنجا نبود.
چشمان سیاهش باریک شدند.
آرام مسیر ردپا را دنبال کرد.
و چند قدم جلوتر...
خشکش زد.
ـ «...ها؟»
روی زمین، کنار لبهی برج...
یک تکه برگ کاهو افتاده بود.🥬
ساسکه چند ثانیه به آن خیره ماند.
یک برگ کاهو.🥬🦊
در برج ستارهشناسیاش.
او برگ را با دو انگشت برداشت.
صورتش کمکم در هم رفت.
ـ «یعنی چی...؟»
نگاهش میان ردپاها چرخید.
بعد به اطراف برج.
بعد دوباره به برگ کاهو.
و ناگهان همهچیز را کنار هم گذاشت.
کسی اینجا آمده بود.
کسی وارد برج شده بود.
کسی روی زمین گلی راه رفته بود.
و احتمالاً...
همانجا نشسته و غذا خورده بود.
رگ کوچکی روی شقیقهی ساسکه پرید.
ـ «چه آدم بیملاحظهای...💢»
برگ کاهو را با انزجار نگاه کرد.
ـ «کی میاد وسط برج غذا میخوره؟!»
سکوت.
فقط صدای باد شنیده میشد.
اما هرچه بیشتر به اطراف نگاه میکرد، بیشتر متوجه نشانهها میشد.
خراش کوچکی روی نرده.
جابهجا شدن یکی از صندلیهای قدیمی.
و رد کفشی که به سمت پلهها میرفت.
انگار شخص ناشناس بارها اینجا آمده بود.
درست مثل خودش.
ساسکه دندانهایش را روی هم فشرد.
این برج مال او بود.
تنها جایی که داشت.
تنها جایی که میتوانست خودش باشد.
و حالا یک مزاحم ناشناس وارد آن شده بود.
آرام به سمت پنجره رفت و به آسمان نگاه کرد.
ستارهها مثل همیشه میدرخشیدند.
اما امشب فکرش جای دیگری بود.
روی صاحب آن ردپاها.
و روی این سؤال آزاردهنده:
"این آدم دقیقاً کیه؟"
و در همان لحظه، کیلومترها دورتر...
پسری موطلایی روی پشت یک گذربال نارنجیرنگ دراز کشیده بود و با خیال راحت خوابیده بود.
بیخبر از اینکه شاهزادهای عصبانی، در حال بازجویی کردن یک برگ کاهو است. :::
🧡😭🖤
✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐
پارت سوم: ردپا
روز بعد، مثل همیشه با صدای خدمتکاران آغاز شد.
کلاسهای تاریخ.
آموزش سیاست.
تمرینهای مخصوص خاندان اوچیها.
و در پایان، ساعتها تمرین زیر نظر پدرش فوگاکو اوچیها.
ساسوکه نیاز به یادگیری همهی آنها داشت.📚
اما هیچکدام هم چیزی نبودند که قلبش برایشان بتپد.
وقتی شب از راه رسید، شانههایش از خستگی سنگین شده بودند.
اما مهم نبود.
امشب روز فرد بود.
و این یعنی میتوانست به برج برود.
همان جایی که هیچکس از آن خبر نداشت.
یا حداقل...
تا دیروز اینطور فکر میکرد.
...
شنل تیرهرنگش را پوشید و طبق معمول از عمارت خارج شد.
باد خنک شبانه میان شاخههای جنگل میپیچید.
نور ستارهها از لابهلای برگها دیده میشد.
ساسوکه در سکوت قدم برمیداشت.
و بیاختیار خاطراتی را به یاد آورد که مدتها سعی کرده بود فراموششان کند.
ایتاچی.
برادر بزرگترش.
تنها کسی که حرفهایش را میفهمید.
تنها کسی که وقتی از صورتهای فلکی حرف میزد، واقعاً گوش میداد.
هنوز هم صدایش را به خاطر داشت.
✨️✨️✨️
ـ «پس این یکی چیه ساسوکه؟»
ـ «صورت فلکی اژدهای شمالی.»
ـ «هوم... فکر کنم از من هم بیشتر بدونی.»
ـ «معلومه که بیشتر میدونم!»
و ایتاچی فقط میخندید.
همیشه میخندید.
ساسوکه نگاهش را پایین انداخت.
دو سال از آن روزها گذشته بود.
دو سال از وقتی که بیماری ایتاچی را از او گرفته بود.
و بعد از آن...
ستارهها دیگر مثل قبل نبودند.
مدتها حتی نتوانسته بود به آسمان نگاه کند.
انگار هر ستاره یادآور کسی بود که دیگر وجود نداشت.
اما چند ماه پیش...
وقتی برای فرار از شلوغی عمارت به جنگل آمده بود، این برج را پیدا کرده بود.
یک برج قدیمی ستارهشناسی.
فراموششده.
خاموش.
اما هنوز رو به آسمان.
و همان لحظه چیزی در قلبش دوباره بیدار شده بود.
شاید...
شاید اگر به مطالعهی ستارهها ادامه میداد...
احساس میکرد بخشی از ایتاچی هنوز کنارش خواهد ماند.🥺🌠
...
چند دقیقه بعد برج از میان درختان نمایان شد.
همان ساختمان سنگی قدیمی.
همان پناهگاه همیشگی.
ساسوکه در چوبی قدیمی رو باز کرد و از پلهها بالا رفت.
و وارد اتاق بالایی شد.
مثل همیشه سکوت همه جا را پر کرده بود.
او کتابهای نجومش را روی میز گذاشت.
دفتر یادداشتش را بیرون آورد.
و شروع کرد به سر هم کردن قطعات تلسکوپ.🪐🌌🌒
اما ناگهان مکث کرد.
اخمش در هم رفت.
چیزی عجیب بود.
خیلی عجیب.
ساسکه آرام خم شد.
روی کف سنگی برج، درست کنار پنجره...
رد یک چکمهی گلی دیده میشد.
ردی که پریدیروز آنجا نبود.
چشمان سیاهش باریک شدند.
آرام مسیر ردپا را دنبال کرد.
و چند قدم جلوتر...
خشکش زد.
ـ «...ها؟»
روی زمین، کنار لبهی برج...
یک تکه برگ کاهو افتاده بود.🥬
ساسکه چند ثانیه به آن خیره ماند.
یک برگ کاهو.🥬🦊
در برج ستارهشناسیاش.
او برگ را با دو انگشت برداشت.
صورتش کمکم در هم رفت.
ـ «یعنی چی...؟»
نگاهش میان ردپاها چرخید.
بعد به اطراف برج.
بعد دوباره به برگ کاهو.
و ناگهان همهچیز را کنار هم گذاشت.
کسی اینجا آمده بود.
کسی وارد برج شده بود.
کسی روی زمین گلی راه رفته بود.
و احتمالاً...
همانجا نشسته و غذا خورده بود.
رگ کوچکی روی شقیقهی ساسکه پرید.
ـ «چه آدم بیملاحظهای...💢»
برگ کاهو را با انزجار نگاه کرد.
ـ «کی میاد وسط برج غذا میخوره؟!»
سکوت.
فقط صدای باد شنیده میشد.
اما هرچه بیشتر به اطراف نگاه میکرد، بیشتر متوجه نشانهها میشد.
خراش کوچکی روی نرده.
جابهجا شدن یکی از صندلیهای قدیمی.
و رد کفشی که به سمت پلهها میرفت.
انگار شخص ناشناس بارها اینجا آمده بود.
درست مثل خودش.
ساسکه دندانهایش را روی هم فشرد.
این برج مال او بود.
تنها جایی که داشت.
تنها جایی که میتوانست خودش باشد.
و حالا یک مزاحم ناشناس وارد آن شده بود.
آرام به سمت پنجره رفت و به آسمان نگاه کرد.
ستارهها مثل همیشه میدرخشیدند.
اما امشب فکرش جای دیگری بود.
روی صاحب آن ردپاها.
و روی این سؤال آزاردهنده:
"این آدم دقیقاً کیه؟"
و در همان لحظه، کیلومترها دورتر...
پسری موطلایی روی پشت یک گذربال نارنجیرنگ دراز کشیده بود و با خیال راحت خوابیده بود.
بیخبر از اینکه شاهزادهای عصبانی، در حال بازجویی کردن یک برگ کاهو است. :::
🧡😭🖤
- ۵۴۷
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط