پارت

☆♡پارت: ۶۸♡☆

جونگ کوک رفت بلیط گرفت و اومد...
جونگ کوک: خب بریم سوار شییم!
جیمین و سویونگ ردیف اول نشستن جونگ کوک هم پشته سرشون نشسته بود و غر می زد...
جونگ کوک: واقعا که شما دوتا چرا باید جلو بشینید جلو من عقب؟(زیر لب)
جیمین: خیلی خب ردیف اول هم نشستیم خدا بهمون رحم کنه...
سویونگ: واای خیلی هیجان زده ام.. عاشق کارای هیجان انگیزم!
جونگ کوک که پشت نشسته بود و حرف هاشونو میشنید...
جونگ کوک: منم عاشق کار های هیجان انگیزم.. هیونگ حالا که میترسی کاش میزاشتی من جلو بشینم...
جیمین: نخیر اصلا ام نمی ترسم.. جامم خیلی خوبه...
جونگ کوک: بله جات خیلی خوبه(زیرلب)
ترن کم کم شروع کرد به حرکت کردن... اول خیلی اروم می رفت.. اما یهویی به سمت پایین حرکت کرد و سرعت گرفت.. که جیمین یهویی داد بلندی کشید و دست سویونگ و محکم گرفت...
جیمین: واااااااااااااااایییییییی!!!
سویونگ: یووووهوووو خیلی باحالههههه!
سویونگ دستی که جیمین گرفته بود و بالا گرفته بود و از رو هیجان جیغ می کشید...
جونگ کوک هم از پشت میدید که سویونگ دست جیمین و گرفته و ی جورایی انگار حسودیش شد...
جونگ کوک: واقعا ک.. عاااااااااا
ترن دوباره رفت سمت پایین و سرعت گرفت...
...
ترن هوایی کم کم سرعتش کم شد و سر ایستگاه وایساد...
همه اومدن پایین.. رنگ جیمین پریده بود و حالش داشت بهم می خورد...
سویونگ: جیمین شی.. خوبی؟؟
جیمین: اره اره.. عالیم..
جونگ کوک: مطمئنی هیونگ؟ رنگت پریده...
جیمین: نه خوبم...
جونگ کوک: باشه پس بریم بقیه رو پیدا کنیم...
جیمین: باشه بریم...
داشتن که میرفتن که ی بستنی فروشی دیدن...
جیمین: بستنی می خورین؟
جونگ کوک و سویونگ: اره...
جیمین: چه طعمی می خورین؟
سویونگ و جونگ کوک: موزیی!
بعد برگشتن همدیگه رو نگا کردن و خندیدن...
سویونگ: شکلاتی موزی...
جیمین: باشه...
بستنی هاشونو خریدن و بعد رفتن دنبال بقیه... گوشی جیمین زنگ خورد...

امید وارم خوشتون اومده باشه💖💖
شرطا:
لایک: ۵۰
کامنت: ۵۰
دیدگاه ها (۳۷)

سلام به همه ی ارمیا روز دختر همتووون مباااارککک🥳🥳🥳🥳💖💖💖💖💖💖💖💖💖...

تازه شروع کرده به فعالیت خوشحال میشم فالوش کنید و همایتش کنی...

☆♡پارت: ۶۷♡☆جونگ کوک بعد یاد اوری دیشب و پشیمونی شدیدی که دا...

بچه ها میدونم شرطا رسیده ولی فردا چند تا امتحان با هم دارم و...

ارمان عشق و نفرت پارت 5صبح شد آت خیلی درد داشت کوک رفت غذا پ...

رمان عشق و نفرت پارت۱۳ آت بلند شده بود و داشت صبحونه درست می...

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕عشق مافیاویو بورام یه نفر اومد دنبالم که ببرتم تو عمار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط