{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Part¹

#Part¹

"باز هم این حرف‌ها!" صدای لرزان و خسته کلارا در اتاق پیچید. چشمانش پر از اشک بود، اما اراده‌اش تسلیم‌ناپذیر. روبروی پدرش ایستاده بود، مردی که سایه سنگین اقتدارش همیشه بر سرش سنگینی می‌کرد.

"آوا، دیگر راهی نیست. تاج و تخت به این ازدواج نیاز دارد. مردم به ثبات نیاز دارند." پدرش با لحنی قاطع گفت، اما کلارا می‌توانست تردید پنهان در نگاهش را ببیند.

"تاج و تخت؟ ثبات؟ پدر، شما از من می‌خواهید جانم را فدای این چیزها کنم؟ ازدواج با مردی که او را نمی‌شناسم؟ مردی که... شاه است؟" کلمه آخر را با انزجار و ترس زمزمه کرد. "من هرگز قبول نمی‌کنم!"

"این تنها راه نجات ماست، کلارا. تو تنها امید این خانواده‌ای."

کلارا نفس عمیقی کشید. باید راهی پیدا می‌کرد. راهی برای فرار. راهی که او را از این سرنوشت شوم نجات دهد. در همین حین، فکر عجیبی در ذهنش جرقه زد. ایده‌ای خطرناک، اما شاید تنها شانسش.
دیدگاه ها (۰)

#part²روز بعد، کلارا با قلبی تپنده در حالی که لباسی ساده به ...

#Part³"من... من در مشکل بزرگی هستم." کلارا شروع کرد، صدایش ک...

**تاج عشق پنهان****ژانر:** رمانتیک، درام، کمی فانتزی/تاریخی*...

میگم من الان که داشتم پارت ها رو نگاه میکردم متوجه یه چیزی ش...

ای کاش مهم بودم ):پارت ۳ ویو کلارا:تو اتاق نشسته بودم که صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط