{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۹
در کافه با صدای بلند بسته شد.
سکوتی که بین رائون و تهیونگ شکل گرفته بود…
در یک لحظه شکست.
رائون ناخودآگاه به سمت در نگاه کرد.
و همون لحظه… قلبش فرو ریخت.
اون دختر.
همون دختری که دیروز دیده بود.
اما این بار…
چیزی توی نگاهش فرق داشت.
نه اون لبخند دوستانه…
نه اون حالت راحت…
این بار نگاهش مستقیم روی تهیونگ بود.
و تهیونگ…
کاملاً عوض شده بود.
رائون اولین بار بود که این نسخه از تهیونگ رو می‌دید.
نگاهش سرد شده بود.
حالت صورتش جدی… و یه‌جورایی بسته.
اون گرمایی که همیشه توی رفتارش بود…
ناگهان ناپدید شده بود.
دختر چند قدم جلو اومد.
صدای کفش‌هاش روی زمین کافه می‌پیچید.
«تهیونگ.»
صداش آروم بود… اما سنگین.
تهیونگ بدون لبخند جواب داد:
«اینجا چی کار می‌کنی؟»
این لحن…
رائون رو شوکه کرد.
دختر نگاه کوتاهی به رائون انداخت.
نگاهی که نه کاملاً بد بود… نه خوب…
اما پر از معنی بود.
بعد دوباره به تهیونگ نگاه کرد:
«باید باهات حرف بزنم.»
چند ثانیه سکوت.
تهیونگ گفت:
«الان وقتش نیست.»
دختر یه قدم نزدیک‌تر شد.
«برای من هست.»
رائون حس کرد نباید اونجا بمونه.
این… یه مکالمه خصوصی بود.
اما پاهاش تکون نمی‌خورد.
قلبش هنوز از اون سوال تهیونگ می‌زد…
و حالا این صحنه…
همه‌چیز رو به هم ریخته بود.
تهیونگ با صدای پایین‌تری گفت:
«گفتم الان نه.»
دختر این بار کمی عصبی شد.
«چرا؟ چون اون اینجاست؟»
و با سر به سمت رائون اشاره کرد.
قلب رائون فشرده شد.
نفسش برای یه لحظه بند اومد.
تهیونگ سریع گفت:
«اسمش رو نیار.»
این جمله…
هم برای دختر… هم برای رائون… سنگین بود.
رائون دیگه نتونست بمونه.
آروم گفت:
«من… میرم بیرون.»
اما قبل از اینکه حرکت کنه—
«نه.»
صدای تهیونگ بود.
محکم… بدون تردید.
رائون ایستاد.
نگاهش کرد.
تهیونگ این بار مستقیم بهش نگاه کرد:
«بمون.»
قلب رائون لرزید.
اما هنوز… نمی‌فهمید چرا.
دختر خندید… اما نه از روی خوشحالی.
یه خنده تلخ.
«جدی؟»
چند ثانیه به تهیونگ خیره شد.
بعد گفت:
«پس دیگه واقعاً برات مهم نیست… نه؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
اما سکوتش… خودش یه جواب بود.
دختر نفس عمیقی کشید.
چشم‌هاش برای یه لحظه برق زد…
اما اشک نریخت.
«من برگشتم…»
صدای لرزونش توی فضا پیچید.
«و تو حتی نمی‌خوای حرف بزنی؟»
رائون حس کرد قلبش داره فشرده میشه.
«برگشتم…؟»
یعنی چی…؟
تهیونگ آروم گفت:
«خیلی دیر برگشتی.»
این جمله…
مثل یه ضربه بود.
دختر چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
«پس همه‌چی تموم شده…؟»
سکوت.
تهیونگ جواب داد:
«مدت‌ها پیش تموم شده بود.»
رائون نفسش رو آهسته بیرون داد…
اما این آرامش… واقعی نبود.
چون هنوز… یه چیزهایی رو نمی‌فهمید.
دختر نگاهش رو از تهیونگ گرفت…
و این بار مستقیم به رائون نگاه کرد.
نگاهش عمیق بود.
بررسی‌کننده…
انگار می‌خواست بفهمه رائون کیه.
چند ثانیه طول کشید.
بعد خیلی آروم گفت:
«پس اینه…»
رائون جا خورد.
«چی؟»
دختر لبخند خیلی محوی زد.
اما اون لبخند… هیچ گرمایی نداشت.
«دلیلش.»
قلب رائون فرو ریخت.
«نه.»
صدای تهیونگ این بار قاطع بود.
«ربطی به اون نداره.»
اما…
این جمله، به جای اینکه اوضاع رو بهتر کنه…
بدترش کرد.
چون حالا…
رائون نمی‌دونست باید چه حسی داشته باشه.
دختر سرش رو تکون داد.
چند قدم عقب رفت.
«باشه… فهمیدم.»
قبل از اینکه بره…
برای آخرین بار به تهیونگ نگاه کرد.
و خیلی آروم گفت:
«امیدوارم این بار… از دستش ندی.»
و رفت.
در بسته شد.
سکوت.
سنگین… خفه‌کننده…
رائون هنوز همون‌جا ایستاده بود.
ذهنش پر از سوال بود.
قلبش… هنوز از قبل می‌زد.
چند ثانیه گذشت…
بعد آروم گفت:
«اون کی بود…؟»
تهیونگ جواب نداد.
رائون این بار مستقیم نگاهش کرد:
«تهیونگ…»
و برای اولین بار…
یه ترس واقعی توی صداش بود:
«من دارم وارد چی میشم…؟»
تهیونگ بالاخره نگاهش کرد.
اما این نگاه…
با همه نگاه‌های قبل فرق داشت.
عمیق‌تر…
جدی‌تر…
و شاید… خطرناک‌تر.
آروم گفت:
«چیزی که دیگه نمی‌تونی راحت ازش خارج بشی.»
قلب رائون ایستاد.
و قبل از اینکه بتونه چیزی بگه—
تهیونگ یه قدم جلو اومد.
خیلی نزدیک.
«پس قبل از اینکه دیر بشه…»
صداش پایین بود… اما واضح.
«باید تصمیم بگیری.»
نفس رائون بند اومد.
«می‌خوای بمونی…»
یه مکث.
نگاهش توی نگاهش قفل شد.
«یا از الان بری؟»

سلام
من اومدممم
امیدوارم حالتون خوب باشه قشنگای من
من نمیتونم براتون فعالیت کنم به جز اینکه رمان خودمو بزارم و رمان دوستم هم هر موقع که برام فرستاد براتون میزارم 😉
بوس بهتون و لطفا مراقب خودتون باشید توی این روزا !
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۱«چی گفتی؟!»صدای رائون ناگهان بالا رفت و دستش ناخودآگا...

پارت ۱۰صبح هنوز کامل روشن نشده بود که رائون با صدای آرام زنگ...

عکس‌هایی از تهیونگ با آرمی‌ وقتی توی پرتغال بود 😭😭

آپدیت استوری اینستاگرام تهیونگی

پارت ۲۲سایه دوباره جلو آمد و نگاهش روی رائون و تهیونگ ثابت ش...

black flower(p,352)

پارت ۲۱سایه نزدیک‌تر شد و نفس تند رائون و یونا در هوا پیچید....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط