پارت8#
پارت8#
چندروزگذشتومن شاهدحال بدداداشم بودم.یه روزکه ازمدرسه برمیگشتم دیدمش سرکوچمون بایقه ی پاره وصورت سرخ تند تند راه خونه رو میرفت. بانگرانی نگاش کردم، معلوم بودبازبچه های بداذیتش کرده بودن.خواستم برم جلوحالشوبپرسم که چرااین طوری شدی،اماترسیدم دوباره ناراحتش کنم.
بایدحساب پسربداروبرسم،بایدداداشموخوشحال کنم.بااین فکرنقشه حسابی کشیدم.
فرداصبح مامان بیدارم کردکه برم مدرسه،باعجله لباساموپوشیدمو،کتاباموکه مامان داخل کیفم گذاشته بودرو درآوردم، بعدتجهیزات عملیاتوداخلش گذاشتم.بعدسمت دراتاق دویدم امامکث کردموبرگشتم سرکمدم ولباس زورو روبرداشتم وچپوندم داخل کیفم.
نبایدکسی منوببینه زوروهمیشه سریع.
بابامارورسوندمدرسه اول من باس پیاده بشم چون اول به مدرسه من میرسیدیم، بعدمدرسه داداش آراز.مدرسه داداش آرازیک خیابون پایین تربود.وقتی پیاده شدم بلند خداحافظی کردمودویدم سمت مدرسه سرعتموکم کردم تاباباحرکت کنه ،حواسمم بودسرایدارمدرسه منونبینه.بادوخودموپشت درختی پایین ترازمدرسه رسوندمو قایم شدم.وقتی نفسم جااومد شروع کردم دویدن سمت مدرسه داداش آراز.
ازپشت ماشینی که سنگرگرفته بودم مدرسه روزیرنظرگرفتم،کمی منتظرموندم تاهمه رفتن تووبیشتترموندم تاصف مسخره صبحگاهی هم تموم شه تاحیاط خلوت شه،مگه راهنمایی هم صف صبحگاهی داره باز؟من گفتم شایدبرم راهنمایی دیگه صف نداریم !که دوساعت بایستم به حرفای مسخره مدیرگوش کنیم اه چه بد.انگارزنگ کلاس خورد ،ازلای دربازمونده داخل ونگاه کردم بایدتاسرایدارنیومده برم تو آروم آروم رفتم تو،بعدسمت دستشویی هادویدم.همیشه توفیلما دیدم بچه های بد میخوان بچه های مظلوم عینکی دست پاچلفتی رواذیت کنن میبرند داخل دستشویی هابعدبه زورتغذیه شومیگیرن.
چندروزگذشتومن شاهدحال بدداداشم بودم.یه روزکه ازمدرسه برمیگشتم دیدمش سرکوچمون بایقه ی پاره وصورت سرخ تند تند راه خونه رو میرفت. بانگرانی نگاش کردم، معلوم بودبازبچه های بداذیتش کرده بودن.خواستم برم جلوحالشوبپرسم که چرااین طوری شدی،اماترسیدم دوباره ناراحتش کنم.
بایدحساب پسربداروبرسم،بایدداداشموخوشحال کنم.بااین فکرنقشه حسابی کشیدم.
فرداصبح مامان بیدارم کردکه برم مدرسه،باعجله لباساموپوشیدمو،کتاباموکه مامان داخل کیفم گذاشته بودرو درآوردم، بعدتجهیزات عملیاتوداخلش گذاشتم.بعدسمت دراتاق دویدم امامکث کردموبرگشتم سرکمدم ولباس زورو روبرداشتم وچپوندم داخل کیفم.
نبایدکسی منوببینه زوروهمیشه سریع.
بابامارورسوندمدرسه اول من باس پیاده بشم چون اول به مدرسه من میرسیدیم، بعدمدرسه داداش آراز.مدرسه داداش آرازیک خیابون پایین تربود.وقتی پیاده شدم بلند خداحافظی کردمودویدم سمت مدرسه سرعتموکم کردم تاباباحرکت کنه ،حواسمم بودسرایدارمدرسه منونبینه.بادوخودموپشت درختی پایین ترازمدرسه رسوندمو قایم شدم.وقتی نفسم جااومد شروع کردم دویدن سمت مدرسه داداش آراز.
ازپشت ماشینی که سنگرگرفته بودم مدرسه روزیرنظرگرفتم،کمی منتظرموندم تاهمه رفتن تووبیشتترموندم تاصف مسخره صبحگاهی هم تموم شه تاحیاط خلوت شه،مگه راهنمایی هم صف صبحگاهی داره باز؟من گفتم شایدبرم راهنمایی دیگه صف نداریم !که دوساعت بایستم به حرفای مسخره مدیرگوش کنیم اه چه بد.انگارزنگ کلاس خورد ،ازلای دربازمونده داخل ونگاه کردم بایدتاسرایدارنیومده برم تو آروم آروم رفتم تو،بعدسمت دستشویی هادویدم.همیشه توفیلما دیدم بچه های بد میخوان بچه های مظلوم عینکی دست پاچلفتی رواذیت کنن میبرند داخل دستشویی هابعدبه زورتغذیه شومیگیرن.
- ۱.۱k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط