★彡 Part 2 彡★
★彡 Part 2 彡★
خواستم جیغ بکشم ولی صدام داخل دهنم خفه شد.
دستیگره چرخید و در کمی باز شد. اما همین هم کافی بود تا هیولای سیاه رنگ بزرگی به داخل خونه پرت بشه.
ای وای!
خاک تو سرت رینا هیولا کجا بود اینکه آدمه!
البته یه آدم زخمی.
که کاملا سیاه پوشیده.
و این وقت شب چنین جایی و درست جلوی خونه ی من آسیب دیده.
اوه، این بده. خیلی هم بده.
اون میتونه یه دزد باشه. یا یه قاتل. یا شاید هم یه مافیا. یا حتی ممکنه ...
رشته ی افکارم با کشیده شدن یقه ی لباسم به سمت پایین از هم پاشید.
اون داره چیکار میکنه؟!
میخواد، میخواد من رو هم با خودش بکشه.
"همین الان درمانم کن وگرنه ..."
ادامه ی حرفش رو نزد. در واقع، نتونست بزنه. به سرفه افتاد و خون از دهنش روی زمین تمیز کلبه ریخت.
به خودت بیا رینا!
سعی کردم وضعیتی که توش قرار دارم رو تجزیه تحلیل کنم.
این مرد داشت جون میداد.
جلوی چشم های من.
و من باید چیکار میکردم؟
باید زنگ میزدم اورژانس!
با تته پته گفتم: وایسا. فقط یه لحظه وایسا زنگ میزنم آمبولانس
خواستم برم که مچ پاهام رو با دست های بی جونش گرفت.
این واقعا داشت میمرد؟
اگر حالت چهره اش این رو میگفت باید بگم زور زیادی داشت. اون قدر زیاد که چنین زخم عمیقی هنوز اون رو شکست نداده.
"فقط، فقط درمانم کن. زود باش لعنتی!"
ترسیدم.
قدم نرفته ام رو برگشتم و به روش خم شدم. برش گردوندم و متوجه شدم.
بله. تیر خورده بود. و جایی که تیر بهش برخورد کرده بود روی سینه اش بود درست کنار قلبش.
این خوب نیست رینا.
تو نباید گذشته رو تکرار کنی.
خواستم جیغ بکشم ولی صدام داخل دهنم خفه شد.
دستیگره چرخید و در کمی باز شد. اما همین هم کافی بود تا هیولای سیاه رنگ بزرگی به داخل خونه پرت بشه.
ای وای!
خاک تو سرت رینا هیولا کجا بود اینکه آدمه!
البته یه آدم زخمی.
که کاملا سیاه پوشیده.
و این وقت شب چنین جایی و درست جلوی خونه ی من آسیب دیده.
اوه، این بده. خیلی هم بده.
اون میتونه یه دزد باشه. یا یه قاتل. یا شاید هم یه مافیا. یا حتی ممکنه ...
رشته ی افکارم با کشیده شدن یقه ی لباسم به سمت پایین از هم پاشید.
اون داره چیکار میکنه؟!
میخواد، میخواد من رو هم با خودش بکشه.
"همین الان درمانم کن وگرنه ..."
ادامه ی حرفش رو نزد. در واقع، نتونست بزنه. به سرفه افتاد و خون از دهنش روی زمین تمیز کلبه ریخت.
به خودت بیا رینا!
سعی کردم وضعیتی که توش قرار دارم رو تجزیه تحلیل کنم.
این مرد داشت جون میداد.
جلوی چشم های من.
و من باید چیکار میکردم؟
باید زنگ میزدم اورژانس!
با تته پته گفتم: وایسا. فقط یه لحظه وایسا زنگ میزنم آمبولانس
خواستم برم که مچ پاهام رو با دست های بی جونش گرفت.
این واقعا داشت میمرد؟
اگر حالت چهره اش این رو میگفت باید بگم زور زیادی داشت. اون قدر زیاد که چنین زخم عمیقی هنوز اون رو شکست نداده.
"فقط، فقط درمانم کن. زود باش لعنتی!"
ترسیدم.
قدم نرفته ام رو برگشتم و به روش خم شدم. برش گردوندم و متوجه شدم.
بله. تیر خورده بود. و جایی که تیر بهش برخورد کرده بود روی سینه اش بود درست کنار قلبش.
این خوب نیست رینا.
تو نباید گذشته رو تکرار کنی.
- ۱۴۹
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط