Novel panleo
Novel panleo
♡ #part⁶² ♡
『 leoreza 』
آدمای زیادی رو از طبقه ی مدیریت آوردم بیرون اما پانیذ رو ندیدم
آخرین نفر آوردم بیرون و گذاشتم اش زمین میخواستم برگردم که دستم رو گرفت
÷کمیسر هست داخل وضعیت اش خیلی وخیمه
با شنیدن این حرف اش تیری بود که به قلبم خورده بود ، بلند شدن و دوباره برگشتم داخل اتاق ها رو رد کردم و به اتاق مدیر رسیدم
خواستم درو باز کنم که نشد و گیر کرده بود
_پانیذ صدام رو میشنویی....لطفا جواب بده عزیزم
ناله ای اومده که حریص تر از قبل محکم به در کوبیدم اما بیفایده بود
_عزیزم وایسا یکم وایسا
کمی اینور اونور نگاه کردم تا چیزی پیدا کنم اما نبود برای بار آخر به در کوبیدم که کمی باز شد
با باز شدنش سریع وارد شدم با دیدنش ، سریع به سمتش رفتم و آهنی که که افتاده بود روش رو برداشتم
صورتش رو قاب دستام کردم
_خوبی ...جایت درد نمیکنه که هوم
سری به نشونه نه تکون داد که خیال ام راحت شد
آروم دست زیر پاش و گردنش بردم و بلندش کردم و رفتیم بیرون ، نزدیک آمبولانس رفتم و روی تخت گذاشتم روبه پرستار لب زدم
_زیر آوار بود فکر کنم یه چند دقیقه بعد از انفجار بیهوش شده ..سرش ضربه ای نخورده اما بازم چک کن
دستم توسط پانیذ فشرده شد که خم شدم روش و دستی به گونش اش کشیدم
_جانم چیشده
دستم رو گرفت و گذاشت رو سینه اش
پانیذ: حالم خوبه ..انقدر نگران نباش
بعد از چند دقیقه که پرستار همه ی کار هاش و انجام داد سرپا شد
_خوبی دیگه
نفسی تازه کرد و جواب داد
پانیذ : بخدا حالم خوبه
خواست سمت ماشین اش بره که بازوش رو گرفتم نگه اش داشتم
_منو نگاه تو اونجا چیکار داشتی
نگاه حرصی بهم کرد
پانیذ: خودت خوب میدونی دارم در به در دنبال یه سر نخ از بابات میگردم چرا اینو میپرسی
_اینو خوب از تو میدونم اما چرا وقتی بابام میره رفتی داخل یه درصد متوجه نشدی .....
با دست کوبید رو تخت سینهام
پانیذ: تو خودت اینجا چیکار داری
_از حرف ام طفره نرو تو بهتر میدونی چرا دنبالشم
دستی لای موهاش کشید و با کلافگی لب زد
پانیذ: چون پرونده روشا رو زیر رو کردم شوهر سابقش اینجا اعدام شده بود بر اون اومدم
دستی به صورتم کشیدم باورم نمیشد دستی دستی داشت خودشو به کشتن میداد اونم توسط کسی که زندگی مادرم رو به جهنم کشیده بود
من از اون آدم برای بار دوم داشتم ضربه میخوردم کلافه دستام قاب صورتش کردم و نزدیک خودم کردمش و بوسه ای رو پیشونیش زدم و بغلش کردم
از کار یهوییم تعجب کرده بود اما حرفی نزد ، با حلقه شدن دستاش دور کمرم
دستی به پشتاش کشیدم و کنار گوشش لب زدم
_دیگه خودتو تو دردسر ننداز
باشه ی ریزی گفت که ازش جدا شدم
_ماشینت که داغون شد بیا با ماشین من بریم هر جا میری
سوار ماشین شدیم بعد از استارت زدن راه افتادیم
از راهی که اومده بودیم زمان زیادی نگذشته بود که با نزدیک شدن ماشینی کاملا سیاه رنگ بود رو از آینه جلو دیدم
دستی که رو دنده بود با گذاشتن دست پانیذ حواسم پرت شده بود
_چیشده چرا رنگات پریده
پانیذ: فقط گاز بده ادمای باباتن دنبالمون
زیر لب فحشی به جد و اباد سهراب دادم و پدال گاز رو فشردم و با عوض کردن دنده تیراندازی شروع شد
سریع سر پانیذ رو به پایین هل دادم
پانیذ: چیکار داری میکنی .....اینطوری که فقط داریم فرار میکنیم
عصبی لب زدم
_اینجا دیگه قرار نیست پلیس بازی کنی شرمنده
با اومدم ماشینی از روبرو فرمون رو کج کردم و سمت مخالف رفتم
پانیذ: چیشده رضا
با اوردن سرش بالا تیری سمت شیشه ماشین خورد و جیغی کشید و انی دادی زدم
_مگه نمیگم سرت رو نیار بالا معلومه هدف شون تویی
پانیذ : نمیشه امکان نداره به همین راحتی فهمیده باشن
اروم گفت اما من متوجه شدم
_چی دستته پانیذ
سریع انکار کرد
پانیذ: هیچی
_به من دروغ نگو
با دیدن باغ روبروم ترمزی کردم و هر لحظه تیراندازی ها نزدیک میشدن ، که سرش اوردم بالا
_چی دستته پانیذ بگو زود باش
مکثی کرد که اخر خواست حرف بزنه تیری به اینه بغل خورد و همزمان تناش رو بین بازو هام گرفت ام
سریع از ماشین پیاده شدیم و جلو ماشین پناه گرفتیم
_اسلحه ات همراهته
اره ای گفت و دستش گرفت ، با هم شروع کردیم به تیراندازی خیلی از ادماشون کشته شد
اما این بار تفنگم همراهیم نکرد و فشنگم تموم شده
پانیذ: بر من تموم شد فشنگم
_بر منم .....چی دستت پانیذ
حرصی لب زد
پانیذ: هارد و فلش
ناباوری نگاهش کردم
_چی.... چیه توش دیدیش
پانیذ: فیلم روزی که مامانت از خونه بیرونش کردم با قتل دختر روشا ولی ندیدمش چون فقط اسمشون رو نوشته بودن فهمیدم
دیگه واقعا باورم نمیشد روشا دو تا بچه داشته
_نگو که دختر روشا رو سهراب کشته .....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
♡ #part⁶² ♡
『 leoreza 』
آدمای زیادی رو از طبقه ی مدیریت آوردم بیرون اما پانیذ رو ندیدم
آخرین نفر آوردم بیرون و گذاشتم اش زمین میخواستم برگردم که دستم رو گرفت
÷کمیسر هست داخل وضعیت اش خیلی وخیمه
با شنیدن این حرف اش تیری بود که به قلبم خورده بود ، بلند شدن و دوباره برگشتم داخل اتاق ها رو رد کردم و به اتاق مدیر رسیدم
خواستم درو باز کنم که نشد و گیر کرده بود
_پانیذ صدام رو میشنویی....لطفا جواب بده عزیزم
ناله ای اومده که حریص تر از قبل محکم به در کوبیدم اما بیفایده بود
_عزیزم وایسا یکم وایسا
کمی اینور اونور نگاه کردم تا چیزی پیدا کنم اما نبود برای بار آخر به در کوبیدم که کمی باز شد
با باز شدنش سریع وارد شدم با دیدنش ، سریع به سمتش رفتم و آهنی که که افتاده بود روش رو برداشتم
صورتش رو قاب دستام کردم
_خوبی ...جایت درد نمیکنه که هوم
سری به نشونه نه تکون داد که خیال ام راحت شد
آروم دست زیر پاش و گردنش بردم و بلندش کردم و رفتیم بیرون ، نزدیک آمبولانس رفتم و روی تخت گذاشتم روبه پرستار لب زدم
_زیر آوار بود فکر کنم یه چند دقیقه بعد از انفجار بیهوش شده ..سرش ضربه ای نخورده اما بازم چک کن
دستم توسط پانیذ فشرده شد که خم شدم روش و دستی به گونش اش کشیدم
_جانم چیشده
دستم رو گرفت و گذاشت رو سینه اش
پانیذ: حالم خوبه ..انقدر نگران نباش
بعد از چند دقیقه که پرستار همه ی کار هاش و انجام داد سرپا شد
_خوبی دیگه
نفسی تازه کرد و جواب داد
پانیذ : بخدا حالم خوبه
خواست سمت ماشین اش بره که بازوش رو گرفتم نگه اش داشتم
_منو نگاه تو اونجا چیکار داشتی
نگاه حرصی بهم کرد
پانیذ: خودت خوب میدونی دارم در به در دنبال یه سر نخ از بابات میگردم چرا اینو میپرسی
_اینو خوب از تو میدونم اما چرا وقتی بابام میره رفتی داخل یه درصد متوجه نشدی .....
با دست کوبید رو تخت سینهام
پانیذ: تو خودت اینجا چیکار داری
_از حرف ام طفره نرو تو بهتر میدونی چرا دنبالشم
دستی لای موهاش کشید و با کلافگی لب زد
پانیذ: چون پرونده روشا رو زیر رو کردم شوهر سابقش اینجا اعدام شده بود بر اون اومدم
دستی به صورتم کشیدم باورم نمیشد دستی دستی داشت خودشو به کشتن میداد اونم توسط کسی که زندگی مادرم رو به جهنم کشیده بود
من از اون آدم برای بار دوم داشتم ضربه میخوردم کلافه دستام قاب صورتش کردم و نزدیک خودم کردمش و بوسه ای رو پیشونیش زدم و بغلش کردم
از کار یهوییم تعجب کرده بود اما حرفی نزد ، با حلقه شدن دستاش دور کمرم
دستی به پشتاش کشیدم و کنار گوشش لب زدم
_دیگه خودتو تو دردسر ننداز
باشه ی ریزی گفت که ازش جدا شدم
_ماشینت که داغون شد بیا با ماشین من بریم هر جا میری
سوار ماشین شدیم بعد از استارت زدن راه افتادیم
از راهی که اومده بودیم زمان زیادی نگذشته بود که با نزدیک شدن ماشینی کاملا سیاه رنگ بود رو از آینه جلو دیدم
دستی که رو دنده بود با گذاشتن دست پانیذ حواسم پرت شده بود
_چیشده چرا رنگات پریده
پانیذ: فقط گاز بده ادمای باباتن دنبالمون
زیر لب فحشی به جد و اباد سهراب دادم و پدال گاز رو فشردم و با عوض کردن دنده تیراندازی شروع شد
سریع سر پانیذ رو به پایین هل دادم
پانیذ: چیکار داری میکنی .....اینطوری که فقط داریم فرار میکنیم
عصبی لب زدم
_اینجا دیگه قرار نیست پلیس بازی کنی شرمنده
با اومدم ماشینی از روبرو فرمون رو کج کردم و سمت مخالف رفتم
پانیذ: چیشده رضا
با اوردن سرش بالا تیری سمت شیشه ماشین خورد و جیغی کشید و انی دادی زدم
_مگه نمیگم سرت رو نیار بالا معلومه هدف شون تویی
پانیذ : نمیشه امکان نداره به همین راحتی فهمیده باشن
اروم گفت اما من متوجه شدم
_چی دستته پانیذ
سریع انکار کرد
پانیذ: هیچی
_به من دروغ نگو
با دیدن باغ روبروم ترمزی کردم و هر لحظه تیراندازی ها نزدیک میشدن ، که سرش اوردم بالا
_چی دستته پانیذ بگو زود باش
مکثی کرد که اخر خواست حرف بزنه تیری به اینه بغل خورد و همزمان تناش رو بین بازو هام گرفت ام
سریع از ماشین پیاده شدیم و جلو ماشین پناه گرفتیم
_اسلحه ات همراهته
اره ای گفت و دستش گرفت ، با هم شروع کردیم به تیراندازی خیلی از ادماشون کشته شد
اما این بار تفنگم همراهیم نکرد و فشنگم تموم شده
پانیذ: بر من تموم شد فشنگم
_بر منم .....چی دستت پانیذ
حرصی لب زد
پانیذ: هارد و فلش
ناباوری نگاهش کردم
_چی.... چیه توش دیدیش
پانیذ: فیلم روزی که مامانت از خونه بیرونش کردم با قتل دختر روشا ولی ندیدمش چون فقط اسمشون رو نوشته بودن فهمیدم
دیگه واقعا باورم نمیشد روشا دو تا بچه داشته
_نگو که دختر روشا رو سهراب کشته .....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۳۶
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط