تمام هستی من(واقعی) #پارت_اول

تمام هستی من(واقعی) #پارت_اول
من شونزده سالم بود و بابک بیست سال ... علاقه روزای بچگی هنوز دست نخوره کنج خونه ی دلمون بود و هر روز بیشتر میشد ! همیشه تو رویاهام می دیدم که منو بابک به هم رسیدیم ...که باهم خوشبختیم ..... یه غروب پاییزی بود کنار پنجره اتاقم نشسته بودم و داشتم گریه میکردم ... آخه دلم گرفته بود ... دیدم بابک هم کنار پنجره نشسته داره نگام میکنه ... تندی اشکامو پاک کردم روی یه کاغذ خیلی بزرگ واسم نوشت ...
چرا داری گریه میکنی ؟
براش نوشتم اخه ناراحتم !
گفت واسه چی ؟
گفتم نمیدونم ...
داشت جوابمو میداد که مامانم در اتاقو باز کرد سری پرده رو کشیدم و نشون دادم مثلا دارم درس میخونم . مامانم که رفت دوباره رفتم کنار پنجره دیدم بابک نیست به جاش یه کاغذ زده بود به پنجره که روش نوشته بود ...
 به خدا دوستت دارم شیمای من !

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

Part ¹⁷ویو لیلیاومدم تو اتاق خودمو جونگکوک نشستم رو تخت هعی ...

Why Did I Fall in Love with You?P²³ | چند روز بعد – شرکت دوه...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

رمان جونگکوک

part 65تهیونگ« من خودمم هنوز که هنوزه تو شکم»جین« وایسا ببین...

╭─────────────── ✈️ ───────────────╮✦ پارت ۸۹| آخرین نگاه قب...

~Destiny:Part 1~

THE GIRL IN HIS DREAMSپارت ۴اسلاید ۲ رو ببین و تصور کنساعت ۱...

I'm not jealous part 48جونگکوک بیچاره رسما روی جای بدش نشسته...

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط