{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۹

پارت ۵۹




معامله نهایی




حرفم رو پس میگیرم . رین اصلا به حالت عادیش برنگشته . الان باید چیزی مثل « فکرم پیش کیف هام بود » میگفت ، حتی اگه دروغ باشه . چون محض رضای خدا ، رین واقعا زیادی مغروره برای اینکه بخواد به همچین چیزی اعتراف کنه !
« مشغول من ؟ »
بلاخره این طلسم کوفتی شکسته شد . از بین تمام اون حرفای قشنگ همین جمله دو کلمه ای کافی بود برای اینکه نگاهش رو بهم بده و انقدر خوشگل توی چشمام نگاه کنه ؟
« من ازت خوشم میاد هوانگ » پناه بر مسیح « ازت خوشم میاد ولی ، عاشقت نیستم . خب ، در مقابل عشقی که ظاهرا بهم داری چیز قابل توجهی نیست . من بلاخره دارم تلاش میکنم با خودم صادق باشم و به این نتیجه رسیدم که ، واقعا نمیتونم انکار کنم که با هر حرکت کوچیکت چجوری به هم میریزم ، واکنش هام ، و افکار غیر قابل کنترلم »
این دختر زبونم رو بند میاره . اه ، این تعریف کمیه و حقیقتا نمیدونم چجوری روی پاهام ایستادم
« بهم بگو ، هوانگ ، به نظر تو این اندازه کافی هست که بتونیم رابطه ای که تا الان به دروغ بوده رو به واقعیت تبدیل کنیم ؟»
« اگه تو بخوای ، میشه . همیشه هرچیزی که تو بخوای میشه ، ولی حالا که حق انتخاب با منه مشخصه که خودتم مطمئن نیستی . پس بزار بهت بگم ، نه . کافی نیست » خودمم نمیدونم چرا با این چرت و پرت ها فرصت هامو از دست میدم « ولی از ته قلبم میخوام که یه روزی عشقت به اندازه من بشه . به معنای واقعی ، رین . من هرکاری برات میکنم . »
چجوری امکان داره انقدر زیبا نگاهم کنه وقتی همچین حرفایی میزنم که اصلا شبیه شخصیتم قبل ملاقات رین نیست ؟
« میدونم این پایان حرفات نیست هوانگ . تو همیشه یه پیشنهادی داری هوانگ شکست ناپذیر . بهم بگو ، چی تو سرته ؟»
قبلا هیچوقت به این اندازه به اون لقب مسخره ( هوانگ شکست ناپذیر ) عشق نورزیده بودم ، قبل از اینکه از زبون رین بشنومش
« بهم اجازه بده دلت رو ببرم . تا همین الان هم همیشه این تلاش رو میکردم ، ولی هیچوقت با همکاری تو همراه نبوده .»
به طرفشم چرخیدم و جلوش زانو زدم ، کاری که همیشه براش تمرین میکردم . دستم رو جلو بردم ، ممکنه یه روز توی این دست حلقه هم قرار بگیره ؟« اکاشی رین ، بهم اجازه میدی قلبت رو تصاحب کنم ؟»
به طرز رقت انگیزی عاشق طرزیم که دستاش در مقابل دستام ظریفن
« تلاش نکن با اونجوری زانو زدن نقش لرد های عاشق رو بازی کنی . من که در هر حال قراره قبول کنم »




بچه ها دیدین بلاخره به هم نزدیکشون کردم دیدینن


#هیونجین #رمان #فیکشن #سناریو #استری_کیدز #تکپارتی #hyunjin #stray_kids
دیدگاه ها (۴۴)

سورا و رین

جونگ کوکا واقعا ۲۹ سالت شد ؟ تو هنوز برای آرمی ها و اعضا همو...

وقتی که ازشون میخوایم بند کفشمونو ببندن

ببین من کااااملا موافق این هستم که شما باید با دکترین حاج قا...

سناریو استری کیدز

اخه من چجوری الان باور کنم این کولوچه شده ۲۹ سالش!؟ این بچه ...

من یه مدتی میشد نبودم و توی این مدت از کورتیس بیشتر خوشم اوم...

🎙️🔥 امباپه اومد، حرف زد و تمومش کرد!یه مصاحبه از اون مدل‌های...

هنوزم به احساست اهمیت میدمانقدر به احساست مردم توجه کردمانقد...

فکر کنم سخت‌ترین قسمتِ رفتن از تو، خودِ رفتن نیست؛ اینه که ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط