{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"سرنوشت "

"سرنوشت "
p,61
.
.
.
مرد ماسک بر چهره داشت گفت ...
.
هیون : امروز ... از این مراسم با شکوه میخام یک حقیقت درمورد زندگی یک نفر رو فاش کنم ..... حقیقتی که چهار سال آزگار مخفی بود....
.
.
تعجب کردم ...جیمین و جولیا اومدن نشستن ...ولی جونگ کوک همچنان پیش رفیقاش بود ....
.
.
پرده ای سفید و بزرگ پایین اومد و فیلمی روش بخش شد ...
.
.
فیلم *
.
.
پدر ا/ت : ج.ج.جونگ کوک ... چ. چ.چرا ..
.
جونگ کوک داشت به یک مرد مشت میزد ....
.
چشمام گرد شد .... یک زن بجه ای حدود ۱۰ ۱۱ ساله رو توی بقلش گرفته بود و گریه میکرد ....
.
مادر ا/ت : ج.جونگ کوک .... تو ... مثل پسرم میمونی ... مثل پسر خانواده ی لی م.میمونی ...... ا.اینکارو نکن ..... به ا/ت رحم کن ... اون فقط ۱۰ سالشه ...
.
ناگهان قلبم از تپش ایستاد ...چشمام خیس شد و با صدای گلوله که از فیلم میومد اولین قطره اشکم ریخت پایین ‌....
.
.
جیمین و ته بلند شدن جونگ کوک توی شوک بود ... همه ی نکاها برگشت به سمت من ...
.
.
سرم وینگ وینگ میکرد برگشتم سمت جونگ کوک .... همه جا برام مبهم بود ...
.
ا/ت : او .. اونا .. ما.. مان .. بابام ... بودن ؟( شوک )
.
کو‌ک : ا/ت ... میتونم برات توضی_
.
سرمو بالا اوردم و با تموم قدرتی که داشتم بهش سیلی زدم ...( عو فیلم ترکی شد )
.
ا/ت : دقیقاااااااا چیووووو میخایییی توضیح بدیییی هااااااااا ( عربده و گریهه ) این کهههه مامانم و بابامو کشتی و بعددددد از من سو استفادههههه کردییییی ( عربده )
.
با سیلی که بهش زدم همه از جاشون بلند شدن ...
.
کوک : م.من .. ازت سو اسفاده نکردم ... عشقم بهت الکی نبو_
.
کیفم رو از روی نیز قامیدم و با همین کفشای ماشنه بلند بدو بدو از قصر خارج شدم ....
.
تهیونگ بدو بدو اومد دنبالم ...
.
داشتم میدوییدم که ی ماشین جلوم ترمز کرد .... اون مردی که ماست داشت و ی پسری با موهای بلوند ....
پیر مو بلوند از ماشین پیاده شد و اومد و بدو بدو اومد سمتم ....
.
فلیکس : ا/ت ...
.
بغلم کرد و اشک میریخت ...
.
فلیکس : بالاخره پیدات فهمیدی ( گریه ) دلم برات تنگ شده بود کوچولو ...
.
ا/ت : ت..تو ک.کی هستی ( گریهه)
.
فلیکس : م.منم پسر عموت .... فلیکس ..( گریه )

.
.
بقیش جا نشودددد۰😭
دیدگاه ها (۶)

"سرنوشت " ادامه ی p,61..ویو ادمین : .پسرک از بغل دختر اومد ب...

⭐️پایان فصل اول 😛⭐️حمایتا به ۶۰ تا لایک و کامنت برسه امشب اگ...

اسلاید ۲ لباس ا/ت

"سرنوشت "p,60...ی نفس عمیق کشیدم و باهم رفتیم توی قصر .........

مثلث عشقی من پارت ۱۷:ا/ت ویواین الان چی گفت ا/ت: ای کاش با ا...

ا/ت : خستم کردی دیگه تحملت ندارم همش میگی اجازه نداری خانواد...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_49···مایکل : " بهت گفته بودم دنبال ا/ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط