فیکشن هزبین هتل TVDeer
🪶 فیکشن هزبین هتل (TV-Deer):
✍🏻 پارت هجدهم:
& شما دوتا..
الستور یه نگاه به صورت داغون ویسنت میندازه..
& وینسنت؟؟
~ عو آره صورتم.. هه.. عام.. اتفاقی شکست، مهم نیست..
واکس و الستور روهم زوم کردن..
& این کیه؟ (باخودش فکر میکنه: قسم میخورم یه چیزی اینجا اشتباهه..)
- ... (باخودش فکر میکنه: دقیقا همون شکلیه.. خــ..خدای من..)
~ عام..؟ مگه واکسو نمیشـناســ.. عا اره اره.. هه.. فک کردم قبلا معرفیش کردم.. (نزدیک بود..) ایشون دوست جدیدمه، واکس.. البته مدت زیادیه که باهاش آشنا شدم..
الستور با همون لبخند پهن و همیشگی یکم سرشو کج میکنه و با شک و تردید به واکس نگاه میکنه..
& (باخودش فکر میکنه: این یارو آشنا میزنه..) فک کردم اون صورتتو شکسته..
واکس بالاخره کنترلو بدست میگیره و حرف میزنه..
- من بهش آسیب بزنم؟ چرا؟
& چون تو جهنم هیچکس محض رضای خدا به کسی کمک نمیکنه..
لبخند الستور پهن تر میشه، انگار که همه چیزو میدونه ولی پنهان میکنه..
این باعث میشه واکس احساس بدی بهش دست بده، چون دوباره یادش میاد که حرف الستور درسته و خودشم برای منفعت خودش اومده اینجا..
همینطور که جو داره سنگینتر میشه، وینسنت سکوت رو میشکنه..
- خب، اره.. این یجورایی درسته.. عام.. ولی.. ولی حدس میزنم شما دو تا بتونید بیشتر باهم آشنا بشین..
جو فوری عوض میشه، واکس و الستور نگاهشونو به سمت وینسنت میچرخونن..
& - بیشتر آشنا بشیم؟
~ خب ازاونجایی که شما قبلا_.. چیزه ینی.. خب چون هردوتون منو میشناسید و باهم رفت و آمد داریم چرا شما دوتا هم باهم بیشتر رفت و آمد نکنین؟ من با شما تفاهم دارم و شما هم بامن.. پس حتما یه نقطه مشترک تو هر سه تامون هست.. مطمئنم باهم خوب کنار میاید.. :)
باع..✨
✍🏻 پارت هجدهم:
& شما دوتا..
الستور یه نگاه به صورت داغون ویسنت میندازه..
& وینسنت؟؟
~ عو آره صورتم.. هه.. عام.. اتفاقی شکست، مهم نیست..
واکس و الستور روهم زوم کردن..
& این کیه؟ (باخودش فکر میکنه: قسم میخورم یه چیزی اینجا اشتباهه..)
- ... (باخودش فکر میکنه: دقیقا همون شکلیه.. خــ..خدای من..)
~ عام..؟ مگه واکسو نمیشـناســ.. عا اره اره.. هه.. فک کردم قبلا معرفیش کردم.. (نزدیک بود..) ایشون دوست جدیدمه، واکس.. البته مدت زیادیه که باهاش آشنا شدم..
الستور با همون لبخند پهن و همیشگی یکم سرشو کج میکنه و با شک و تردید به واکس نگاه میکنه..
& (باخودش فکر میکنه: این یارو آشنا میزنه..) فک کردم اون صورتتو شکسته..
واکس بالاخره کنترلو بدست میگیره و حرف میزنه..
- من بهش آسیب بزنم؟ چرا؟
& چون تو جهنم هیچکس محض رضای خدا به کسی کمک نمیکنه..
لبخند الستور پهن تر میشه، انگار که همه چیزو میدونه ولی پنهان میکنه..
این باعث میشه واکس احساس بدی بهش دست بده، چون دوباره یادش میاد که حرف الستور درسته و خودشم برای منفعت خودش اومده اینجا..
همینطور که جو داره سنگینتر میشه، وینسنت سکوت رو میشکنه..
- خب، اره.. این یجورایی درسته.. عام.. ولی.. ولی حدس میزنم شما دو تا بتونید بیشتر باهم آشنا بشین..
جو فوری عوض میشه، واکس و الستور نگاهشونو به سمت وینسنت میچرخونن..
& - بیشتر آشنا بشیم؟
~ خب ازاونجایی که شما قبلا_.. چیزه ینی.. خب چون هردوتون منو میشناسید و باهم رفت و آمد داریم چرا شما دوتا هم باهم بیشتر رفت و آمد نکنین؟ من با شما تفاهم دارم و شما هم بامن.. پس حتما یه نقطه مشترک تو هر سه تامون هست.. مطمئنم باهم خوب کنار میاید.. :)
باع..✨
- ۶۵۷
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط