فصل سوم (شب دردناک )
فصل سوم (شب دردناک )
پارت ۲۸۶
با استرس نفس هایش را بیرون میفرستاد حس میکرد نفسش را گرفته بودن و نمیگذاشت آن به راحتی نفس بکشه استرس داشت دیونه اس میکرد و این استرس باعث لرز دست و پاهایش میشد و با خود زمزمه میکرد ( خدا یا دارم از استرس میمیرم ) و برای آخرین بار به آن تیکه پلاستیکی خیره شد درست میدید حال که دو خط مثبت را میدید از شدت خوشحالی بغضش گرفت و دستش را از رو دهانش برداشت و رو شکمش گذاشته( یعنی دارم مادر میشم بچه جیمینو باردارم ) تقی به در زده شد...... جیمین: ات میدونی چند ساعتی میشه که تو حمومی
دستش را گذاشته رو دستگیره در و چندیدن بار به سمته پایین کشید با دیدن اینکه در را قفل کرده بود تعجب و کمی عصبی گفت
جیمین: ات چرا درو قفل کردی
ات : ا...الان میام
تست را برداشت و تو یکی از کشو های کمد گذاشت. و مشغول پوشیدن لباسش شد شلوار جین و پیراهن دکمه دار آبی رنگ را پوشید با موهای خیس از حمام خارج شد و جیمین را مشغول حرف زدن با گوشی دید
بیخیال سمته سشوار رفت و مشغول خشک کردن موهایش شد ...
صدا جیمین باعث شد زود دکمه سوارش رو فشار بده و صدا خفه بشه ...
جیمین: ات چته مگه نمیبینی با گوشی حرف میزنم
دختره از عصبانیت بیجا جیمین شوکه و با ترس کمی گفت
ات: خوب موهام خیس بودن
جیمین بدونه هیچ حرفی دیگی سمته در قدم برداشت و از اتاق خارج شد چی شده بود دختره با ناراحتی سشوار را گذاشت رو میز و بعد از چندیدن بار شانه زدن موها مشغول زدن پیراهن تو شلوارش شد
اسلاید دو لباسه ات اسلاید سه جیمین
و سمته پنچره رفت هیچی اونجور نشد که تصور کرده بود آهی کشید و دستش را گذاشته رو شکم اش و با خودش گفت.... ( کوچولو مامانی نگران نباش همه چی درست میشه ... البته امید وارم ) از اتاق خارج شد و با هزاران گرسنه گی سمته اشپرخونه رفت رو صندلی نشست و گفت
ات: دائه خیلی گرسنمه خیلی
دائه: الان برات چای میریزم
نگاهی به کل سفره انداخت صبح اول که جیمین خیلی عصبانی بود و معلوم نبود که میاد رو سفره یا نه با این افکار مشغول خوردن شد مثل یک خرس مشغول بود تا حدی میخورد که همه چی را فراموش کرده بود یادش نبود که این چندمین تستی بود که میخورد
دائه : آقا برای شما هم چای بریزم
دخترک اصلا حواسش نبود که بجز اون و دائه یک نفر دیگه هم بود ... جیمین در این همه مدت مشغول دیدن آن دختر بود تیکه اش را از دیوارگرفت و روبه رو دخترک نشست
جیمین: چی شده این چندمیه ؟
دختره با ناراحتی گفت
ات: گرسنم شده نباید بخورم ؟
جیمین: چرا بخور ولی ... چرا حس میکنم از دستم ناراحتی
ات : چرا باید ناراحت باشم ؟
جیمین: نمیدونم شاید تو اتاق کمی تند حرف زدم
پارت ۲۸۶
با استرس نفس هایش را بیرون میفرستاد حس میکرد نفسش را گرفته بودن و نمیگذاشت آن به راحتی نفس بکشه استرس داشت دیونه اس میکرد و این استرس باعث لرز دست و پاهایش میشد و با خود زمزمه میکرد ( خدا یا دارم از استرس میمیرم ) و برای آخرین بار به آن تیکه پلاستیکی خیره شد درست میدید حال که دو خط مثبت را میدید از شدت خوشحالی بغضش گرفت و دستش را از رو دهانش برداشت و رو شکمش گذاشته( یعنی دارم مادر میشم بچه جیمینو باردارم ) تقی به در زده شد...... جیمین: ات میدونی چند ساعتی میشه که تو حمومی
دستش را گذاشته رو دستگیره در و چندیدن بار به سمته پایین کشید با دیدن اینکه در را قفل کرده بود تعجب و کمی عصبی گفت
جیمین: ات چرا درو قفل کردی
ات : ا...الان میام
تست را برداشت و تو یکی از کشو های کمد گذاشت. و مشغول پوشیدن لباسش شد شلوار جین و پیراهن دکمه دار آبی رنگ را پوشید با موهای خیس از حمام خارج شد و جیمین را مشغول حرف زدن با گوشی دید
بیخیال سمته سشوار رفت و مشغول خشک کردن موهایش شد ...
صدا جیمین باعث شد زود دکمه سوارش رو فشار بده و صدا خفه بشه ...
جیمین: ات چته مگه نمیبینی با گوشی حرف میزنم
دختره از عصبانیت بیجا جیمین شوکه و با ترس کمی گفت
ات: خوب موهام خیس بودن
جیمین بدونه هیچ حرفی دیگی سمته در قدم برداشت و از اتاق خارج شد چی شده بود دختره با ناراحتی سشوار را گذاشت رو میز و بعد از چندیدن بار شانه زدن موها مشغول زدن پیراهن تو شلوارش شد
اسلاید دو لباسه ات اسلاید سه جیمین
و سمته پنچره رفت هیچی اونجور نشد که تصور کرده بود آهی کشید و دستش را گذاشته رو شکم اش و با خودش گفت.... ( کوچولو مامانی نگران نباش همه چی درست میشه ... البته امید وارم ) از اتاق خارج شد و با هزاران گرسنه گی سمته اشپرخونه رفت رو صندلی نشست و گفت
ات: دائه خیلی گرسنمه خیلی
دائه: الان برات چای میریزم
نگاهی به کل سفره انداخت صبح اول که جیمین خیلی عصبانی بود و معلوم نبود که میاد رو سفره یا نه با این افکار مشغول خوردن شد مثل یک خرس مشغول بود تا حدی میخورد که همه چی را فراموش کرده بود یادش نبود که این چندمین تستی بود که میخورد
دائه : آقا برای شما هم چای بریزم
دخترک اصلا حواسش نبود که بجز اون و دائه یک نفر دیگه هم بود ... جیمین در این همه مدت مشغول دیدن آن دختر بود تیکه اش را از دیوارگرفت و روبه رو دخترک نشست
جیمین: چی شده این چندمیه ؟
دختره با ناراحتی گفت
ات: گرسنم شده نباید بخورم ؟
جیمین: چرا بخور ولی ... چرا حس میکنم از دستم ناراحتی
ات : چرا باید ناراحت باشم ؟
جیمین: نمیدونم شاید تو اتاق کمی تند حرف زدم
- ۱۶.۸k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط