سم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
سم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "18"
"ویو جئون آنجلینا"
«من... و جینا... دو ماهه که با هم ازدواج کردیم...»
سکوت.
نه...
این دیگه سکوت نبود...
انگار زمان برای چند ثانیه کاملاً ایستاده بود..
ترس توی نگای جینا و استرس تهیونگ..
خیلی خوب میدونستم چی میکشن از اون سکوت..
هیچکس نفس نمیکشید.
قاشق توی دست مامان از بین انگشتاش رها شد و با صدای آرومی روی نعلبکی افتاد...
بابا فقط به تهیونگ خیره مونده بود.
صورتش هیچ حسی نداشت...
همین بیحسی...
از هر عصبانیتی ترسناکتر بود..
خیلی ترسناک تر؛
مادر جینا با ناباوری گفت:
«...چی؟»
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«من و جینا با رضایت خودمون...»
«خفه شو!»
صدای محکم آقای پارک توی پذیرایی پیچید.
همه از جا پریدیم...
برای اولین بار میدیدم اینقدر از کوره دررفته باشه...
شایدم عادی بود..
با چشمهایی که از خشم سرخ شده بود به دخترش نگاه کرد..
«جینا...»
جینا از ترس لبش لرزید..
«بابا...»
«حرف نزن!»
اشک توی چشمهای جینا جمع شد و اروم ریخت
دستاش روی هم قفل شده بودن و میلرزیدن...
بابا هم از جاش بلند شد.
«تهیونگ...»
صداش آروم بود.. خیلی اروم
اما لرزش خشم توی تکتک کلماتش معلوم بود.
«حرفی که زدی... حقیقت داره؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را بدزده، محکم گفت:
«آره بابا.»
«عقد رسمی؟»
«آره.»
بابا چشمهاشو بست، چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
بعد با عصبانیت دستش را روی میز کوبید...
صدای ضربه باعث شد همه تکان بخورن و بلرزن..
«دو ماه...!»
نگاهش روی تهیونگ ثابت موند.
«دو ماه از من پنهان کردی؟»
تهیونگ سرش را پایین انداخت:
«ببخشید...»
«ببخشید؟!»
بابا با ناباوری خندید:
«فقط همین؟»
جونگکوک از جاش بلند شد:
«بابا...»
«تو ساکت باش!»
جونگکوک لبش را روی هم فشار داد و چیزی نگفت..
آقای پارک هم دیگر طاقت نیاورد؛ به سمت تهیونگ رفت.
«پسر تو..»
بعد انگشتش را سمت جینا گرفت:
«دختر منو مخفیانه عقد کرده...»
صدایش از شدت عصبانیت میلرزید:
«بدون اجازهی خانواده...»
تهیونگ خواست چیزی بگه:
«عمو...»
«من عموی تو نیستم!»
فضا هر لحظه متشنجتر میشد...
من فقط بین صورت رنگپریدهی جینا و چهرهی عصبانی باباش نگاه میکردم...
جیمین که تا اون لحظه ساکت بود، از کنار خواهرش بلند شد، کنارش ایستاد.
بدون اینکه چیزی بگه، فقط حمایتش میکرد...
همین..
آقای پارک نگاه تندی به بابا انداخت:
«آقای جئون...»
بابا نگاهش کرد...
«پسر شما پا روی ناموس من گذاشته.»
پذیرایی دوباره توی سکوت فرو رفت...
آقای پارک ادامه داد:
«مخفیانه دختر منو عقد کرده.»
بابا چیزی نگفت..
فقط گوش میداد..
شایدم چون حرفی برای گفتن نداشت
آقای پارک نفس عمیقی کشید:
«حالا که پسرتون این کار رو کرده...»
چند لحظه مکث کرد...
بعد نگاهش روی من ثابت موند؛ قلبم فرو ریخت:
«دخترتون، آنجلینا...»
ابروهام توی هم رفت...
«...باید عروس خانوادهی پارک بشه.»
همه با شوک بهش نگاه کردن...
مامان با ناباوری گفت:
«منظورتون چیه؟»
آقای پارک با قاطعیت گفت:
«چه بخواد... چه نخواد...»
نگاهش سمت جیمین رفت..
«باید زن جیمین بشه.»
«چی؟!»
این بار صدای من و جونگکوک همزمان بلند شد...
جونگکوک یک قدم جلو رفت:
«شما حق ندارین دربارهی خواهرم اینجوری تصمیم بگیرین.»
آقای پارک بدون اینکه نگاهش را از روی بابا بردارد، گفت:
«یادتونه؟»
همه ساکت شدن...
«همون شب قمار...»
نگاهش روی جیمین افتاد..
«وقتی تهیونگ باخت...
جیمین گفت خواهرت زن من میشه و این دشمنی بینمون تموم میشه.»
جونگکوک با عصبانیت مشتش را گره کرد:
«اون فقط یه حرف بود!»
آقای پارک جواب داد:
«برای ما، حرف بیحساب زده نمیشه.»
نفسم بند آمده بود...
تمام نگاهها روی من و جیمین میچرخید؛ اما جیمین...
فقط ساکت ایستاده بود.
نه مخالفت میکرد...
نه تأیید.
فقط با همان نگاه همیشگی، مستقیم به من خیره شده بود...
نمیدونستم چه واکنشی بدم..
مخالفت هم میکردیم؟ بازم مجبور میشدیم..
سکوت مون تلخ بود..
و اونا سکوت مون رو تایید حساب کردن..
شرط =
220 لایک
100 بازنشر
بازنشر حتما کنید
پارت "18"
"ویو جئون آنجلینا"
«من... و جینا... دو ماهه که با هم ازدواج کردیم...»
سکوت.
نه...
این دیگه سکوت نبود...
انگار زمان برای چند ثانیه کاملاً ایستاده بود..
ترس توی نگای جینا و استرس تهیونگ..
خیلی خوب میدونستم چی میکشن از اون سکوت..
هیچکس نفس نمیکشید.
قاشق توی دست مامان از بین انگشتاش رها شد و با صدای آرومی روی نعلبکی افتاد...
بابا فقط به تهیونگ خیره مونده بود.
صورتش هیچ حسی نداشت...
همین بیحسی...
از هر عصبانیتی ترسناکتر بود..
خیلی ترسناک تر؛
مادر جینا با ناباوری گفت:
«...چی؟»
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«من و جینا با رضایت خودمون...»
«خفه شو!»
صدای محکم آقای پارک توی پذیرایی پیچید.
همه از جا پریدیم...
برای اولین بار میدیدم اینقدر از کوره دررفته باشه...
شایدم عادی بود..
با چشمهایی که از خشم سرخ شده بود به دخترش نگاه کرد..
«جینا...»
جینا از ترس لبش لرزید..
«بابا...»
«حرف نزن!»
اشک توی چشمهای جینا جمع شد و اروم ریخت
دستاش روی هم قفل شده بودن و میلرزیدن...
بابا هم از جاش بلند شد.
«تهیونگ...»
صداش آروم بود.. خیلی اروم
اما لرزش خشم توی تکتک کلماتش معلوم بود.
«حرفی که زدی... حقیقت داره؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را بدزده، محکم گفت:
«آره بابا.»
«عقد رسمی؟»
«آره.»
بابا چشمهاشو بست، چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
بعد با عصبانیت دستش را روی میز کوبید...
صدای ضربه باعث شد همه تکان بخورن و بلرزن..
«دو ماه...!»
نگاهش روی تهیونگ ثابت موند.
«دو ماه از من پنهان کردی؟»
تهیونگ سرش را پایین انداخت:
«ببخشید...»
«ببخشید؟!»
بابا با ناباوری خندید:
«فقط همین؟»
جونگکوک از جاش بلند شد:
«بابا...»
«تو ساکت باش!»
جونگکوک لبش را روی هم فشار داد و چیزی نگفت..
آقای پارک هم دیگر طاقت نیاورد؛ به سمت تهیونگ رفت.
«پسر تو..»
بعد انگشتش را سمت جینا گرفت:
«دختر منو مخفیانه عقد کرده...»
صدایش از شدت عصبانیت میلرزید:
«بدون اجازهی خانواده...»
تهیونگ خواست چیزی بگه:
«عمو...»
«من عموی تو نیستم!»
فضا هر لحظه متشنجتر میشد...
من فقط بین صورت رنگپریدهی جینا و چهرهی عصبانی باباش نگاه میکردم...
جیمین که تا اون لحظه ساکت بود، از کنار خواهرش بلند شد، کنارش ایستاد.
بدون اینکه چیزی بگه، فقط حمایتش میکرد...
همین..
آقای پارک نگاه تندی به بابا انداخت:
«آقای جئون...»
بابا نگاهش کرد...
«پسر شما پا روی ناموس من گذاشته.»
پذیرایی دوباره توی سکوت فرو رفت...
آقای پارک ادامه داد:
«مخفیانه دختر منو عقد کرده.»
بابا چیزی نگفت..
فقط گوش میداد..
شایدم چون حرفی برای گفتن نداشت
آقای پارک نفس عمیقی کشید:
«حالا که پسرتون این کار رو کرده...»
چند لحظه مکث کرد...
بعد نگاهش روی من ثابت موند؛ قلبم فرو ریخت:
«دخترتون، آنجلینا...»
ابروهام توی هم رفت...
«...باید عروس خانوادهی پارک بشه.»
همه با شوک بهش نگاه کردن...
مامان با ناباوری گفت:
«منظورتون چیه؟»
آقای پارک با قاطعیت گفت:
«چه بخواد... چه نخواد...»
نگاهش سمت جیمین رفت..
«باید زن جیمین بشه.»
«چی؟!»
این بار صدای من و جونگکوک همزمان بلند شد...
جونگکوک یک قدم جلو رفت:
«شما حق ندارین دربارهی خواهرم اینجوری تصمیم بگیرین.»
آقای پارک بدون اینکه نگاهش را از روی بابا بردارد، گفت:
«یادتونه؟»
همه ساکت شدن...
«همون شب قمار...»
نگاهش روی جیمین افتاد..
«وقتی تهیونگ باخت...
جیمین گفت خواهرت زن من میشه و این دشمنی بینمون تموم میشه.»
جونگکوک با عصبانیت مشتش را گره کرد:
«اون فقط یه حرف بود!»
آقای پارک جواب داد:
«برای ما، حرف بیحساب زده نمیشه.»
نفسم بند آمده بود...
تمام نگاهها روی من و جیمین میچرخید؛ اما جیمین...
فقط ساکت ایستاده بود.
نه مخالفت میکرد...
نه تأیید.
فقط با همان نگاه همیشگی، مستقیم به من خیره شده بود...
نمیدونستم چه واکنشی بدم..
مخالفت هم میکردیم؟ بازم مجبور میشدیم..
سکوت مون تلخ بود..
و اونا سکوت مون رو تایید حساب کردن..
شرط =
220 لایک
100 بازنشر
بازنشر حتما کنید
- ۵.۶k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط