{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_39
·
·
·
اشک‌ریزون و با داد رو بهش گفتم : " خوبه قبل از اینکه ازدواج کنیم فهمیدم چه آدم ک‍.‍ث‍.‍ی‍.‍فی هستی.. من دوست داشتم ل‍.‍ع‍.‍نتی!! مگه من برات چی کم گذاشتم.؟!! "

سوار ماشینم شدم و به سمت سئول حرکت کردم .

دلم از همه‌چیزو همه‌کس پر بود..

شاید..شاید مشکل از منه که همه بهم خیانت میکنن.. شاید من براشون کم گذاشتم....

غرقِ توی افکارم بودم که دیدم دم در عمارت بابامم..
ماشینو توی حیاط پارک کردم رفتم داخل ؛

چشام قرمز شده بود..
همه برگشتن سمتم و بهم سلام کردن...

پدر ا/ت : " ا/ت چه زود برگشتی.. مگه قرار نبود 3..4 روز بمونی اونجا؟ چرا چشمات قرمزه..؟؟! "

ا/ت : " بابا..منو سوک‌هون به‌هم زدیم "

پدر ا/ت : " چی..چرا..چرا این کارو کردین؟! "

ا/ت : " اون..اون بهم خ‍.‍یانت کرد.. "

پدر ا/ت : " اون پسره ٔ نمک‌نشناس چطور جرعت کرده به دختر من خ‍.‍یانت کنه هاا کاری می‌کنم خودش و پدر مادرش جلوت زانو بزنن!! "

ا/ت : " بابا من بخشیدمش توهم ببخشش.. به‌هرحال تو این نه سال کلی هم بهم خوبی کرده "

دیگه به حرفای بقیه گوش ندادم رفتم توی اتاقم و کلی گریه کردم..

بعد یک ساعت اومدن صدام کردن واسه شام ، ولی من شام نخوردم و انقد گریه کردم تا خوابم برد..

ساعت دو نصف‌شب بود..

بلند شدم رفتم آشپزخونه یه‌چیزی درست کنم بخورم که صداهای عجیب میومد و توجهمو جلب کرد..

یه ماهیتابه برداشتم و بردمش بالا....
·
·
·
دیدگاه ها (۴)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_40···در کمال تعجب ، دیدم که جونگ‌کوک ب...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_41···واقعاً نمی‌دونستم حرف‌های الانش ر...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_38···ا/ت : " آه مچکرم ؛ ممنونم از توجه...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_37···همینجوری داشتم اطراف رو نگاه می‌ک...

ویو ا. تصبح با دل درد شدیدی از خواب بیدار شدم زیر پام پر از ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part وقتی که ا. ت به ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط