{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 1 فصل 2 راهیه بهشت

پارت 1 فصل 2 راهیه بهشت
جیهوپ : کارت عالی بود
با دستام اشکامو پاک کردم
جیهوپ : دنبالم بیا
رفت داخل یه راهرو دنبالش رفتم از راهرو که رد شد با چیزی که دیدم سر جام خشک شدم
جیهوپ : برنده شدی
اشکام یکی یکی میریختن
جبهوپ : نمیخوای بیای جلوتر بیا تو اولین نفری هستی که طبیعت انتخاب کرد و تونستی به این مرحله برسی بهت افتخار میکنم
رفتم جلوتر و به همه جا نگاه کردم یه جای سرسبز که بعضیا پرواز میکردن بعضی ها ام کار میکردن هر کی یه لباسی داشت که با قدرتش ست بود الان که دقت میکنم لباس این پسره آبی شده یعنی قدرتش چیه
جیهوپ : با من بیا
دنبالش رفتم اینجا شهر عجایب بود خیلی عجیب غریب بود
رفت به یه کلبه ی کوچیک که اون گوشه بود درو باز کرد و رفت داخل جلوی در وایسادم صداشون میومد
جیهوپ : برنده شد پدر
پدر : بیارش داخل
جیهوپ رو به من : ا/ت بیا داخل
رفتم داخل و بهش نگاه کردم یه پیرمرد بود نشسته بود روی صندلی
پدر : پس تو اونی که هستی که تونست جون سالم بدر ببره
ا/ت : بله
پدر : میدونی تو خیلی شجاعی چون معمولا راه هایی که طبیعت برای افرادش میزاره کار هر کسی نیست و زیادی سخته طبیعت بالا ترین مقامه که تو برنده شدی از این به بعد تو اِلاهه طبیعتی بهت تبریک میگم دخترم
من هیچی نفهمیدم این چی داره میگه منظورش از الاهه چی بود همینطوری بهش زل زده بودم که یه گردنبند از توی کشوی کنارش برداشت و روبه من گرفت
پدر : این نماد الاهه طبیعته باید اینو بندازی گردنت بیا بگیرش
رفتم جلو و گرفتمش
پدر : بنداز گردنت
انداختمش گردنم یه گردنبند با یه گل بابونه سفید بود وقتی انداختم گردنم یه انرژی ای رو توی بدنم حس کردم عین اون دفعه توی بالای کمرم یه دردی رو حس کردم دستام میلرزید تعادل نداشتم
جیهوپ ویو
وایساده بودیم گردنبندو بندازه وقتی انداخت انگار بی قرار بود داشت میوفتاد گرفتمش به پدر نگاه کردم خونسرد نگاه میکرد
جیهوپ : پدر چی شد
پدر : صبر کن
اینو که گفت از چشمای ا/ت نور درخشید و رفت بالا روی هوا معلق بود طولی نکشید که نوری ازش تابید نمیتونستم نگاه کنم چشمام درد میگرفت وقتی نور کمتر شد نگاه کردم آروم داشت میومد پایین وایساد بغلم این ا/ته ؟
یه لباس سبز سرهمی تنش بود دور سرش با ریشه های سبز گل پوشونده شده بود و بوی گل بابونه میداد فکر کنم برای گردنبنده چون اونم بابونه بود
پدر : وای باورم نمیشه چقدر خوشگل شدی دخترم میدونستم طبیعت اشتباه نمیکنه
پاشد و اومد جلوم
پدر : با من بیاید
رفتم دنبالش اون پسره هم اومد رفت و جلوی در وایساد دستمو گرفت و کشوندم ، بغلش وایسادم
پدر : این جا رو میبینی؟
به تمام اطراف نگاه کرد
پدر : اینجا همش مال توعه
ا/ت : چی
پدر : تو الاهه طبیعتی باید اینجا رو اداره کنی اینجا مال توعه این آدما هم چون تا الان کسی الاهه نبوده اینجان وقتی به کارتو شروع کنی اونا هم میرن
ا/ت : من من باید چیکار کنم
پدر : هر روز به کل این طبیعت سر بزنی و باهاشون حرف بزنی و نزاری تا بمیرن اونا با وجود تو جون میگیرن
رفتم سمت یه درخت و دست روش گزاشتم که به صدا دراومد چشماشو باز کرد باورم نمیشد با چشمای گرد بهش نگاه میکردم
درخت : تو کی هستی
ا/ت : من اسمم ا/ت هست
درخت : تو الاهه هستی؟ چون جز الاهه طبیعت کسی نمیتونه صدای منو بشنوه یا منو ببینه
تعجب کردم
ا/ت : آره من الاهه طبیعتم
درخت : بلاخره یکی تونست بیاد و الاهه ما بشه خیلی خوشحالم
ا/ت : از این به بعد من هستم
رفتم و بغلش کردم چقدر خوبه دیگه میتونم با همشون حرف بزنم ازش جدا شدم و به پدر و اون پسره نگاه کردم با لبخند بهم نگاه میکردن رفتم سمتشون
ا/ت : چی شده چرا اینطوری نگاه میکنید؟
جیهوپ : خیلی بهت میاد
پدر : پسرم راست میگه
ا/ت : ممنونم راستی تو چی تو الاهه کجا هستی؟
دیدگاه ها (۵۳)

احساس میکنم فیک راهیه بهشت رو دوست ندارید 🥺🪐اه دوست ندارید ا...

ورق بزنید 🫂😂

من حالم خیلی خوبه بله که شناختم 🥺🪐🫂ممنونم نظر لطفته البته می...

نه این کارو نکن گزاشتم که 🥺🤍🪐ممنونم نظر لطفته ☔🤍🫂

love in the dark②②اشک تو چشمانم جمع شدیعنی چی؟ میخواد از من ...

Love in the dark①⑦بدون چتر رفتم بیرون ا/ت: گونگ گیگونگ گی: ب...

پرنسس من ۲۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط