راز های گربه طلایی پارت
☆راز های گربه طلایی پارت ۳☆
☆همه گی پاشدند باجی و چیفویو موتوراشون رو بردن پارکینگ، بخاطر اینکه شهر بازی به پارک نزدیک بود زود رسیدند،مانا دست چیفویو رو گرفت و سوار قطار بازی توی شهربازی شدند چیفویو بخاطر ترسش مانا رو محکم بغل کرده بود باجی و لیویا هم سوار چرخ و فلک شدند باجی دستای لیویا رو بالا سرش نگه داشت و بوسیدش لیویا داشت تقلا میکرد که ولش کنه اما باجی گوش نمیکرد و بعد از ۵دقیقه ولش کرد☆
لیویا: من هنوز قبول نکرده ب بودم(با قرمزی)
باجی:(توی ذهنش: نمیتونم جلوی هوسمو بگیرم) در هر صورت تو مال منی
لیویا:.......
باجی: فهمیدی؟
لیویا:....
چرخ و فلک وایستاد و باجی و لیویا پیاده شدند، لیویا ساکت شده بود،چیفویو و مانا هم اومدند
مانا: سلاممم
لیویا: سلام، دیگه بریم
چیفویو: چیزی شده؟
لیویا: نه
باجی: خب پس بریم
مانا: باشه
چیفویو ولیویا سوار موتور شدند ورفتند مانا و باجی هنوز نرفته بودن
مانا: چیزی شده بود؟
باجی: نتونستم جلوی هوسمو بگیرم
مانا: مگه نمیدونی اون خجالتیه
باجی: میدونم
مانا: حالا هم قهر کرده
باجی: فک کنم
باجی و مانا. هم سوار موتور شدند و رفتن ساعت ۹ بود
از زبان لیویا
وارد خونه شدم و رفتم سمت اتاقم ولباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم و همش به این فکر میکردم که باید جوابشو چی بدم که یه پیام اومد تو گوشیم برداشتمش و دیدم از طرف باجی بود نوشته بود (ببخشید که امروز اونطوری رفتار کردم منو میبخشی؟)
جوابی بهش ندادم و گوشیو خاموش کردم و خوابیدم
☆همه گی پاشدند باجی و چیفویو موتوراشون رو بردن پارکینگ، بخاطر اینکه شهر بازی به پارک نزدیک بود زود رسیدند،مانا دست چیفویو رو گرفت و سوار قطار بازی توی شهربازی شدند چیفویو بخاطر ترسش مانا رو محکم بغل کرده بود باجی و لیویا هم سوار چرخ و فلک شدند باجی دستای لیویا رو بالا سرش نگه داشت و بوسیدش لیویا داشت تقلا میکرد که ولش کنه اما باجی گوش نمیکرد و بعد از ۵دقیقه ولش کرد☆
لیویا: من هنوز قبول نکرده ب بودم(با قرمزی)
باجی:(توی ذهنش: نمیتونم جلوی هوسمو بگیرم) در هر صورت تو مال منی
لیویا:.......
باجی: فهمیدی؟
لیویا:....
چرخ و فلک وایستاد و باجی و لیویا پیاده شدند، لیویا ساکت شده بود،چیفویو و مانا هم اومدند
مانا: سلاممم
لیویا: سلام، دیگه بریم
چیفویو: چیزی شده؟
لیویا: نه
باجی: خب پس بریم
مانا: باشه
چیفویو ولیویا سوار موتور شدند ورفتند مانا و باجی هنوز نرفته بودن
مانا: چیزی شده بود؟
باجی: نتونستم جلوی هوسمو بگیرم
مانا: مگه نمیدونی اون خجالتیه
باجی: میدونم
مانا: حالا هم قهر کرده
باجی: فک کنم
باجی و مانا. هم سوار موتور شدند و رفتن ساعت ۹ بود
از زبان لیویا
وارد خونه شدم و رفتم سمت اتاقم ولباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم و همش به این فکر میکردم که باید جوابشو چی بدم که یه پیام اومد تو گوشیم برداشتمش و دیدم از طرف باجی بود نوشته بود (ببخشید که امروز اونطوری رفتار کردم منو میبخشی؟)
جوابی بهش ندادم و گوشیو خاموش کردم و خوابیدم
- ۴.۰k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط