𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈
𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈
دختری که بوی رز میداد
پارت سیزدهم | هشدار
باران آرام روی خیابانهای پاریس میبارید.
رز چتر سفیدش را بالای سر گرفته بود و آرام قدم میزد.
تصمیم گرفته بود برای چند ساعت هم که شده، ذهنش را از اتفاقات این چند روز دور کند.
و چه جایی بهتر از کتابفروشی قدیمی نزدیک میدان؟
همان کتابفروشیای که همیشه بوی کاغذ و قهوه میداد.
رز مشغول ورق زدن یک کتاب موسیقی بود که ناگهان صدای زنی از پشت سرش آمد.
ـ «سلیقهی قشنگی داری.»
رز برگشت.
سوز بود.
با کت بلند مشکی و لبخندی که هیچ گرمایی نداشت.
رز نفس آرامی کشید.
ـ «سلام...»
سوز بدون اجازه، کنار او ایستاد و همان کتاب را برداشت.
ـ «شوپن... انتخاب خوبیه.»
رز چیزی نگفت.
سکوت بینشان سنگین شده بود.
سوز کتاب را سر جایش گذاشت.
ـ «میدونی... من از آدمهای هنرمند خوشم میاد.»
رز لبخند کوتاهی زد.
ـ «خوشحالم.»
سوز نگاهش را به چشمان رز دوخت.
ـ «برای همین... دلم نمیخواد اتفاق بدی برات بیفته.»
رز اخم کرد.
ـ «منظورتون چیه؟»
سوز آرام خندید.
ـ «بعضی آدما... وقتی وارد زندگیشون میشی، دیگه راه خروج پیدا نمیکنی.»
رز بیاختیار نامی را در ذهنش زمزمه کرد.
لینو...
سوز ادامه داد:
ـ «اون از بچگی هر چیزی رو که دوست داشته، به دست آورده.»
رز با صدایی آرام گفت:
ـ «من چیزی نیستم که کسی به دستم بیاره.»
چند ثانیه سکوت...
برای اولین بار، نگاه سوز تغییر کرد.
لبخندش محو شد.
ـ «امیدوارم تا آخر هم همینقدر مطمئن باشی.»
رز خواست از کنارش رد شود.
اما سوز آرام گفت:
ـ «یه سؤال.»
رز ایستاد.
ـ «اگر یه روز فهمیدی مردی که این روزها بهش فکر میکنی... دستاش به خون آلودهست، بازم میتونی به چشمهاش نگاه کنی؟»
رنگ از صورت رز پرید.
ـ «من... اصلاً...»
سوز حرفش را برید.
ـ «جواب نده.»
قدمی عقب رفت.
ـ «فقط این سؤال رو برای خودت نگه دار.»
بعد کیفش را روی شانه انداخت و به سمت در خروجی رفت.
در آستانهی در ایستاد.
بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ «هنوز فرصت داری، رز...»
«قبل از اینکه اسم "لی" زندگیت رو برای همیشه عوض کنه.»
در بسته شد.
رز همانجا خشکش زده بود.
صدای ورق خوردن کتابها، گفتوگوی مشتریها...
همه دور شده بودند.
فقط یک جمله در ذهنش تکرار میشد.
«دستاش به خون آلودهست...»
آرام از کتابفروشی بیرون آمد.
باران شدت گرفته بود.
قطرههای باران روی صورتش میلغزیدند.
نمیدانست اشک است یا باران.
تنها چیزی که میدانست این بود...
برای اولین بار، از دیدن دوبارهی لینو میترسید.
و درست همان لحظه...
چند متر آنطرفتر، خودروی مشکی لینو بیصدا کنار خیابان توقف کرد.
او رز را دید.
رنگ پریده...
نگران...
و گمشده در افکارش.
لینو زیر لب گفت:
ـ «سوز... این بار از حدت گذشتی.»
دختری که بوی رز میداد
پارت سیزدهم | هشدار
باران آرام روی خیابانهای پاریس میبارید.
رز چتر سفیدش را بالای سر گرفته بود و آرام قدم میزد.
تصمیم گرفته بود برای چند ساعت هم که شده، ذهنش را از اتفاقات این چند روز دور کند.
و چه جایی بهتر از کتابفروشی قدیمی نزدیک میدان؟
همان کتابفروشیای که همیشه بوی کاغذ و قهوه میداد.
رز مشغول ورق زدن یک کتاب موسیقی بود که ناگهان صدای زنی از پشت سرش آمد.
ـ «سلیقهی قشنگی داری.»
رز برگشت.
سوز بود.
با کت بلند مشکی و لبخندی که هیچ گرمایی نداشت.
رز نفس آرامی کشید.
ـ «سلام...»
سوز بدون اجازه، کنار او ایستاد و همان کتاب را برداشت.
ـ «شوپن... انتخاب خوبیه.»
رز چیزی نگفت.
سکوت بینشان سنگین شده بود.
سوز کتاب را سر جایش گذاشت.
ـ «میدونی... من از آدمهای هنرمند خوشم میاد.»
رز لبخند کوتاهی زد.
ـ «خوشحالم.»
سوز نگاهش را به چشمان رز دوخت.
ـ «برای همین... دلم نمیخواد اتفاق بدی برات بیفته.»
رز اخم کرد.
ـ «منظورتون چیه؟»
سوز آرام خندید.
ـ «بعضی آدما... وقتی وارد زندگیشون میشی، دیگه راه خروج پیدا نمیکنی.»
رز بیاختیار نامی را در ذهنش زمزمه کرد.
لینو...
سوز ادامه داد:
ـ «اون از بچگی هر چیزی رو که دوست داشته، به دست آورده.»
رز با صدایی آرام گفت:
ـ «من چیزی نیستم که کسی به دستم بیاره.»
چند ثانیه سکوت...
برای اولین بار، نگاه سوز تغییر کرد.
لبخندش محو شد.
ـ «امیدوارم تا آخر هم همینقدر مطمئن باشی.»
رز خواست از کنارش رد شود.
اما سوز آرام گفت:
ـ «یه سؤال.»
رز ایستاد.
ـ «اگر یه روز فهمیدی مردی که این روزها بهش فکر میکنی... دستاش به خون آلودهست، بازم میتونی به چشمهاش نگاه کنی؟»
رنگ از صورت رز پرید.
ـ «من... اصلاً...»
سوز حرفش را برید.
ـ «جواب نده.»
قدمی عقب رفت.
ـ «فقط این سؤال رو برای خودت نگه دار.»
بعد کیفش را روی شانه انداخت و به سمت در خروجی رفت.
در آستانهی در ایستاد.
بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ «هنوز فرصت داری، رز...»
«قبل از اینکه اسم "لی" زندگیت رو برای همیشه عوض کنه.»
در بسته شد.
رز همانجا خشکش زده بود.
صدای ورق خوردن کتابها، گفتوگوی مشتریها...
همه دور شده بودند.
فقط یک جمله در ذهنش تکرار میشد.
«دستاش به خون آلودهست...»
آرام از کتابفروشی بیرون آمد.
باران شدت گرفته بود.
قطرههای باران روی صورتش میلغزیدند.
نمیدانست اشک است یا باران.
تنها چیزی که میدانست این بود...
برای اولین بار، از دیدن دوبارهی لینو میترسید.
و درست همان لحظه...
چند متر آنطرفتر، خودروی مشکی لینو بیصدا کنار خیابان توقف کرد.
او رز را دید.
رنگ پریده...
نگران...
و گمشده در افکارش.
لینو زیر لب گفت:
ـ «سوز... این بار از حدت گذشتی.»
- ۲۶
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط