یکی از اون لذت هایی که دیگه نیست اینه که یه وقتایی از سرم
یکی از اون لذت هایی که دیگه نیست اینه که یه وقتایی از سرما دستم میلرزید و قرمز میشد تا چشات بهشون می افتاد می گرفتشون تو دستات و ها میکردی .... میگفتی بازتو دستکشات یادت رفته دختر ...
ولی تو نمیدونستی که من ازقصد اونارو ته کیفم قایم کرده بودم ...
چه لذتی داشت دیدن نگرانی تو برای من ......
ولی تو نمیدونستی که من ازقصد اونارو ته کیفم قایم کرده بودم ...
چه لذتی داشت دیدن نگرانی تو برای من ......
- ۲.۳k
- ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط