{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p.... ۲۷

p.... ۲۷


ژان..خب برای چی خاستی بیام اینجا
ییبو..میدونی منظره اینجا خیلی خوشگله ابشاراش درخت ها ستاره ها اسمون

ژان..اره خب اینجا خیلی خیلی خوشگله
ییبو..ولی تو از همه این چیزا خوشگل تری
توچشمات مثله اقیانوسی میمونن که اگه توچشات زل بزنم قرق میشم وقتی میبینمت دلم یهو میلرزه گرمم میشه حس عجیبی میگیرم

ژان..منظورتو نمیفهمم؟
ییبو گردنبندیکه خریده بود دراورد و نشون ژان داد
ژان..عه گردنبندیکه برای عشقت خریدی
ییبو..قبولش میکنی ؟
ژان..چییی
ییبو..گردنبندو قبول میکنی به همرای عشقی که نصبت بهت دارم؟

ژان..خب خب من نمیدونم چی بگم راستش شکه شدم

ییبو دستای ژانو گرفت و گفت
ییبو..اروقت که میخایی بهم بگو مجبورت نمیکنم الان بگی
ژان..خب راستش من بهت اعتمادندارم
ییبو ..اعتمادتم بدست میارم
خب پس گردنبندو قبول میکنی؟

ژان..خببب باشه قبول میکنم
ییبو..خب باشه
ژان..بیا یکم ماهم تماشا کنیم
ییبو..چراکه نه من باتو تو جهنمم باشم بازم خوشحالم که توکنارمی

ژان لبخندی زد و چیزی نگفت
چند لحضه ای ماهم تماشا کردن که ژان گفت

ژان..ییبومن خوابم میاد
ییبو..چقدر زود خوابت اومد
ییبو تاکه روشو برگردوند ژان سرش افتادروشونه ییبو
ییبو..مطمئنم امشب خواب منو میبینی

ییبو ژان یکم بعد برد تو اتاقش و گزاشتش روتختش و پیشونیشو بوسید رفت
ییبو.. شب بخیر قشنگم

ییبوکه رفت

ژان..شبه توعم بخیر
لبخندی زدو خوابید

ییبو از ذوقی که داشت خوابش نمیبرد
همش حس خوبی داشت که حسشو به ژان گفته
دیدگاه ها (۱۷)

p..28چن ژیوان تو زندان عصبانی بود و می‌گفت لعنتی هاازادم کنی...

p....28ژان از خواب بیدار شد و اماده شد که برن به نیانگما اخه...

p..26ژان برای اینکه ییبو بهش گفته بود امشب بیاد به آبشار کنا...

ورودی فرقه شیطان.........🤍🖤

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط