𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒
هانا آن شب گریه نکرد.
حداقل جلوی جیمین نه.
فقط به اتاق رفت و یک چمدان کوچک برداشت.
جیمین پشت سرش ایستاده بود.
«کجا میری؟»
هانا لباسهایش را مرتب داخل چمدان گذاشت.
«نمیدونم.»
«هانا، لطفاً.»
«لطفاً چی؟»
جیمین ساکت شد.
هانا برگشت.
«تو هر روز به من میگفتی دوستت دارم.»
اشک در چشمهایش جمع شده بود.
«هر روز قربون صدقهام میرفتی.»
صدایش شکست.
«میگفتی من بهترین اتفاق زندگیتم.»
جیمین زمزمه کرد:
«هانا...»
«پس چرا؟»
این بار جیمین جواب نداشت.
هانا ادامه داد:
«من چی کم داشتم؟»
جیمین سریع گفت:
«هیچی.»
«پس چرا؟»
«تقصیر تو نبود.»
هانا خندید؛ خندهای تلخ و پر از اشک.
«این جمله قرار نیست بهترش کنه.»
جیمین جلو آمد.
«میدونم.»
«نه، نمیدونی.»
هانا چمدانش را بست.
«تو نمیدونی وقتی کسی که هر شب بهش اعتماد کردی، تبدیل به آدمی میشه که باید ازش بترسی چه حسی داره.»
جیمین سرش را پایین انداخت.
«من خرابش کردم.»
هانا چند ثانیه نگاهش کرد.
«آره.»
و همین یک کلمه، سنگینتر از هر فریادی بود.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒
هانا آن شب گریه نکرد.
حداقل جلوی جیمین نه.
فقط به اتاق رفت و یک چمدان کوچک برداشت.
جیمین پشت سرش ایستاده بود.
«کجا میری؟»
هانا لباسهایش را مرتب داخل چمدان گذاشت.
«نمیدونم.»
«هانا، لطفاً.»
«لطفاً چی؟»
جیمین ساکت شد.
هانا برگشت.
«تو هر روز به من میگفتی دوستت دارم.»
اشک در چشمهایش جمع شده بود.
«هر روز قربون صدقهام میرفتی.»
صدایش شکست.
«میگفتی من بهترین اتفاق زندگیتم.»
جیمین زمزمه کرد:
«هانا...»
«پس چرا؟»
این بار جیمین جواب نداشت.
هانا ادامه داد:
«من چی کم داشتم؟»
جیمین سریع گفت:
«هیچی.»
«پس چرا؟»
«تقصیر تو نبود.»
هانا خندید؛ خندهای تلخ و پر از اشک.
«این جمله قرار نیست بهترش کنه.»
جیمین جلو آمد.
«میدونم.»
«نه، نمیدونی.»
هانا چمدانش را بست.
«تو نمیدونی وقتی کسی که هر شب بهش اعتماد کردی، تبدیل به آدمی میشه که باید ازش بترسی چه حسی داره.»
جیمین سرش را پایین انداخت.
«من خرابش کردم.»
هانا چند ثانیه نگاهش کرد.
«آره.»
و همین یک کلمه، سنگینتر از هر فریادی بود.
- ۶.۰k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط