جفای خلق و غم روزگار دیده منم

جفای خلق و غم روزگار دیده منم
وزین دو، رشتهٔ پیوند خود بریده منم

شبم که سینهٔ من پرده دار اسرار است
به انتظار تو، این خنجر سپیده! منم

ز تیغ طعنهٔ دشمن دلم چو گل شد چک
کنون چو غنچه زبان در دهان کشیده منم

ز اوج چرخ ِ تمنّا چو برف با دل سرد
فرونشسته و بر خاک آرمیده منم

ز من گسسته‌ای و همچو گِردباد به دشت
ز تاب هجر تو پیچیده و دویده منم

ز غم گداختم و اشک گرم سردم کرد
زمن بترس که پولاد آبدیده منم

بسان سایه ز آزار مردمان، سیمین!
غمین به گوشهٔ دیوارها خزیده منم

#سیمین_بهبهانی
دیدگاه ها (۳)

معصومعلی مسکینی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط