{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند روزی می شود در خواب صحبت می کنم

چند روزی می شود در خواب صحبت می کنم
از تو و احساسِ دلتنگی شکایت می کنم

خسته گی در خاطرم.. دیوانگی.. یا بیشتر..
با خودم پشت سر تو باز غیبت می کنم

رفتنت حال عجیبی داشت بدتر از همه
هر دقیقه پشت هم حسّ حماقت می کنم

صندلی، تخت و اتاق و پنجره دلگیرتر
با نفس تنگی در این سینه قیامت می کنم

ماه را در آسمان می بینم امّا باز هم
چون پلنگی با خودم قصد رقابت می کنم

عکس هایت توی قاب آلِبوم در پیش رو
بچه گانه در دلم حسّ حسادت می کنم

ساعت دیواری از وقتی تو رفتی گیج شد
روزها را بی تو هی با گچ علامت می کنم

بعد تو این شهر با حالم غریبی می کند
اشک های غربت اینجا نذر قربت می کنم

این غزل گفتم ببینی حال من خوب است خوب
هر چه باشد گفته بودی آخِر عادت می کنم
دیدگاه ها (۴)

آن چنان غرق تو بودم که خودم یادم رفتخیره در چشم تو آنقدر که ...

در هوایت مثل یک مرغ مهاجر می شومهر کجا باشی کنار تو مجاور می...

شهر را آدم به آدم در پی ات جویا شدمتا که یک شب دیدمت ، دل با...

زندگی صحنه دل بود که من کات شدم”بسکه در محضر چشم تو مجازات ش...

Part ³-با خودم حرف می زدم هنوز غرق زیبایی انا بودم رو مو این...

پارت ۶

پارت ۲۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط