#part²
#part²
روز بعد، کلارا با قلبی تپنده در حالی که لباسی ساده به تن داشت و صورتش را کمی تغییر داده بود، به بازار شهر رفت. هدفش پیدا کردن یک "شخص مناسب" بود. کسی که بتواند با او ازدواج کند و او را از چنگال شاه نجات دهد. نه کسی که عاشقش باشد، بلکه کسی که بتواند بازی کند.
در میان غوغای بازار، چشمش به پسری افتاد. جوانی خوشسیما با چشمانی نافذ که در گوشهای از بازار ایستاده بود و با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد. نه لباس فاخری داشت و نه هیکل یک سرباز قویهیکل. به نظر میرسید بیشتر یک تاجر جوان یا شاید یک هنرمند باشد. اما چیزی در نگاهش بود که آوا را جذب کرد. چیزی که حس میکرد شاید بتواند از آن استفاده کند.
با قدمهایی مصمم به سمتش رفت. "شما... شما کی هستید؟"
پسر با تعجب به او نگاه کرد. لبخندی مرموز زد. "من؟ من فقط یک رهگذرم. تو چطور؟ چرا با این اضطراب اینجا ایستادهای؟"
آوا لرزید. چطور میتوانست حرفش را بزند؟ چطور میتوانست به این غریبه بگوید که میخواهد او را فریب دهد تا با او ازدواج کند، فقط برای فرار از دست شاه؟
روز بعد، کلارا با قلبی تپنده در حالی که لباسی ساده به تن داشت و صورتش را کمی تغییر داده بود، به بازار شهر رفت. هدفش پیدا کردن یک "شخص مناسب" بود. کسی که بتواند با او ازدواج کند و او را از چنگال شاه نجات دهد. نه کسی که عاشقش باشد، بلکه کسی که بتواند بازی کند.
در میان غوغای بازار، چشمش به پسری افتاد. جوانی خوشسیما با چشمانی نافذ که در گوشهای از بازار ایستاده بود و با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد. نه لباس فاخری داشت و نه هیکل یک سرباز قویهیکل. به نظر میرسید بیشتر یک تاجر جوان یا شاید یک هنرمند باشد. اما چیزی در نگاهش بود که آوا را جذب کرد. چیزی که حس میکرد شاید بتواند از آن استفاده کند.
با قدمهایی مصمم به سمتش رفت. "شما... شما کی هستید؟"
پسر با تعجب به او نگاه کرد. لبخندی مرموز زد. "من؟ من فقط یک رهگذرم. تو چطور؟ چرا با این اضطراب اینجا ایستادهای؟"
آوا لرزید. چطور میتوانست حرفش را بزند؟ چطور میتوانست به این غریبه بگوید که میخواهد او را فریب دهد تا با او ازدواج کند، فقط برای فرار از دست شاه؟
- ۶۱
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط