{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حالم خوب است،

حالم خوب است،
هنوز خواب می بینم ابری می آید
و مرا تا سر آغاز روییدن بدرقه می کند
تابستان که بیاید نمی دانم چند ساله می شوم
اما صدای غریبی مرتب می خوانَدم :
تو کی خواهی مرد!؟
به کوری چشم کلاغ؛ عقابها هرگز نمی میرند .
مهم نیست !
تو که آن بید لب حوض را به خاطر داری !
همین امروز غروب
برایش دو شعر از نیما خواندم
او هم خم شد بر آب و گفت :
گیسوانم را مثل «ری را» بباف.
دیدگاه ها (۱)

چه گریزیست ز من ؟ چه شتابیست به راه ؟ به چه خواهی بردن در شب...

گاهی... یک خلوتِ دنج و بی‌واسطه.. یک لیوان چای.. و چند صفحه ...

همه ی کسانی که مرا میشناسند...میدانند که چه آدم حسودی هستم ؛...

بوی تو می‌ دهد آغوش خالی امای واقعیت عشق خیالی اممست توئم که...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

«مردی بین ما »پارت ۱۸: «صبحِ خاکستری» اولین پرتوهای بی‌رمق خ...

لبخند ممنوعه لئو — پارت ۱بیست‌ودو سال گذشته بود...بیست‌ودو س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط