{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خجالتیه؟

خجالتیه؟
= عااا خب
نه راستش این یکم...
_ از اینجا برید قشنگ معلومه اون دختر رو کل آرایش کردی که یعنی حتی چهرشم مال خودش نیست درضمن خیلیم لاغر مردنیه و ترسیده به درد من نمیخوره
= اما قربان دختر من...
_ گفتم برو
برو یپش سرکارگر شاید بتونه برای اون یه کاری پیدا کنه
از اونجا رفتیم بیرون از طرفی هم خوشحال بودم که قرار نیست اسباب سرگرمی و لذت دیگرا بشم و از طرف دیگر هم ناراحت بودم
+ هه میدونستم همین میشه آخه کی دختر زشتی مثل منو از بین اینهمه دختر های زیبا برای سرگرمی انتخاب میکنه که البته بلاخره یه جا این زشتی بدردم خورد
ما دقیقا نمیدونستیم سرکارگر کیه و آنجا هم عمارت بزرگی بود من و پدرم همینطور داشتیم می گشنیم تا به یه مرد با موهای بنفش یکم بلند برخوردیم چشمای بنفش و سروش به حالت نگاهی پر از تعجب برگشت و با نگاش داشت میگفت شما دوتا دیگه چی میگید اینجا ؟
بدون وقفه فهمیدم اوضاع از چه قراره
+ م.. ا دنبال..... دنبال سر.. کا.. رگر میگ... ش.. نیم
ببینم دختر تو لکنت داری ؟
.+ نخی.. ر ببخ...شی.د
آها پس الکی همش بین حرفات وقفه ست
سرکارگر اینجا نیست احمقا از اینجا گمشید و وقت مارو ضایع نکنید اصن میدونید کجا اومدید؟ نکنه دلتون میخوام خودم بکشمتون؟
= آه قربان لطفا آروم باشید ما از طرف سانزو اومدیم اینجا
اون احمق فکر کرده کیه که دخترا رو گی فرسته این پایین آه خدا الحق که یه احمق به تمام عیاره
= ببخشید قربان شما ایشون رو می شناسید؟
× ها؟ خب آره من ریندو م البته نیازی نبود خودمو به شما بی‌سر و پاهای برهنه معرفی کنم اما خب بازم..
بیخیال از جلو چشام گمشید تا خودم نکشتمتون
= قربان اگه ایشون. رو می شناسید میشه بهشون بگید که درباره رد کردم دختر من نجوید نطر کنن و دوباره بهش فک کنن
اون مرد یهو تفنگش از کتش درآورد و یقه بابا رو گرفت و تفنگ رو گذاشت رو پیشونی پدر
× ببنیم نکنه فکر کردی من پیام رسان تو ام؟ ها؟ فکر کردی بتونی به من بگی چیکار کنم و چیکار نکنم؟ آها حالا گرفتم تو اومده بودی اینجا تا دختر جندت رو برای یه شب به سانزو بفروشی باید فکرشو میکردم اما متاسفانه سخت در اشتباهی مرتیکه ی هرزه
'' ریندو آروم باش
× ها؟ تو.....
برادر!! اوه اومدی؟ خب چطور بود؟ خسته شدی؟
" خوبم خوب داشتی چیکار میکردی ؟
× این مرتیکه ی کصکش اومده اینجا تا دخترشو به سانزو قالب کنه و حالا هم به من میگه پیام منم برسون انگار من بیکار این مرتیکه علاف و عیاشم
" هعی واقعا که همیشه زود از کوره در میری ریندو
×ران!!
" باشه باشه بزار ببینم دختر کوچولو * خم شدن
تو چقد آرایش بهت نمیاد
حالا هم از اینجا گمشید، تا سه میشمرم * ماشه تفنگ. رو کشیدن
من و پدر داشتیم با سرعت تمام از اونجا دور می شدیم که یهو یه نفر داد ( هوی تو) پدرم برگشت و نگاه کرد دید همون پسر با موهای صورتی یه تفنگ به سمت سرش گرفته
= اتفاقی افتاده قربان
_ میگم زودباش به دخترت بگو اریشش رو پاک کنه
= چی؟ اما قربان
_ زود
من سریع یه دستمال گرفتم داشتم ارایشم رو پاک میردم و گدرم زبر لب میگفت
= هوی احمق ارایشت رو پاک نکن وگرنه هیچ شانسی نداری
خوب دقیقا قصد منم این بود که به اون افراد داده نشم آرایشم رو تمام و کمال پاک کردم همه‌ی کبودی ها و کک و مک ها دوباره پدیدار شدن و هر سه ی اون پسرها تعجب کرده بودن
_ قهقه ریز * واقعا؟ این چهره واقعیته؟
+ بله قربان * سرتو انداختی پایین
_ خب بزار ببینم
اومد نزدیک و یه انگشتشو گذاشت زیر چونم و سرمو آورد بالا
_ خب راستش........ تو کتک میخوری؟
+ چی؟ نه قربان افتادم زمین
همون لحظه یقه ی لباست رو تا سوتین کشید پایین
ریندو : آه سانزو الحق که یه منحرفی جلو ما لختش نکن
_ اهااا و کبودی هات بخاطر افتادن تا بدنت آسیب دیده روی شکمتم که پر کبودی و زخم
+ ق.. رب.... آن.. لطفا... سرت.. ون... رو ازلب.. لباسم. بکش. بکشید بیرون
از خجالت درحال مردن *
_ وای خدا تو چه زود خجالتی میشی


دوستان اینم از این 🍒
مرسی که لایک میکنین و کامنت میزارین نمیدونین چقد انگیزه میدین 🥹
دیدگاه ها (۲)

دوستان اینم لباستون راستی بگم که کلا شما عاشق رنگ آبی هستین ...

نه دیگه زیاد به خودت فشار نیار 😂😂

سناریو بهای سکوت

سناریو بهای سکوت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط