{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهل‌ونهم | صدایی در تاریکی

پارت چهل‌ونهم | صدایی در تاریکی

پارک لارا

چند دقیقه‌ای بود که من و جونگ‌کوک توی مسیر جنگلی قدم می‌زدیم.

هر از گاهی یکی از ما چیزی می‌گفت و دیگری می‌خندید. فضای بینمون برخلاف قبل، دیگه اون سکوت سنگین رو نداشت.

ـ راستی، ـ جونگ‌کوک گفت، ـ هنوز فکر می‌کنی من آدم سردی‌ام؟

لبخند زدم.

ـ یکم.

ـ فقط یکم؟

ـ خب... خیلی هم کم نه.

خندید.

ـ پس باید بیشتر تلاش کنم.

ـ برای چی؟

ـ برای اینکه نظرت عوض بشه.

لبخند زدم.

ـ شاید موفق شدی.

چند قدم دیگه رفتیم.

هوا خنک‌تر شده بود و صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پامون می‌اومد.

همون لحظه صدایی از دور بلند شد.

«آوووووو...»

قدم‌هام متوقف شد.

ـ جونگ‌کوک...

دوباره صدا اومد.

این بار واضح‌تر.

ـ آوووووو...

چشم‌هام گرد شد.

ـ گرگه؟!

جونگ‌کوک خندید.

ـ احتمالاً.

ـ «احتمالاً»؟!

صدای دیگه‌ای هم از دور شنیده شد؛ شبیه پارس چند سگ.

من دیگه واقعاً ترسیده بودم.

ـ جونگ‌کوک من می‌ترسم!

ـ چیزی نیست، دورن.

ـ نه! صداشون نزدیکه!

یک قدم دیگه صدا اومد و من بدون اینکه فکر کنم، سریع رفتم سمتش.

ـ وای خدااا!

جونگ‌کوک خندید و من رو محکم گرفت.

ـ آروم باش، لارا.

ـ من نمی‌تونم آروم باشم!

ـ گفتم دورن.

ـ تو از کجا می‌دونی؟!

ـ چون صدای زوزه از اون طرف میاد.

ـ من که جهت صدا رو نمی‌فهمم!

جونگ‌کوک هنوز داشت می‌خندید.

ـ واقعاً از سگ و گرگ این‌قدر می‌ترسی؟

ـ آره!

بعد از شدت ترس، ناخودآگاه خودم رو بیشتر بهش چسبوندم.

جونگ‌کوک که دید واقعاً ترسیدم، دست‌هاش رو دورم محکم‌تر کرد.

ـ باشه، باشه... من کنارتم.

ـ نرو!

ـ نمی‌رم.

صدای زوزه دوباره بلند شد.

این بار دیگه تحمل نکردم و دست‌هام رو دور گردنش حلقه کردم.

ـ جونگ‌کوککک!

ـ چی؟

ـ من نمیام پایین!

جونگ‌کوک خندید.

ـ پس چی کار کنم؟

ـ همین‌جا بمون!

ـ وسط جنگل؟

ـ آره!

خنده‌اش بیشتر شد.

ـ لارا، داری خفه‌م می‌کنی.

ـ مهم نیست!

جونگ‌کوک با خنده سرش رو تکون داد و من رو بلند کرد تا راحت‌تر نگهم داره.

ـ خب، خانوم ترسو، الان بهتر شد؟

من هنوز دست‌هام دور گردنش بود.

ـ نه!

ـ چرا؟

ـ چون هنوز صداشون میاد!

ـ دورن.

ـ ولی من می‌شنوم!

جونگ‌کوک خندید.

ـ باشه، پس تا وقتی آروم نشدی، همین‌جا می‌مونی.

سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم و با صدای لرزون گفتم:

ـ قول؟

ـ قول.


---

حدود یک ساعت بعد، صدای قدم‌هایی از سمت مسیر اصلی شنیده شد.

جونگ‌کوک سرش رو برگردوند.

ـ فکر کنم بچه‌ها برگشتن.

من هنوز توی بغلش بودم.

ـ واقعاً؟

ـ آره.

چند لحظه بعد صدای میچا بلند شد:

ـ لارااا؟!

رُزا گفت:

ـ کجان این دوتا؟

جی‌هان جلوتر اومد و ناگهان ایستاد.

بقیه هم پشت سرش رسیدن.

همه چند ثانیه فقط به ما نگاه کردن.

من هنوز دست‌هام دور گردن جونگ‌کوک بود و جونگ‌کوک هم منو در آغوش گرفته بود.

سکوت عجیبی برقرار شد.

بعد میچا با دهان باز گفت:

ـ ...

رُزا دستش رو جلوی دهنش گرفت.

ـ نه...

لیام زد زیر خنده.

ـ ما یک ساعت رفتیم... اینا اینجا چه کار می‌کردن؟!

جی‌هان با خنده به جونگ‌کوک نگاه کرد.

ـ فکر کنم یه چیزی رو از دست دادیم.

من با دیدن قیافه‌شون تازه فهمیدم چه شکلی هستیم.

با عجله گفتم:

ـ صبر کنین! این چیزی که فکر می‌کنین نیست!

میچا با خنده گفت:

ـ ما هنوز چیزی نگفتیم!

ـ ولی قیافتون همه‌چی رو می‌گه!

جونگ‌کوک بالاخره منو آروم پایین گذاشت و خندید.

ـ از گرگ ترسیده بود.

رُزا گفت:

ـ گرگ؟!

میچا زد زیر خنده.

ـ لارا از گرگ ترسیده و رفته تو بغل جونگ‌کوک؟!

ـ میچا خفه شو!

جی‌هان خندید.

ـ خب حداقل فهمیدیم چرا یک ساعت پیداتون نکردیم.

من با اخم مصنوعی گفتم:

ـ من واقعاً ترسیده بودم!

جونگ‌کوک کنارم ایستاد و با لبخند گفت:

ـ تأیید می‌کنم.

میچا با شیطنت گفت:

ـ آره، از قیافه‌ت هم کاملاً مشخصه!

همه خندیدن و من فقط با حرص بهشون نگاه کردم.

ولی ته دلم هنوز از اینکه جونگ‌کوک تمام اون مدت کنارم مونده بود، گرم بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایی ارزش حمایت نداره فیک؟:)
دیدگاه ها (۰)

پارت پنجاهم | «من دیگه نمیام!»پارک لاراساعت از یک و نیم شب گ...

پارت چهل‌وهشتم | میان درخت‌هاپارک لاراهنوز چند دقیقه از پیشن...

پارت چهل‌وهفتم | یک شب آرامپارک لاراآشپزخونه کم‌کم پر شده بو...

پارت بیست‌وهفتم |در آسمانچند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آ...

پارت دوازدهم | راهی ویلاپارک لارامهمونی کم‌کم داشت تموم می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط