{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت بیست‌وچهارم | گلوله‌ای که همه‌چیز را تغییر داد

صدای گلوله، سکوت جنگل را در هم شکست.

پرنده‌ها هراسان از روی شاخه‌ها پریدند.

آوا فقط صدای سوتی را شنید که از کنار گوشش رد شد.

بعد...

بدنی جلوی او لرزید.

کاوه.

چند قطره‌ی گرم خون روی گونه‌ی آوا پاشید.

زمان برایش ایستاد.

ـ «...کاوه؟»

کاوه آرام به زانو افتاد.

گلوله از شانه‌اش عبور کرده بود.

اما هنوز اسلحه را از دست نداده بود.

لبخند کجی زد و با صدایی گرفته گفت:

ـ «لعنت... انگار امشب همه عاشق تیر زدن به منن.»

آوا با چشم‌هایی پر از اشک کنار او نشست.

دستش را روی زخم گذاشت تا خونریزی کمتر شود.

ـ «حرف نزن... خواهش می‌کنم.»


---

آرمان فرصت را از دست نداد.

سه گلوله‌ی دقیق شلیک کرد.

دو نفر از افراد مسلح نقش زمین شدند و بقیه پشت ماشین‌ها پناه گرفتند.

صدای تیراندازی، شب را به جهنم تبدیل کرده بود.

گلوله‌ها از کنار درخت‌ها رد می‌شدند و پوست تنه‌ها را می‌کندند.

رامین فریاد زد:

ـ «آوا رو زنده می‌خوایم! بقیه مهم نیستن!»

این جمله باعث شد آرمان از خشم بجوشد.

با صدایی که میان شلیک‌ها پیچید، فریاد زد:

ـ «تا وقتی من زنده‌ام، هیچ‌کس حتی بهش نزدیک نمی‌شه!»


---

کاوه با وجود درد شدید، اسلحه‌اش را بالا آورد.

ـ «آرمان! سمت چپت!»

آرمان بدون مکث چرخید.

گلوله‌ای که قرار بود به قلبش بخورد، فقط از کنار بازویش رد شد.

چند ثانیه سکوت...

آرمان به کاوه نگاه کرد.

کاوه... جانش را نجات داده بود.

هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

اما آن نگاه کوتاه، پر از سؤال بود.


---

درگیری بالا گرفت.

آوا خودش را پشت دیوار سنگی پنهان کرده بود.

نفس‌هایش بریده بود.

از ترس می‌لرزید، اما این بار فقط تماشاگر نبود.

کنار پایش، اسلحه‌ی یکی از افراد افتاده بود.

به آن خیره شد.

دستش آرام به سمتش رفت.

وقتی اسلحه را برداشت، وزنش برایش غریبه بود.

دست‌هایش می‌لرزید.

در ذهنش صدای آرمان پیچید:

"اگه روزی مجبور شدی اسلحه دست بگیری... یادت باشه از روی ترس شلیک نکن. از روی تصمیم شلیک کن."


---

در همان لحظه، یکی از افراد مسلح از پشت سر به آرمان نزدیک شد.

آن‌قدر نزدیک که آرمان متوجهش نشد.

آوا چشم‌هایش را از ترس بست...

بعد دوباره باز کرد.

اسلحه را بالا آورد.

نفسش بند آمده بود.

انگشتش روی ماشه می‌لرزید.

ـ «ن... نیا جلو...»

مرد خندید.

ـ «تو شلیک نمی‌کنی.»

آوا اشک‌هایش را پاک کرد.

این بار نگاهش عوض شد.

دیگر فقط یک دختر وحشت‌زده نبود.

شلیک!

گلوله به پای مرد خورد.

او با فریاد روی زمین افتاد.

آرمان با تعجب برگشت.

برای چند لحظه فقط به آوا خیره ماند.

نه به اسلحه...

به خودش.

انگار برای اولین بار، زن جوانی را می‌دید که داشت برای زنده ماندن می‌جنگید.


---

اما درست همان لحظه...

صدای موتور چند خودروی دیگر از دور شنیده شد.

چراغ‌های سفید، جاده را روشن کردند.

کاوه زیر لب لعنت فرستاد.

ـ «نیروی کمکی...»

رامین لبخند زد.

ـ «بازی تمومه.»

اما ناگهان...

یکی از خودروهای تازه‌رسیده مستقیم به سمت افراد رامین پیچید.

بدون هشدار.

آن‌ها را زیر هم ریخت.

درِ خودرو باز شد.

مردی با کت بلند مشکی و ماسکی به شکل کلاغ از آن پیاده شد.

هیچ‌کس او را نمی‌شناخت.

نه آرمان...

نه کاوه...

نه آوا.

او فقط یک جمله گفت:

> «وارث خاندان کلاغ... باید با من بیاید.»



و قبل از اینکه کسی واکنشی نشان دهد...

ده‌ها نفر با لباس‌های کاملاً مشکی از دل تاریکی بیرون آمدند و جنگل را محاصره کردند.

آرمان خیلی آرام زمزمه کرد:

ـ «نه...»

کاوه هم رنگش پرید.

ـ «غیرممکنه...»

آوا با نگرانی پرسید:

ـ «شما... اینا رو می‌شناسین؟»

هر دو مرد، بدون اینکه نگاهش کنند، با صدایی پر از اضطراب گفتند:

ـ «گارد سایه...»

و برای اولین بار...

ترس واقعی در چهره‌ی هر دو دیده می‌شد.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وپنجم | وقتی قلب و اسلحه روبه‌روی هم ...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وسوم | خیانت، بهای اعتمادآژیر خطر در ...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌ودوم | اگر قرار باشد یکی بماند...05:4...

سایه های کلاغ

سایه‌های کلاغپارت پانزدهم | فرار در تاریکیصدای شلیک گلوله، س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط