گم کرد شبی، راه و مسیرش به من افتاد

گم کرد شبی، راه و مسیرش به من افتاد
ناخواسته در تیر رسِ راهزن افتاد
در تیررس من گره انداخت به ابرو
آهسته کمان و سپر از، دست من افتاد
بی‌دغدغه، بی‌هیچ نبردی دلم آرام...
در دامِ دو تا چشم؛ دو شمشیرزن افتاد
می‌خواستم از او بگریزم... دلم اما ...
این کهنه رکاب ِ نفس از تاختن افتاد
لرزید دلم... مثل همان روز که چشمم
در کشور بیگانه به یک هموطن افتاد
درگیر خیالات خودم بودم و او گفت:
من فکر کنم چایی‌تان از دهن افتاد!
دیدگاه ها (۳)

سکوت عشق

شکار صید

🍁شکار صید🍁

فریدون گیلانی شاعر قائمشهری

#elx+#سلطان+#تتلو+#مهراب+#GLX+#مسی+#وارتلو#یاماچ+#گودال+#شخص...

میکاپش یا دابسمش کدوم بهتر بود

همچین پیجی هیجا پیدا نمیکنی فالو کن تا گمم نکردی

همچین پیجی هیجا پیدا نمیکنی فالو کن تا گمم نکردی

همچین پیجی هیجا پیدا نمیکنی فالو کن تا گمم نکردی

همچین پیجی هیجا پیدا نمیکنی فالو کن تا گمم نکردی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط