From Hatred to My Love
part³
سرنوشت، نقشهی شومی برای آن شب داشت. در ضیافتِ رسمیِ قصر، کیتی با خنجری پنهان در آستین، سایهوار به تهیونگ نزدیک شد.
ات، که از دور شاهدِ برقِ خنجر در نورِ لوسترها بود، در یک تصمیمِ غریزی، خودش را سپرِ تهیونگ کرد.
صدایِ خروجِ فولاد از گوشت، در صدایِ موسیقیِ تالار گم شد. درد همچون صاعقه در بدنِ ات پیچید.
هنگامی که خونِ گرمِ ات روی زمینِ سفید ریخت، دنیای تهیونگ از حرکت ایستاد.
فریادی که از گلویش خارج شد، نه از سرِ خشم، که از سرِ وحشتی بود که هیچ قدرتی در جهان نمیتوانست آن را مهار کند.
او ات را در آغوش کشید، طوری که انگار میخواست تمامِ دردِ جهان را در جای خودِ او جذب کند.
«بیدار شو... ات! توروخدا بیدار شو!» تهیونگ، مردی که هیچکس او را ندیده بود در حال گریه، حالا با چشمان لرزان، التماس میکرد.
کیتی و مادرش، با دیدن این صحنه، از ترس و شرم عقب نشستند. قدرتِ کیتی، در برابرِ عشقِ وحشی و بیحدِ تهیونگ، چیزی جز خاکستر نبود.
لحظاتی که ات چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید، صورتِ خیس از اشکِ تهیونگ بود. او با صدایی که به سختی شنیده میشد، زمزمه کرد: «رفتیم؟»
تهیونگ، پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد. نفسهایش آشفته بود.
«نه... ما تازه شروع کردیم. ات، گوش کن... من تمام عمرم را در تاریکی گذراندم، فکر میکردم قدرت یعنی بیرحمی. اما فهمیدم قدرت واقعی، یعنی بتوانم در برابرِ تمام دنیا، دستِ تو را بگیرم.
من عاشق تو شدم... نه چون تو شانسِ من بودی، بلکه چون تو تنها دلیلِ زنده ماندنِ من در این دنیای لعنتی هستی.»
در آن شب، زیر نورِ ماه و در میانِ بوی گلهای خیس، کیم تهیونگ، بزرگترین مافیای دنیا، تسلیمِ اولین و تنها پیروزیِ واقعیاش شد: تسلیمِ قلبِ ات.
.
.
.
═ࡅ߳ߊܝࡅ࡙ܭࡅ࡙، ܢ݆ߺߊࡅ࡙ߊࡅِ߭ ިߊܘ ࡅ߭ܢ̣ࡐܥ؛ ܢܚ݅ܝࡐܫِ ܢ݆ߺࡅ࡙ܥߊ ܢܚ݅ܥࡅ߭ܩߊࡍ߭ ܢ̣ࡐܥ:)
The end...
لایک:70
کامنت:50
بازنشر:20
ܥܝܟܿࡐߊܢܚࡅ߳ࡅ࡙☆
(قشنگامممم، پایانِ این فیک برای من خیلی سخت بود. انگار بخشی از وجودم رو با کلمات توی این داستان جا گذاشتم. مرسی که حسهای من رو با خوندنِ این فیک درک کردید. برای نوشتنِ این پایان، کلی اشک ریختم و کلی لبخند زدم… امیدوارم شما هم حسش کرده باشید.🥹🫶🏻💌)
حمایت میکنید خوشگلا؟
سرنوشت، نقشهی شومی برای آن شب داشت. در ضیافتِ رسمیِ قصر، کیتی با خنجری پنهان در آستین، سایهوار به تهیونگ نزدیک شد.
ات، که از دور شاهدِ برقِ خنجر در نورِ لوسترها بود، در یک تصمیمِ غریزی، خودش را سپرِ تهیونگ کرد.
صدایِ خروجِ فولاد از گوشت، در صدایِ موسیقیِ تالار گم شد. درد همچون صاعقه در بدنِ ات پیچید.
هنگامی که خونِ گرمِ ات روی زمینِ سفید ریخت، دنیای تهیونگ از حرکت ایستاد.
فریادی که از گلویش خارج شد، نه از سرِ خشم، که از سرِ وحشتی بود که هیچ قدرتی در جهان نمیتوانست آن را مهار کند.
او ات را در آغوش کشید، طوری که انگار میخواست تمامِ دردِ جهان را در جای خودِ او جذب کند.
«بیدار شو... ات! توروخدا بیدار شو!» تهیونگ، مردی که هیچکس او را ندیده بود در حال گریه، حالا با چشمان لرزان، التماس میکرد.
کیتی و مادرش، با دیدن این صحنه، از ترس و شرم عقب نشستند. قدرتِ کیتی، در برابرِ عشقِ وحشی و بیحدِ تهیونگ، چیزی جز خاکستر نبود.
لحظاتی که ات چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید، صورتِ خیس از اشکِ تهیونگ بود. او با صدایی که به سختی شنیده میشد، زمزمه کرد: «رفتیم؟»
تهیونگ، پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد. نفسهایش آشفته بود.
«نه... ما تازه شروع کردیم. ات، گوش کن... من تمام عمرم را در تاریکی گذراندم، فکر میکردم قدرت یعنی بیرحمی. اما فهمیدم قدرت واقعی، یعنی بتوانم در برابرِ تمام دنیا، دستِ تو را بگیرم.
من عاشق تو شدم... نه چون تو شانسِ من بودی، بلکه چون تو تنها دلیلِ زنده ماندنِ من در این دنیای لعنتی هستی.»
در آن شب، زیر نورِ ماه و در میانِ بوی گلهای خیس، کیم تهیونگ، بزرگترین مافیای دنیا، تسلیمِ اولین و تنها پیروزیِ واقعیاش شد: تسلیمِ قلبِ ات.
.
.
.
═ࡅ߳ߊܝࡅ࡙ܭࡅ࡙، ܢ݆ߺߊࡅ࡙ߊࡅِ߭ ިߊܘ ࡅ߭ܢ̣ࡐܥ؛ ܢܚ݅ܝࡐܫِ ܢ݆ߺࡅ࡙ܥߊ ܢܚ݅ܥࡅ߭ܩߊࡍ߭ ܢ̣ࡐܥ:)
The end...
لایک:70
کامنت:50
بازنشر:20
ܥܝܟܿࡐߊܢܚࡅ߳ࡅ࡙☆
(قشنگامممم، پایانِ این فیک برای من خیلی سخت بود. انگار بخشی از وجودم رو با کلمات توی این داستان جا گذاشتم. مرسی که حسهای من رو با خوندنِ این فیک درک کردید. برای نوشتنِ این پایان، کلی اشک ریختم و کلی لبخند زدم… امیدوارم شما هم حسش کرده باشید.🥹🫶🏻💌)
حمایت میکنید خوشگلا؟
- ۱۷.۴k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط