{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه گریزیست ز من ؟

چه گریزیست ز من ؟
چه شتابیست به راه ؟
به چه خواهی بردن
در شبی اینهمه تاریک پناه ؟

مرمرین پله آن غرفه عاج !
ای دریغا که ز ما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است .

نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست .
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابانست .

می فرو مانده به جام
سر به جاده نهادن تا کی ؟
او در اینجاست نهان
می درخشد در می

گر بهم آویزیم
ما دو سرگشته تنها ، چون موج
به پناهی که تو می جویی ، خواهیم رسید
اندر آن لحظه جادویی اوج ! ...
دیدگاه ها (۱)

گاهی... یک خلوتِ دنج و بی‌واسطه.. یک لیوان چای.. و چند صفحه ...

مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا می میرم؛و فردا چطور؟جوری...

حالم خوب است،هنوز خواب می بینم ابری می آیدو مرا تا سر آغاز ر...

همه ی کسانی که مرا میشناسند...میدانند که چه آدم حسودی هستم ؛...

سفیر کبیر Grand Ambassador

*****پارت ۱۳: سکونِ جادویی در قلبِ آشوب**تالار سلطنتی دیگر ی...

پارت ۱۰ راز ستارۀ درخشان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط