{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیشب با خدا دعوایم شد......

دیشب با خدا دعوایم شد......
با هم قهر کردیم..... فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد......
رفتم گوشه ای نشستم.... چند قطره اشک ریختم..... و خوابم برد
صبح که بیدار شدم.... مادرم گفت...
نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارونی " می آمد....!!
دیدگاه ها (۴)

ن اگر عاشقانه مینویسم... نه عاشقم... نه معشوق کسی... فقط می ...

چشم هایش مشکی بود وساده.... اما دلش هزارنگ بود و پیچیده........

یادت برایم همانند قصه سیگار پیرمردیست که سالهاست میگوید نخ آ...

دلتنگی، پیچیده نیست. یک دل.. یک آسمان.. یک بغض.. و آرزوهای ت...

رمان

هنوز درمورد رنگ شاخ ها و موهاش تصمیم نگرف_

منو ببخش پارت ۳

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:69اومد دم در اتاق و در زد...-...

《برادره ناتنیم》(پارت ۲)ویو ا/توقتی تهیونگ اون حرف هارو زد ضر...

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

#My_company_model پارت ۳۸ویو بیناصبح با دل درد شدید از خواب ...

ستاره دنباله دار پارت:۳۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط