{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز های گربه طلایی پارت

☆راز های گربه طلایی پارت ۲☆

☆لیویا رفت درو باز کرد، باجی و مانا اومدن داخل ☆

باجی: سلام (نگاهش میوفته به لباس لیویا) کیوت شدی لیویا

لیویا: ممنون توهم خفن شدی و همچنین تو مانا

مانا: وایی ممنون

☆چیفویو از اتاق اومد بیرون☆

چیفویو: لباست قشنگه مانا (با سرخی)

مانا: ملسیی(با حالت کیوت)

باجی: مقصد اولمون کجاست

لیویا: به اینجاش فکر نکردم

مانا: یکم موتور سواری میکنیم و بعد همدیگرو تو پارک میبینیم

باجی: ایده خوبیه، پس لیویا بامن میاد

لیویا: ج جان؟

باجی: دوست نداری با من بیای؟(گونشو ناز میکنه)

لیویا:باشه(با لبخند سرخ)

مانا: پس من با چیفویو میرمم

چیفویو: باشه

☆ همه رفتن و سوار موتور شدند،توی راه از هم جدا شدند ☆

از زبان نویسنده (لارا)

باجی بیشتر گاز میداد تا لیویا بغلش کنه، لیویا از ترسش محکم باجی رو بغل میکنه، باجی یه لبخند چشم بسته میزنه

لیویا:باجی سانن لطفا آرومم برو

باجی: چیه ترسیدی؟

لیویا: آرهه

☆باجی سرعتشو کم کرد و وایستاد ☆

لیویا: چیزی شده؟

باجی: نه پیاده شو

☆لیویا پیاده شد و همینطور باجی☆

باجی: میخوام بستنی بگیرم تو چه طعمی دوست داری؟

لیویا: با طعم توت فرنگی

باجی: باشه وایستا الان میام

☆باجی رفت دوتا بستنی گرفت و اومد☆

باجی: بفرما

لیویا: ملسیی

☆لیویا و باجی داشتن بستنی میخوردن که باجی متوجه بستنی کنار لب لیویا شد و لیسیدش☆

لیویا: باجی سانن(با سرخی)

باجی: ببخشید کنار لبت بستنی بود

لیویا: خ خب میگفتی (با سرخی)

باجی: دلم خواست خودم پاکش کنم(با نیشخند)

☆لیویا بستنیشو خورد و باجی هم بستنی شو تموم کرد و سوار موتور شدند ورفتند پارک ☆

☆پرش به مکان چیفویو و مانا☆

اونا داشتند موتور سواری میکردند مانا چیفویو روبغل کرده بود و چیفویو سرخ شده بود، موتورو نگه داشت و دوتا نوشیدنی خرید

چیفویو: بیا (با سرخی و چشم بسته)

مانا: ممنون

مانا نوشیدنی شو خورد و دید یکمی از نوشیدنی رو گونه چیفویوست پس یه دستمال از جیبش اورد بیرون و گونه چیفویو رو پاکش کرد دید چیفویو سرخ شده


چیفویو: م ممنون

مانا: تو خیلی خجالتی هستی

چیفویو: هه هه اره

مانا: هینشو هم دوست دارم

چیفویو: چییی

مانا: م منظورم نوشیدنی بود (تو ذهنش: من دارم چی میگم آخه)

چیفویو: اهان

☆این دوتا هم سوار موتور شدند ورفتند پارک☆

☆باجی و لیویا روی صندلی نشسته بودند که باجی سر لیویا رو گذاشت رو شونه اش و دستس گرفت☆

لیویا: باجی سا..

باجی: هیشش حرف نزن

لیویا: اما..

☆که باجی بلند شد و روبه روی لیویا زانو زد و دستشو گرفت و بوسید ☆

باجی: من عاشقتم نمیتونم بدون اینکه ببینمت راحت باشم وقتی پسرهای دیگه باهات صحبت میکنن دلم میخواد بکشمشون دلم به چیزی که مال منه نزدیک بشن

لیویا: م من م میشه گفت یه ساله که دوست د دارم

باجی: پس چرا بهم نگفتی

لیویا: میترسیدم که تو منو دوست نداشته باشی

باجی: من عاشقتم


☆باجی بلند شد نشست کنار لیویا و موهاشو پشت گوشش گذاشت ☆

باجی: میشه مال من باشی؟

لیویا: باید فکر کنم

باجی: باشه بهت زمان میدم

☆چیفویو و مانا اومدند ☆

مانا: سلام سلام

چیفویو: سلام

لیویا: سلام خوبید

مانا: خوبیم بهتون خوش گذشت؟(با لبخند مرموز)

لیویا: نه اصلا اون چیزی که فکر میکنی نیست

باجی: خب چکار کنیمم

چیفویو: نمیدونم

لیویا: امم نمیدونم

مانا: خب بریم شهر بازی دیگه

باجی: آره یادم رفته بود پاشید ببینم
دیدگاه ها (۱۴)

☆راز های گربه طلایی پارت ۳☆☆همه گی پاشدند باجی و چیفویو موتو...

☆راز های گربه طلایی پارت ۴☆+از زبان لیویا +دیر بیدار بیدار ش...

استایلشون

☆راز های گربه طلایی پارت ۱☆+از زبان لیویا +بیدار شدم و رفتم ...

پارت ۱۰ زندگی شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط