اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "20"
"ویو جئون آنجلینا"
اخمی کردمو گفتم:
«فک کنم باید بریم دوستان»
جونگ کوک با خنده گفت:
«بمبه راز ها، خانواده ی پارک و جئون بهتر از این؟»
هممون خنده ای کوتاه کردیم
با لحن ناراحت گفتم:
«بمب اصلی یکم دیگه منفجر میشه»
همه مون بلند شدیمو از اتاق خارج شدیم..
تهیونگ دست جینا رو گرفته بود و جونگ کوک اروم اروم پشت سرمون راه میرفت و از پله ها پایین میومد..
جیمین کنار من قدم برمیداشت..
منم سعی میکردم توجه دیگه بهش نکنم..
از پله ها پایین اومدیم لاقل من میدونستم الان دیگه مشکل به من و جیمین مربوطه..
الان شاید قرار بود ما همسر هم دیگه باشیم..
روی مبل نشستیم..
من کنار کوک، جیمین رو به روم.. جینا و تهیونگ هم اون وره کوک نشسته بودن کنار هم..
سکوت بینمون خیلی سنگین بود..
شایدم عادی بودو برای من سنگین بود چون میدونستم این سکوته قبل از یه طوفانه..
سکوت رو خانوم پارک شکست:
«جینا؟ بهتری؟»
جینا سرشو تکون داد، یعنی خوبم..
مامان نگاهش روی تهیونگ بود..
و بابا، یه جوری نگاه ی تهیونگ میکرد انگار ادم کشته..
دشمن هستیم که باشیم..
اخه این دوتا که عاشق هم شدن چه گناهی کردن..
من و جیمین چیکار کردیم؟ هیچی..
اقای پارک صداشو صاف کرد و با خشم شروع به حرف زدن کرد:
«همون طور که گفتم، جیمین و آنجلینا باید ازدواج کنن چه دخترت بخواد جئون چه نخواد تاریخ عروسی هم همین حالا مشخص میشه»
شاید تا یکم پیش میگفتم از خشمش این حرفو میزنه..
ولی الان کاملا جدیت حرفاش مشخص بود..
بغضم گرفته بود..
از چی؟..
از این اینکه داشتن جای من تصمیم میگرفتن..
از اینکه انگار درمورد زندگی من حرف نمیزدن..
انگار یه وسیله بودمو یکی داشت میخریدش..
توی اون لحظه با اون همه فکر قوی بودن خیلی سخت بود..
جونگ کوک میخواست حرفی بزنه تهیونگ میخواست ازم دفاع کنه..
اما بابا با حرکت دستش ساکت شون کرد...
خیال کردم الان مخالفت کنه..
فکر نمیکردم اینو بگه اما با سردی تمام لب زد:
«دختر من از الان عروس توعه پارک، و دختر تو عروس من، عروسی دخترم و پسرت اگر همه براتون اوکیه هفته اینده باشه»
این بابام بود؟..
دیگه هیچ چیو نفهمیدم صدای مخالفت و داد های ته و کوک واضح نمیشنیدم..
هیچیو..
فقط و فقط صدای شکستن خودمو..
اینکه یه پلک میزدم اشکام میریخت..
فقط پاشدمو با دو جمع رو ترک کردم..
صدام میزدن ولی مهم نبود..
از پله ها بالا رفتم و در اتاقمو باز کردم..
وارد شدمو محکم بستم..
حرصمو سر در خالی کردم..
واقعا اعصبانی و داغون بودم..
از اینکه الان رسمن زن اینده ی جیمین بودم..
و چیزی که برای تموم شدن دشمنی بین خانواده ها قربانی شد..
شرط؟
250 لایک
110 بازنشر
باید شرط برسه تا بزارم، پیویم نیاین برای گذاشتن پارت..
پارت "20"
"ویو جئون آنجلینا"
اخمی کردمو گفتم:
«فک کنم باید بریم دوستان»
جونگ کوک با خنده گفت:
«بمبه راز ها، خانواده ی پارک و جئون بهتر از این؟»
هممون خنده ای کوتاه کردیم
با لحن ناراحت گفتم:
«بمب اصلی یکم دیگه منفجر میشه»
همه مون بلند شدیمو از اتاق خارج شدیم..
تهیونگ دست جینا رو گرفته بود و جونگ کوک اروم اروم پشت سرمون راه میرفت و از پله ها پایین میومد..
جیمین کنار من قدم برمیداشت..
منم سعی میکردم توجه دیگه بهش نکنم..
از پله ها پایین اومدیم لاقل من میدونستم الان دیگه مشکل به من و جیمین مربوطه..
الان شاید قرار بود ما همسر هم دیگه باشیم..
روی مبل نشستیم..
من کنار کوک، جیمین رو به روم.. جینا و تهیونگ هم اون وره کوک نشسته بودن کنار هم..
سکوت بینمون خیلی سنگین بود..
شایدم عادی بودو برای من سنگین بود چون میدونستم این سکوته قبل از یه طوفانه..
سکوت رو خانوم پارک شکست:
«جینا؟ بهتری؟»
جینا سرشو تکون داد، یعنی خوبم..
مامان نگاهش روی تهیونگ بود..
و بابا، یه جوری نگاه ی تهیونگ میکرد انگار ادم کشته..
دشمن هستیم که باشیم..
اخه این دوتا که عاشق هم شدن چه گناهی کردن..
من و جیمین چیکار کردیم؟ هیچی..
اقای پارک صداشو صاف کرد و با خشم شروع به حرف زدن کرد:
«همون طور که گفتم، جیمین و آنجلینا باید ازدواج کنن چه دخترت بخواد جئون چه نخواد تاریخ عروسی هم همین حالا مشخص میشه»
شاید تا یکم پیش میگفتم از خشمش این حرفو میزنه..
ولی الان کاملا جدیت حرفاش مشخص بود..
بغضم گرفته بود..
از چی؟..
از این اینکه داشتن جای من تصمیم میگرفتن..
از اینکه انگار درمورد زندگی من حرف نمیزدن..
انگار یه وسیله بودمو یکی داشت میخریدش..
توی اون لحظه با اون همه فکر قوی بودن خیلی سخت بود..
جونگ کوک میخواست حرفی بزنه تهیونگ میخواست ازم دفاع کنه..
اما بابا با حرکت دستش ساکت شون کرد...
خیال کردم الان مخالفت کنه..
فکر نمیکردم اینو بگه اما با سردی تمام لب زد:
«دختر من از الان عروس توعه پارک، و دختر تو عروس من، عروسی دخترم و پسرت اگر همه براتون اوکیه هفته اینده باشه»
این بابام بود؟..
دیگه هیچ چیو نفهمیدم صدای مخالفت و داد های ته و کوک واضح نمیشنیدم..
هیچیو..
فقط و فقط صدای شکستن خودمو..
اینکه یه پلک میزدم اشکام میریخت..
فقط پاشدمو با دو جمع رو ترک کردم..
صدام میزدن ولی مهم نبود..
از پله ها بالا رفتم و در اتاقمو باز کردم..
وارد شدمو محکم بستم..
حرصمو سر در خالی کردم..
واقعا اعصبانی و داغون بودم..
از اینکه الان رسمن زن اینده ی جیمین بودم..
و چیزی که برای تموم شدن دشمنی بین خانواده ها قربانی شد..
شرط؟
250 لایک
110 بازنشر
باید شرط برسه تا بزارم، پیویم نیاین برای گذاشتن پارت..
- ۴.۶k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط