{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هانا با طرز کشتن متجاوز ها کمی دلش خنک شد اما بازم هیچی از ...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟴

هانا با طرز کشتن مت*جاوز ها کمی دلش خنک شد اما بازم هیچی از ناراحتیش کم نکرد .
هانا از ته دلش برای لیرا ناراحت بود و شدیدا حال بد دختر رو درک میکرد.
البته بزارید یچیزی رو به همتون بگم.
دلیل نمیشد که هانا حال لیرا رو درک میکرد همچین اتفاقی براش افتاده باشه.
هانا بار ها با اینجور پرونده ها مواجه شده بود و با جشم خودش قربانی هارو میدید که بعد این اتفاق چقدر افسرده شده بودن. .
و یا حتا شما !
شمایی که الان دارید این متن رو میخونید مطمئنم حال لیرا رو خوب درک میکنید و میدونید چقدر حال لیرا افتضاح بوده . .
حتا الان که ناپدید شده حالش شاید بدتر از حالی باشه که پنج ماه پیش داشت ، من و شما که خبر نداریم .
به هر حال هانا دلش شدیدا برای لیرا میسوخت ، اما هانا نمیدونست که باید دلش به حال خودش میسوخت که تا چند ماه دیگه قرار بود حالش بدتر از حال لیرا بیچاره بشه . . .
هانا با پس زدن افکار خودش به یوری که پشت تلفن منتظر جوابی ازش بود حرف زد :

هانا : خانم یوری فکر کنم فهمیدم جیک چه کاری با لیرا و ددستش لایلا کرده!

بعد بیان جمله اش فقط صدای نفس کشیدن یوری رو پشت تلفند میشنوید و ظاهرا یوری تعجب کرده بود که خیلی زود متوجه کار جیک شده بود .
بلاخره بعد یه دقیقه یوری به خودش اومد و جواب خانم پارک رو داد :

یوری : ام ، خب . . .

هانا : الان میگید چجوری متوجه شدم ؟ راستش حدس زدنش سخت نبود و هر کس دیگه ای بود میتونست حدس بزنه .

واقعا چه توقعی داشت ؟ فکر میکرد با یه ادم احمق حرف میزنه ؟ فکر میکرد هانا نفهمه ؟ خب اشتباه میکرد .
یوری خیلی هانا رو دست کم گرفته بود و واقعا فکرشو نمیکرد خانم پارک خیلی سریع به موضوع پی ببره !
حتا خودش هم میدونست با بغض داشت داستان رو تعریف میکرد و صداش میلرزید پس صد درصد این کارآگاه باهوش متوجهش شده بود و متوجه داستان شده بود !

یوری : اوه . .

هانا : پنج ماه پیش این اتفاق برای لیرا افتاد و بعدش خیلی افسرده شده بوده اما یه شب تصمیم میگیرید شب برید کلاب درسته ؟

یوری : بله .

هانا : خب میشه توضیح بدید چه اتفاقی اون شب افتاد ؟

یوری : بعد از اینکه لیرا توضیح داد چه اتفاقی واسش افتاده فردا غروبش تصمیم گرفتیم بریم تا حال لیرا خوش باشه و هم ماهم واسه چند ساعت شده خوش باشیم .

هانا : فقط شما و لیرا رفتید بار ؟

یوری : نه با بقیه دوستاش هم رفتیم .

هانا : خب لطفا ادامه اش رو بگید .

یوری : ما رفتیم اونجا و البته بگم هممون زیاد خورده بودیم و خیلی مست بودم مخصوصا لیرا ، تو بار بودیم لیرا گوشیش رو گذاشت تو کیفم که بقول خودش گم نشه .

هانا : خب ؟

یوری : منم گفتم باشه و اینا بعدش لیرا رفت لای جمعیت و دیگه ندیدمش ، اما . .

هانا : اما ؟

یوری : من یگوشه بودم تو حال هوای خودم بودم دیدم صدا از گوشیم اومد برش داشتم دیدم لیرا پیامک داده که من تو بار بودم یکی از دوستامو دیدم باهاش رفتم خونش نگرانم نباشید فردا صبح برمیگردم و اینا . . .

هانا : خب وقتی گوشی لیرا تو کیفتون بوده چجوری پیامک . . .

یوری : خانم پارک وایسید هنوز حرفم تموم نشده .


──────────────────────────

#فیک #فیکشن #داستان #رمان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #یونگی #جین #نامجون #جیهوپ
دیدگاه ها (۲)

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟵هانا : ببخشید ، شما ا...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟬هانا : فامیلی ایشون ...

𝒩𝘢𝘮𝘌 𝒩𝘰𝘝𝘦𝘭 : 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟳هانا : خب ، بعدش ؟یوری : ...

خب خب بازم سلام.بازم ظهور کردم که خبر خوبی رو به همتون بگم.ف...

𝒩𝘢𝘮𝘌 𝒩𝘰𝘝𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟲یوری : خانم . . .هانا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط