تو از قلب پریشانی آمدی

تو از قلبِ پریشانی آمدی
تا تسکین دهی تب و دردم را
و من درختی بودم که در جشنِ انگشتانت
می‌ سوختم از اشتیاق
من از لب‌ های تو متولد شده‌ ام
و زندگی‌ ام از تو
آغاز می‌ شود....

🌿لویی آراگون♥️
دیدگاه ها (۰)

ما که عشق آشناییماز یادت نبرده‌ایمتو هم از یادمان مبرجز تو د...

حرفهایی هست که نمی‌توانم بگویمشاید روزی آنها را برایت رقصیدم...

برای بیان عشقهمواره نیازی بهواژه‌ های عاشقانه نیستبلکه زیر و...

حاشا اگر عشق ماعشق در نگاهِ نخست باشدعشق مابه یادآوردن توستد...

کاملا درسته ! این یه اختلاف تاکتیکی نیست !!و فقط زمانی تموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط