راز های گربه طلایی پارت
☆راز های گربه طلایی پارت ۴☆
+از زبان لیویا +
دیر بیدار بیدار شدم، چیفویو هنوز خوابیده بود صبحونه مو خوردم و رفتم پیاده روی باجیو دیدم برای اینکه منو نبینه میخواستم زودبرم که یکی از پشت منو گرفت برگشتم دیدم هینا بود ☆
هینا: سلاممم لیویا (با داد)
☆باجی متوجه لیویا شد و رفت سمتش☆
باجی: سلام گربه کوچولوم(با نیشخند)
لیویا: هینا ولم کن
+هینا لیویا رو ول کرد اما باجی از پشت بغلش کرد و نزاشت بره +
باجی: ببخشید دیگه
لیویا:...
هینا: شما رلیددددد
لیویا: نه
باجی: اره
لیویا:اره؟؟
باجی: یعنی هنوز نه
هینا: آهان
باجی: من با لیویا کار دارم پس من برم بت تاکمیچی بگو بعدا بهش مبارزه کردن رو یاد میدم
هینا: باشه
+لیویا رو رو کولش گذاشت و رفت سمت خونه از اونجایی که مانا خونه نبود وارد خونه شدند و رفتن اتاق و.........+
+از زبان لیویا +
دیر بیدار بیدار شدم، چیفویو هنوز خوابیده بود صبحونه مو خوردم و رفتم پیاده روی باجیو دیدم برای اینکه منو نبینه میخواستم زودبرم که یکی از پشت منو گرفت برگشتم دیدم هینا بود ☆
هینا: سلاممم لیویا (با داد)
☆باجی متوجه لیویا شد و رفت سمتش☆
باجی: سلام گربه کوچولوم(با نیشخند)
لیویا: هینا ولم کن
+هینا لیویا رو ول کرد اما باجی از پشت بغلش کرد و نزاشت بره +
باجی: ببخشید دیگه
لیویا:...
هینا: شما رلیددددد
لیویا: نه
باجی: اره
لیویا:اره؟؟
باجی: یعنی هنوز نه
هینا: آهان
باجی: من با لیویا کار دارم پس من برم بت تاکمیچی بگو بعدا بهش مبارزه کردن رو یاد میدم
هینا: باشه
+لیویا رو رو کولش گذاشت و رفت سمت خونه از اونجایی که مانا خونه نبود وارد خونه شدند و رفتن اتاق و.........+
- ۴.۰k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط