درخواستی♡
درخواستی♡
اسم: انتظار
تهیونگ: بالاخره رسید، روزی که منتظرش بودم..... نه جمعیت زیادی منتظرش بودن(ارمی ها). یعنی میتونم دوباره باهاشون بخونم، نگاهشون کنم و با خنده هاشون بخندم؟
مثل یه خواب بود. فردا، یعنی بعد از برگشتم دوباره میتونم اون روز هایی رو ببینم که با پسرا و ارمی ها از ته دل خوشحال بودم؟
هرچی بیشتر بهش فکر میکردم، قلبم تند تر میزد. شب شد، ولی خواب به چشمانم نیامد و استرس داشتم. هی با خودم میگفتم: نکنه چون چند سال نبودم ارمی ها منو دیگه دوست نداشته باشن؟
زمان متوقف شده بود، عقربه به سختی حرکت میکرد. انتظار امانم رو بریده بود.
ساعت به سختی گذشت و زمان برگشتم فرا رسید...
در پوست خودم نمی گنجیدم و انتظار دریایی از ارمی ها را داشتم.
با خوشحالی و با چشمانی بسته بیرون امدم و بلند فریاد زدم: منن برگششتممم........
صدایی به گوشم نرسید، چشمانم ارام باز کردم و دیدم هیچ کس نبود.
بغض گلویم را درد اورد و ناخواسته قطره ای اشک از چشمانم جاری شد. با خودم گفتم:«انقدر بی ارزش بودم؟»
ارام و اهسته و با قلبی شکسته به جلو حرکت کردم.
سرم رو به پایین بود و اشک از چشمانم جاری...
کمی حرکت کردم و ناگهان صدای لشکری بزرگ را شنیدم.
تا صدا را شنیدم گفتم:«این همون صدایی است که انتظارش را میکشیدم.»
سرم را بالا گرفتم و دیدم پسرا با تعداد زیادی از ارمی ها به استقبالم امده اند.
همه انتظار داشتند بالا و پایین بپرم و خوشحالی کنم ولی من با چهره ای اشکی و پر از دلتنگی نگاهشان کردم..
هرچی بیشتر نگاه میکردم سیر نمیشدم.
جین: تهیونگ اینا همه برای تو است.
ما همه انتظارت را میکشیدم و مانند تو منتظر این لحظه بودیم.
تصمیم گرفتم بیشتر از این گریه نکنم و بخندم و خوشحال باشم تا انها نیز شاد باشن.
با انها به سمت مکانی نامعلوم هرکت کردم که............♡
اسم: انتظار
تهیونگ: بالاخره رسید، روزی که منتظرش بودم..... نه جمعیت زیادی منتظرش بودن(ارمی ها). یعنی میتونم دوباره باهاشون بخونم، نگاهشون کنم و با خنده هاشون بخندم؟
مثل یه خواب بود. فردا، یعنی بعد از برگشتم دوباره میتونم اون روز هایی رو ببینم که با پسرا و ارمی ها از ته دل خوشحال بودم؟
هرچی بیشتر بهش فکر میکردم، قلبم تند تر میزد. شب شد، ولی خواب به چشمانم نیامد و استرس داشتم. هی با خودم میگفتم: نکنه چون چند سال نبودم ارمی ها منو دیگه دوست نداشته باشن؟
زمان متوقف شده بود، عقربه به سختی حرکت میکرد. انتظار امانم رو بریده بود.
ساعت به سختی گذشت و زمان برگشتم فرا رسید...
در پوست خودم نمی گنجیدم و انتظار دریایی از ارمی ها را داشتم.
با خوشحالی و با چشمانی بسته بیرون امدم و بلند فریاد زدم: منن برگششتممم........
صدایی به گوشم نرسید، چشمانم ارام باز کردم و دیدم هیچ کس نبود.
بغض گلویم را درد اورد و ناخواسته قطره ای اشک از چشمانم جاری شد. با خودم گفتم:«انقدر بی ارزش بودم؟»
ارام و اهسته و با قلبی شکسته به جلو حرکت کردم.
سرم رو به پایین بود و اشک از چشمانم جاری...
کمی حرکت کردم و ناگهان صدای لشکری بزرگ را شنیدم.
تا صدا را شنیدم گفتم:«این همون صدایی است که انتظارش را میکشیدم.»
سرم را بالا گرفتم و دیدم پسرا با تعداد زیادی از ارمی ها به استقبالم امده اند.
همه انتظار داشتند بالا و پایین بپرم و خوشحالی کنم ولی من با چهره ای اشکی و پر از دلتنگی نگاهشان کردم..
هرچی بیشتر نگاه میکردم سیر نمیشدم.
جین: تهیونگ اینا همه برای تو است.
ما همه انتظارت را میکشیدم و مانند تو منتظر این لحظه بودیم.
تصمیم گرفتم بیشتر از این گریه نکنم و بخندم و خوشحال باشم تا انها نیز شاد باشن.
با انها به سمت مکانی نامعلوم هرکت کردم که............♡
- ۳.۸k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط