جنون مافیا
جنون مافیا
☆part50S1☆
جونگکوک*
ته ته: ببینم...دیوانه شدی؟
هیچ میدونه زنده موندنت چقدر احتمالش کمه؟
+میدونم... اما مهمه
ته ته: چی مهمه اخه...بری که چی بشه...دیگه اون بسته ها برنمیگرده.. بفهم
+تا اخرین ذره چیزی که مال منه رو پس میگیرم
ته: خنده عصبی کرد* هع...تو دیوانه ای
+دیر فهمیدی
تهیونگ اومد با شدت بیشتری فریاد بزنه که در باز شد و جیمین اومد داخل
جیمین:پیداش کردم...سریع باشید باید بریم
+کجا؟!
جیمین: اون یارو که به خونت تیراندازی کرد
جونگکوکم اخمی کرد و سریع ملید ماشینو برداشتو حرکت کرد..
جونگکوک با سرعت میروند و براش اهمیتی نداشت چون اونقدری ماهر بود که کل کنترل ماشینو داشت
وقتی رسید وارد انبار شد
استیناشو داد بالا و کراوتشو شل کرد
جیهون: بهبه ببین کی اینجاست...اقای جئون.. بالاخره سگات پیدام کردن
پوزخندی زد
جونگکوک همون اول مشتی توی صورتش خالی کرد
+خفه شو...
جیهون: اینقدر زود کنترلتو از دست میدی کارمون به هیچجا نمیرسه ها...
+چرا.. حداقلش به قبرستون میرسه
+خب حالا زر بزن... چرا به خونم حمله کردی
جیهون: شنیدم یه جوجه خشگل نگه میداری تو خونت هوم؟ (پوزخند و خنده کثیفی زد)
جونگکوک مشت دیگه ای زد که لبش پاره شد
ته ته: هی اروم باش...
جیهون: مگه نمیبینی غیرتی شده.. بزار بزنه
جونگکوک ویو
با اون حرفای کثیفی که از دهنش میومد بیرون فقط میخواستم عصبانیتمو روش خالی کنم
به بادیگاردا اشاره کردم و سپرمشون به اونا تا ادمش کنن
سوا*
لوکیشن کافه رو پیدا کردم و وارد شد
اقای لی با عینکی نشسته بود... به سمتش رفتم و جلوش نشستم
لی: خب چیشده... چرا خواستید با مشاوره صحبت کنید؟
سوا: خب راستش بعد از مر. گ پدرم و رفتن مادرم...
بعد از جلسه ای که تموم شد قدم میزدم بین درختایی که شکوفه گیلاس داده بود
زیبا بودن...همیشه با مامانم برای خرید از زیر اینا رد میشدم... میگفت اگر یکیش بیوفته روی موهات.. اتفاق خوبی میوفته برات
با اینکه هزارتاشم افتاده رو سرم و شاید الانم میریزه ولی همه زندگیم تاریکی بوده...
اینفدر راه رفتم که به عمارت رسیدم
غروب بود تقریبا
همون لحظه ماشین جونگکوک توی حیاط خاموش شد و با جیمین و یه پسر خوشتیپ ازش پیاده شدن
جیمین با دیدن من خندید اما من پوکر بودم
جیمین: دختر جون از درخت رفتی بالا؟
این همه شکوفه روی سرت
جونگکوک براندازم کرد و گفت: بریم داخل کلی کار هست
_فقط قدم زدم
سوبین: خوشبختم خانم...
_سوا...
سوبین: من دوست دوران دانشگاه جونگکوکم...
بعد از کمی مکث به سمت در رفتم و وارد خونه شدم
جونگکوک پشت سرم بود و بعد وارد اتاق کارش شدن
یک هفته بعد....
سوا*
تا حالا با مشاور خوب پیش رفته بودیم
حالم بدکی نبود
دیروز برای تولد اجوما کیک درست کردم و براش یه جشن کوچولو گرفتیم
و همچنین از سگ جیمین نگهداری کردم تا از بوسان برگرده
حتی برای اولین بار تونستم خنده جونگکوک رو ببینم... کاملا واضح
البته نمیدونم خنده عصبی بود یا واقعی ولی به هرحال خنده بود
در حال خشک کردن موهام بعد از حموم بودم که زنگ در خورد
با عجله رفتم و از چشمی نگاه کردم...
_سلام
+سلام
کسی نیست؟
_نه...اخر هفته مثلا
+...
+عاح چرا کف زمین خیسه...
نگاهی به موهای نم دارم کردم.. چون با شتاپ اومدم حتما چند قطرش ریخته ولی خیس نیست!
_بزرگش نکن
+موهاتو کوتاه میکنی
_چچی؟ این از کجا اومد..
+همبن که گفتم
_من همچین کاری نمیکنم
موهامو گرفت پیچید دور دستش و کوبید منو به در
☆part50S1☆
جونگکوک*
ته ته: ببینم...دیوانه شدی؟
هیچ میدونه زنده موندنت چقدر احتمالش کمه؟
+میدونم... اما مهمه
ته ته: چی مهمه اخه...بری که چی بشه...دیگه اون بسته ها برنمیگرده.. بفهم
+تا اخرین ذره چیزی که مال منه رو پس میگیرم
ته: خنده عصبی کرد* هع...تو دیوانه ای
+دیر فهمیدی
تهیونگ اومد با شدت بیشتری فریاد بزنه که در باز شد و جیمین اومد داخل
جیمین:پیداش کردم...سریع باشید باید بریم
+کجا؟!
جیمین: اون یارو که به خونت تیراندازی کرد
جونگکوکم اخمی کرد و سریع ملید ماشینو برداشتو حرکت کرد..
جونگکوک با سرعت میروند و براش اهمیتی نداشت چون اونقدری ماهر بود که کل کنترل ماشینو داشت
وقتی رسید وارد انبار شد
استیناشو داد بالا و کراوتشو شل کرد
جیهون: بهبه ببین کی اینجاست...اقای جئون.. بالاخره سگات پیدام کردن
پوزخندی زد
جونگکوک همون اول مشتی توی صورتش خالی کرد
+خفه شو...
جیهون: اینقدر زود کنترلتو از دست میدی کارمون به هیچجا نمیرسه ها...
+چرا.. حداقلش به قبرستون میرسه
+خب حالا زر بزن... چرا به خونم حمله کردی
جیهون: شنیدم یه جوجه خشگل نگه میداری تو خونت هوم؟ (پوزخند و خنده کثیفی زد)
جونگکوک مشت دیگه ای زد که لبش پاره شد
ته ته: هی اروم باش...
جیهون: مگه نمیبینی غیرتی شده.. بزار بزنه
جونگکوک ویو
با اون حرفای کثیفی که از دهنش میومد بیرون فقط میخواستم عصبانیتمو روش خالی کنم
به بادیگاردا اشاره کردم و سپرمشون به اونا تا ادمش کنن
سوا*
لوکیشن کافه رو پیدا کردم و وارد شد
اقای لی با عینکی نشسته بود... به سمتش رفتم و جلوش نشستم
لی: خب چیشده... چرا خواستید با مشاوره صحبت کنید؟
سوا: خب راستش بعد از مر. گ پدرم و رفتن مادرم...
بعد از جلسه ای که تموم شد قدم میزدم بین درختایی که شکوفه گیلاس داده بود
زیبا بودن...همیشه با مامانم برای خرید از زیر اینا رد میشدم... میگفت اگر یکیش بیوفته روی موهات.. اتفاق خوبی میوفته برات
با اینکه هزارتاشم افتاده رو سرم و شاید الانم میریزه ولی همه زندگیم تاریکی بوده...
اینفدر راه رفتم که به عمارت رسیدم
غروب بود تقریبا
همون لحظه ماشین جونگکوک توی حیاط خاموش شد و با جیمین و یه پسر خوشتیپ ازش پیاده شدن
جیمین با دیدن من خندید اما من پوکر بودم
جیمین: دختر جون از درخت رفتی بالا؟
این همه شکوفه روی سرت
جونگکوک براندازم کرد و گفت: بریم داخل کلی کار هست
_فقط قدم زدم
سوبین: خوشبختم خانم...
_سوا...
سوبین: من دوست دوران دانشگاه جونگکوکم...
بعد از کمی مکث به سمت در رفتم و وارد خونه شدم
جونگکوک پشت سرم بود و بعد وارد اتاق کارش شدن
یک هفته بعد....
سوا*
تا حالا با مشاور خوب پیش رفته بودیم
حالم بدکی نبود
دیروز برای تولد اجوما کیک درست کردم و براش یه جشن کوچولو گرفتیم
و همچنین از سگ جیمین نگهداری کردم تا از بوسان برگرده
حتی برای اولین بار تونستم خنده جونگکوک رو ببینم... کاملا واضح
البته نمیدونم خنده عصبی بود یا واقعی ولی به هرحال خنده بود
در حال خشک کردن موهام بعد از حموم بودم که زنگ در خورد
با عجله رفتم و از چشمی نگاه کردم...
_سلام
+سلام
کسی نیست؟
_نه...اخر هفته مثلا
+...
+عاح چرا کف زمین خیسه...
نگاهی به موهای نم دارم کردم.. چون با شتاپ اومدم حتما چند قطرش ریخته ولی خیس نیست!
_بزرگش نکن
+موهاتو کوتاه میکنی
_چچی؟ این از کجا اومد..
+همبن که گفتم
_من همچین کاری نمیکنم
موهامو گرفت پیچید دور دستش و کوبید منو به در
- ۸۰
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط