هانا فامیلی ایشون جئون هست
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟬
هانا : فامیلی ایشون جئون هست ؟
- بله جئون جونگ کوکـ -
دختر فهمید که چه چیزی رو به شخص غریبه گفته با دست محکم زد تو دهنش و جلوی دهنشو گرفت که بیشتر از این حرف نزنه البته هرچند بی فایده بود چون بلاخره اون دهنش باز میشد تا جواب شخص غریبه رو بده.
دختر حتی برای اروم شدن خودش هزار تا فحش خار مادر به خودش داد و خودش رو سرزنش کرد چرا اسم کامل رئیسشو به یه غریبه گفته البته فقط دعا میکرد رئیسش متوجه همچین چیزی نشه چون اونموقع اس که باید براش مراسم ختم بگیرن.
دختر با حالت زاری به هانا که با تعجب نگاهش میکرد گفت :
- خانم تروخدا نگید که من اسمشون رو کامل به شما گفتم . .
هانا که اصلا رفتارای های دختر رو درک نمیکرد با صدای ارومی حرفشو به دختری که با استرس ناخونشو میجویید زد :
هانا : اول ازینکه من اسم شمارو نمیدونم که به ایشون بگم دوم ازینکه چرا باید بهشون بگم شما اسم کاملشو گفتم سوم اینکه اگه ایشون بفهمن چه اتفاقی میوفته که شما از همین الان مثل بید میلرزید ؟
دختر که از رفتار تابلو و مسخره خودش شرم میکرد و به خودش لعنت میرستاد جواب خانم رو داد :
- بله شما درست میگید .
هانا یه نگاهی به اطراف انداخت و روبه دختر رو به ردش گفت:
هانا : میتونید بگید اقای جئون کجاست که من ایشون رو ملاقات کنم ؟
دختر باز با ترس گفت :
- خانم اینجا هستن ولی لطفا ازینجا برید الان وقتش نیست . .
هانا که از رفتارای مسخره دختر خسته شده بود پوف کلافه ای کشید و بدون اینکه صداش که از جنس عصبانیت بود کنترل بکنه جواب دختر به ظاهر احمق رو داد :
هانا : خانم محترم الان میشه دلیل ترستون رو بگید ؟ مگه ایشون کین که همتون با شنیدن اسمش از ترس میلرزید و جرعت نمیکنید اسمشو بگید هاااا؟ مگه طرف دیو عه؟
دختر با مِن مِن کردن حرفشو زد :
- خب . . اخه . . ایشون . . .
دختر درحال توضیح دادن بود که صدای داد یکی توی سالن پخش شد که کل ساختمون رو لرزوند .
دختر با شنیدن صدای داد دو متر تو هوا پرید سریع سرشو پایین انداخت و اروم زمزمه کرد :
- خانم ایشون هستند ولی الان نرید ایشون خیلی عصبانین .
البته بگیم هانا حرفای دخترو به چپش گرفت و خودش میدونست در اخر قراره پیش این فرد بره . .
هانا سرشو جایی برگردوند که صدای داد اومده بود و بله !
یک مرد جذاب و شیک پوشی رو دید که با کفش های براق و مشکی رنگش محکم به زمین میکوبید و با تمام سرعتش به سمت در میرفت .
اینجور که معلوم بود طرف خیلی عصبانی بود حتا اون اخم های گره خورده توی صورتش مهر تایید رو به حرفای هانا میزد.
خب بازم به چپش که طرف عصبانیه ! باید باهاش صحبت میکرد حتی اگه اعصاب طرف خط خطی باشه !
هانا بی توجه به التماس های دختر با قدم های قوی و سریعش سمت اونحا میرفت ولی انگار اون فرد خیلی سریع داشت قدم برمیداشت . . .
البته بزارید اینم بگم که دو نفر دیگه که کت شلوار مشکی به تن داشتن و هیکلشون سه برابر هیکل هانا بود کنار اون فرد به ظاهر عصبانی قدم برمیداشتن که هانا حدس میزد اون دو نفر بادیگارد هستن .
هانا که واقعا حوصله نداشت مثل اون فرد سریع قدم برداره و زیاد حالش اوکی نبود اسم طرف رو صدا زد :
هانا : جونگ کوکککک -
هانا هم مثل همون دختره دستشو محکم زد به دهنش و خودش عصبانی بود که چرا ناخوداگاه اسم طرف رو صدا زده بود اما چه میشه کرد ؟ به هر حال اب روی زمین ریخته بود نمیشد جمعش کرد .
البته هانا دعا میکرد صداش اونقدری بلند نبوده باشه که طرف بشنوش ولی طرف یهو ایستاد و با چرخوندن سرش به هانا نگاه کرد.
خب . . گفته بودیم هانا چقدر تو زندگیش بد شانس بوده ؟ الانم دارید نمونه بدشانسیش رو میبینید.
جونگ کوک که واقعا عصبانی بود داشت با قدم های محکمش به سمت در میرفت که یکی او رو با اسم صدا زده بود !
در صدم ثانیه عصبانیتی که داشت از بین رفت و گره ابرو هاش باز شد و به سرشو به سمت جایی برگردونده بود که یکی با اسم صداش زده بود.
چشمش یه دختر به ظاهر جدی و زیبایی رو دید که با پالتوی مشکی و کلاه سیاه رنگی روی سرش قرار داشت چند برابر جذاب ترش کرده بود.
هانا بعد ازینکه چند تا فحش به خودش داد نزدیک اون فرد شد و با پرویی تمام جلوش ایستاد.
هانا از بچگیش ریاضیش خوب نبود اما میتونست بفهمه که تنها فقط ۵۰ سانتی متر با اون فرد فاصله داره و از همین فاصله کم تونست عطر تلخ که با بوی سیگار قاطی شده بود رو متوجه بشه.
بعد چند ثانیه به فرد روبه رواش خیره شد و شروع به صحبت کرد تا گندی که زده بود رو جمع کنه :
هانا : ببخشید ، یعنی اقای جئون . .
───────────────────────
#فیک #فیکشن #داستان #رمان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #یونگی #جین #نامجون #جیهوپ
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟬
هانا : فامیلی ایشون جئون هست ؟
- بله جئون جونگ کوکـ -
دختر فهمید که چه چیزی رو به شخص غریبه گفته با دست محکم زد تو دهنش و جلوی دهنشو گرفت که بیشتر از این حرف نزنه البته هرچند بی فایده بود چون بلاخره اون دهنش باز میشد تا جواب شخص غریبه رو بده.
دختر حتی برای اروم شدن خودش هزار تا فحش خار مادر به خودش داد و خودش رو سرزنش کرد چرا اسم کامل رئیسشو به یه غریبه گفته البته فقط دعا میکرد رئیسش متوجه همچین چیزی نشه چون اونموقع اس که باید براش مراسم ختم بگیرن.
دختر با حالت زاری به هانا که با تعجب نگاهش میکرد گفت :
- خانم تروخدا نگید که من اسمشون رو کامل به شما گفتم . .
هانا که اصلا رفتارای های دختر رو درک نمیکرد با صدای ارومی حرفشو به دختری که با استرس ناخونشو میجویید زد :
هانا : اول ازینکه من اسم شمارو نمیدونم که به ایشون بگم دوم ازینکه چرا باید بهشون بگم شما اسم کاملشو گفتم سوم اینکه اگه ایشون بفهمن چه اتفاقی میوفته که شما از همین الان مثل بید میلرزید ؟
دختر که از رفتار تابلو و مسخره خودش شرم میکرد و به خودش لعنت میرستاد جواب خانم رو داد :
- بله شما درست میگید .
هانا یه نگاهی به اطراف انداخت و روبه دختر رو به ردش گفت:
هانا : میتونید بگید اقای جئون کجاست که من ایشون رو ملاقات کنم ؟
دختر باز با ترس گفت :
- خانم اینجا هستن ولی لطفا ازینجا برید الان وقتش نیست . .
هانا که از رفتارای مسخره دختر خسته شده بود پوف کلافه ای کشید و بدون اینکه صداش که از جنس عصبانیت بود کنترل بکنه جواب دختر به ظاهر احمق رو داد :
هانا : خانم محترم الان میشه دلیل ترستون رو بگید ؟ مگه ایشون کین که همتون با شنیدن اسمش از ترس میلرزید و جرعت نمیکنید اسمشو بگید هاااا؟ مگه طرف دیو عه؟
دختر با مِن مِن کردن حرفشو زد :
- خب . . اخه . . ایشون . . .
دختر درحال توضیح دادن بود که صدای داد یکی توی سالن پخش شد که کل ساختمون رو لرزوند .
دختر با شنیدن صدای داد دو متر تو هوا پرید سریع سرشو پایین انداخت و اروم زمزمه کرد :
- خانم ایشون هستند ولی الان نرید ایشون خیلی عصبانین .
البته بگیم هانا حرفای دخترو به چپش گرفت و خودش میدونست در اخر قراره پیش این فرد بره . .
هانا سرشو جایی برگردوند که صدای داد اومده بود و بله !
یک مرد جذاب و شیک پوشی رو دید که با کفش های براق و مشکی رنگش محکم به زمین میکوبید و با تمام سرعتش به سمت در میرفت .
اینجور که معلوم بود طرف خیلی عصبانی بود حتا اون اخم های گره خورده توی صورتش مهر تایید رو به حرفای هانا میزد.
خب بازم به چپش که طرف عصبانیه ! باید باهاش صحبت میکرد حتی اگه اعصاب طرف خط خطی باشه !
هانا بی توجه به التماس های دختر با قدم های قوی و سریعش سمت اونحا میرفت ولی انگار اون فرد خیلی سریع داشت قدم برمیداشت . . .
البته بزارید اینم بگم که دو نفر دیگه که کت شلوار مشکی به تن داشتن و هیکلشون سه برابر هیکل هانا بود کنار اون فرد به ظاهر عصبانی قدم برمیداشتن که هانا حدس میزد اون دو نفر بادیگارد هستن .
هانا که واقعا حوصله نداشت مثل اون فرد سریع قدم برداره و زیاد حالش اوکی نبود اسم طرف رو صدا زد :
هانا : جونگ کوکککک -
هانا هم مثل همون دختره دستشو محکم زد به دهنش و خودش عصبانی بود که چرا ناخوداگاه اسم طرف رو صدا زده بود اما چه میشه کرد ؟ به هر حال اب روی زمین ریخته بود نمیشد جمعش کرد .
البته هانا دعا میکرد صداش اونقدری بلند نبوده باشه که طرف بشنوش ولی طرف یهو ایستاد و با چرخوندن سرش به هانا نگاه کرد.
خب . . گفته بودیم هانا چقدر تو زندگیش بد شانس بوده ؟ الانم دارید نمونه بدشانسیش رو میبینید.
جونگ کوک که واقعا عصبانی بود داشت با قدم های محکمش به سمت در میرفت که یکی او رو با اسم صدا زده بود !
در صدم ثانیه عصبانیتی که داشت از بین رفت و گره ابرو هاش باز شد و به سرشو به سمت جایی برگردونده بود که یکی با اسم صداش زده بود.
چشمش یه دختر به ظاهر جدی و زیبایی رو دید که با پالتوی مشکی و کلاه سیاه رنگی روی سرش قرار داشت چند برابر جذاب ترش کرده بود.
هانا بعد ازینکه چند تا فحش به خودش داد نزدیک اون فرد شد و با پرویی تمام جلوش ایستاد.
هانا از بچگیش ریاضیش خوب نبود اما میتونست بفهمه که تنها فقط ۵۰ سانتی متر با اون فرد فاصله داره و از همین فاصله کم تونست عطر تلخ که با بوی سیگار قاطی شده بود رو متوجه بشه.
بعد چند ثانیه به فرد روبه رواش خیره شد و شروع به صحبت کرد تا گندی که زده بود رو جمع کنه :
هانا : ببخشید ، یعنی اقای جئون . .
───────────────────────
#فیک #فیکشن #داستان #رمان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #یونگی #جین #نامجون #جیهوپ
- ۱۴.۶k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط