#Part³
#Part³
"من... من در مشکل بزرگی هستم." کلارا شروع کرد، صدایش کمی میلرزید. "مجبورم با کسی ازدواج کنم که نمیخواهم. کسی که... از او میترسم."
پسر با دقت به او گوش میداد. ابروانش کمی در هم رفت. "میترسی؟ چرا؟"
"چون او..." مکث کرد. چطور میتوانست شاه را توصیف کند بدون اینکه کسی متوجه شود؟ "چون او اقتدار زیادی دارد. کسی است که همه از او حرف شنوی دارند. من نمیخواهم زندگیام را در قفس بگذرانم."
پسر به آرامی سرش را تکان داد. "میفهمم. اما چطور من میتوانم کمکت کنم؟"
"من... من به یک شوهر نیاز دارم." کلارا نفسش را حبس کرد. "یک نفر که بتواند مرا از این وضعیت نجات دهد. شاید... شاید شما حاضر باشید با من ازدواج کنید؟"
پسر با ناباوری به او خیره شد. سپس، ناگهان، زد زیر خنده. خندهای که نه از تمسخر، بلکه از تعجب و شاید کمی سرگرمی بود. "ازدواج؟ با من؟ دختر، تو شوخی میکنی!"
"من... من در مشکل بزرگی هستم." کلارا شروع کرد، صدایش کمی میلرزید. "مجبورم با کسی ازدواج کنم که نمیخواهم. کسی که... از او میترسم."
پسر با دقت به او گوش میداد. ابروانش کمی در هم رفت. "میترسی؟ چرا؟"
"چون او..." مکث کرد. چطور میتوانست شاه را توصیف کند بدون اینکه کسی متوجه شود؟ "چون او اقتدار زیادی دارد. کسی است که همه از او حرف شنوی دارند. من نمیخواهم زندگیام را در قفس بگذرانم."
پسر به آرامی سرش را تکان داد. "میفهمم. اما چطور من میتوانم کمکت کنم؟"
"من... من به یک شوهر نیاز دارم." کلارا نفسش را حبس کرد. "یک نفر که بتواند مرا از این وضعیت نجات دهد. شاید... شاید شما حاضر باشید با من ازدواج کنید؟"
پسر با ناباوری به او خیره شد. سپس، ناگهان، زد زیر خنده. خندهای که نه از تمسخر، بلکه از تعجب و شاید کمی سرگرمی بود. "ازدواج؟ با من؟ دختر، تو شوخی میکنی!"
- ۱۰۶
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط