{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرنوشت

"سرنوشت "
ادامه ی p,61
.
.
ویو ادمین :
.
پسرک از بغل دختر اومد بیرون و گونشو نوازش کرد ...
.
فلیکس : نترس فداتبشم ... من ..من اینجام .. ازت محافظت میکنم .... ( گریه )
.
دخترک یک لحظه تموم خاطراتش جلوی چشمش اومد.... روزایی رو دید که با فلیکس توی پارک میدوییدن .....‌
.
دخترک لحظه ای درنگ کرد و خودشو تو بغل پسر جا داد ... جیغ میکشید .... دردی که توی سینش بود غیر قابل وصف بود ....‌ عربده میزد و گریه میکرد .‌....
.
همون لحظه تهیونگ اومد ...‌
.
به سمت ا/ ت و فلیکس رفت ‌.... ا/ت رو بغل کرد ....میدونست باید زود تر از اینا بهش میگفت .... اون به خانواده ی لی قسم خورده بود که از دخترشون مواقبت کنه .....
.
ا/ت که انکار حمله ی عصبی بهش دست داده بود فقط جیغ میوشید..... بعد از ۵ مین ...‌صدایی از ا/ت نیومد ....تهیونگ نگران به دخترک توی بغلش نگاه کرد .... اون بیهدش شده بود ..‌‌
.
.
ته : ب.بیهوش شدههه( بلند )
.
ا/ت رو برایت بغل گرد و سوار ماشین هیون شد ....با تموم سرعتش گاز میداد تا به بیمارستان برسه ...
.
ویو کوک ...
.
بعد از رفتن ا/ت به سمت خروجی تالار دوید ولی جیمین گرفتش ....
.
کوک : ولمممممم کنننننن بایدددد برمممم پیششش دخترکممممم( عربده و گریه )
.
تاحالا هیچ کس گریه ی کوک رو ندیده بود ....‌حتی جیمین ...
.
کوک روی زمین اوفتاد و شروع کرد به گریه کردن ...
.
جیمین هم بغلش کرد ‌...
.
جیمین : هیسس هیسس
.
کوک : من عاشقش شدم جیمین .... میفهمییییی و اون بهم اعتماد کرد .....بایدددد همونننننن روززز اوللل بهششش میگفتممم .... بایددد همونن روززز اولل میگفتممم بابام وسیت کرده بوددددد مامان باباشو بکشم ..... بابد میگفتمممم لعنتییییی ( گریه )
.
همه ادمایی که اونجا بودن با تعجب به ترسناک ترین ادمی که تاحالا دیده بودن نگاه نیکردن.....
.
دوستای کوک کم کم ادمایی که اونجا بودن رو بیرون کردن .... ولی کوک هنوز از گریه کردن و داد زدن دست نکشیده بود ....یک ساعت شده بود ....پیراهن جیمین کاملا خیس شده بود.... اونم دست کمی از کوک نداشت ..... ا/ت مثل خواهرش بود .... جولیا هم مثل ابر بهار گریه میکرد ....
.
کوک بودرش نمیشد که ا/ت اونو ترک کرده ...... باورش نمبشد که عشقش ترکش کرده ..... هندز باورش نمیشد که اون روز نحس باید امروز باشع ....
.
جیمین به بد بختی کوک رو از روی زمین بلند کرد و برد توی ماشین ....
.
الان دیگه جونگ کوک براش مهم نبود مردم و مافیا های ریگه چه فکری درموردش میکنن .... براش مهم نبود چون دختر کوچولوش .... پرنسسش ترکشکرده بود ...
.
جیمین به سمت خونه ی کوک حرکت کرد ...
.
تهیونگ روی صندلی بیمارستان بود و دست ا/ت رو گرفته بود ...ا/ت بعد از یک ساعت به هوش اومد ...ساعت ۱ و نیم شب بود .... اشک تو چشماش حلقه زد .... تهیونگ محکم بغلش کرد ....
.
بیاین کامنتاااا
دیدگاه ها (۱۵)

⭐️پایان فصل اول 😛⭐️حمایتا به ۶۰ تا لایک و کامنت برسه امشب اگ...

بچه ها اینو خودم ادیت زدمبرای کاور فصل دو عه "سرنوشت " خوبه ...

"سرنوشت "p,61...مرد ماسک بر چهره داشت گفت ....هیون : امروز ....

اسلاید ۲ لباس ا/ت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط