سناریو از دازای و چویا ۱۵ ساله:
سناریو از دازای و چویا ۱۵ ساله:
زمانی که مافیای بندر شهر رو به اوج آشوب و وحشت کشیده بود... تو یه گروه تشکیل دادی . خودت موهبت داشتی و قدرت دفاع از خودت رو داشتی..
به همین دلیل گروهت رو مجهز به اسلحه کردی و شروع کردی به کم کردن اعضای مافیای بندر.. هدفت این بود که شهر رو از وجود نحس مافیای بندر پاک کنی... و خودت قدرت رو در دست بگیری..
صبح بود و تقریبا سی نفر از اعضای مافیا رو کشته بودی ، به هر حال موهبتت خیلی قدرتمند بود و کسی جلودارت نبود
کت و شلوار پوشیده بودی و صدای بوت های سیاه پاشنه بلندت توی خیابون ها طنین انداز میشد..
دستات رو از خون پاک کردی و انگار که اتفاقی نیفتاده بود به راهت ادامه دادی و به سمت پایگاهت رفتی ...
وارد مخفی گاه گروهت شدی ، اینجا همیشه افرادت و دوستات حضور داشتند... یه جای واقعا دور از ذهن بود.. و هرکسی نمیتونست بهش نفوذ کنه..
ولی وقتی وارد شدی ، هیچکس اونجا نبود ...
این امکان نداشت چون مخفیگاه همیشه پر بود از آدم
صدا زدی : «بچه ها؟؟»
ولی هیچ جوابی در ازای سوالت بهت داده نشد
«اگه این یه شوخیه اصلا جالب نیست! خودتون میدونید من روی مسائل سازمان شوخی نمیکنم!!»
ولی بازم هیچی..
همون لحظه یه نفر از پشت دستاشو دور کمرت حلقه کرد و به محض این کار ، قدرتت خنثی شد
«انتظار نداشتم یه دختر کوچولو رییس سازمان باشه»
اون شخص توی گوشت گفت : «دیگه گرفتیمت...کوچولو»
«هوی دازای! اینقدر لفتش نده! رییس گفته دختره رو زنده میخواد»
همون لحظه از روی صدا شناختی اش..
خودش بود ... ناکاهارا چویا ، کنترل کننده جاذبه از مافیای بندر ...
و اون دازای اوسامو معروف... قدرتش ، جلودار هیچی نبود و ذهنش ، سریع تر از هرچیزی بود.. و خونش ، سیاه تر از سیاهی شب
«راه بیوفت خانوم کوچولو»
دازای از پشت دستات رو گرفته بود . برخلاف ظاهرش ، قدرتش واقعا زیاد بود
«انتظار نداشتم پشت قتل های وحشتناکی که به جون مافیای بندر افتاده بود یه... دختر باشه»
چویا اینو گفت و با چشماش ظاهرت رو بر انداز کرد
توی تمام این مدت حتی یه کلمه هم حرف نزدی
چویا جلو اومد و مچ دستات رو با طناب بست ...
«سعی نکن فرار کنی... الان قدرتی نداری و من دوست ندارم به زن ها بیخودی آسیب بزنم»
همون طوری که چویا داشت دستات رو می بست گفت..
تو راه... دازای کلی حرف زد ، کلی هم با چویا بحث کردن
انگار که دشمن همدیگه هستن...نه همکار!
یهو دازای گفت : «خانوم کوچولو نمیخوای حرف بزنی؟»
اخم کردی و گفتی : «صبر کن تا قدرتم برگرده... کاری میکنم تاوان کارتون رو پس بدید»
چویا اخم ریزی کرد ولی چیزی نگفت ولی دازای دستاش رو برد بالا و گفت: «لطفا بهمون رحم کن بانو!!»
بعدش چند قدم بهت نزدیک تر شد و قیافه اش به کل عوض شد... اونقدر جدی بود که هر لحظه ، هر کاری ازش بر می اومد ...
توی گوشت ، جوری که نفسش به گردنت بخوره گفت: «ببینم چی تو چنته داری. برعکس اون احمق من رحمی در مورد زن ها هم ندارم»
بعدش لبخند سردی زد و دوباره شروع کرد به راه رفتن
بدنت از تن صداش ناخواسته یخ کرده بود...
رسیدید به مافیای بندر..
چویا از پشت تورو هل داد تا وارد اتاق موری بشی ..
«قربان... دختره رو گرفتیم ، زنده ، همون طور که شما دستور داده بودید»
مردی که موری خطاب شده بود لبخند زد و با اون همه فاصله ، لرزی توی ستون فقراتت نشست ، نفهمیدی چرا ولی کلا یخ کردی ..
«پس تو همون فرد ترسناکی هستی که اون قتل هارو با افرادم کرده ، آره..؟»
اخم کردی و گفتی : «آره خودم هستم»
موری سرش رو تکون داد و گفت : «خوبه... آفرین بهت.. ا/ت یه دختر ۱۵ ساله که داره انتقام کشتار هایی که مافیای بندر در شهر راه انداخته بود رو میگیره...چه جذاب»
دازای اومد و روی مبل توی اتاق موری ولو شد ولی چویا سرپا ایستاده بود ...
«هوم...به نظرت باهات چیکار کنم الان؟»
موری بلند شد و قدمی نزدیکت اومد: «با کارایی که کردی مرگ کمترین چیزیه که لیاقت داری ولی خب... یه فرد با استعداد مثل تو چرا باید بمیره...هوم؟»
پوزخندی زد : «من یه پیشنهاد واست دارم ... تو یه مأموریت به دازای و چویا کمک کن ، بعدش من بهت اجازه میدم عضو مافیای بندر بشی و از تمام کارهایی که کردی میگذرم ...»
اخم کردی و گفتی : «حتی اگه بمیرمم حاضر نیستم همچین کاری کنم!»
موری ، ابرویی بالا انداخت و گفت: «اوه... جدی؟!»
بعدش... (ادامه دارد..)
اگه لایک هارو ۱۰ تا کنید قسمت بعدی اش رو هم میدم ✨
زمانی که مافیای بندر شهر رو به اوج آشوب و وحشت کشیده بود... تو یه گروه تشکیل دادی . خودت موهبت داشتی و قدرت دفاع از خودت رو داشتی..
به همین دلیل گروهت رو مجهز به اسلحه کردی و شروع کردی به کم کردن اعضای مافیای بندر.. هدفت این بود که شهر رو از وجود نحس مافیای بندر پاک کنی... و خودت قدرت رو در دست بگیری..
صبح بود و تقریبا سی نفر از اعضای مافیا رو کشته بودی ، به هر حال موهبتت خیلی قدرتمند بود و کسی جلودارت نبود
کت و شلوار پوشیده بودی و صدای بوت های سیاه پاشنه بلندت توی خیابون ها طنین انداز میشد..
دستات رو از خون پاک کردی و انگار که اتفاقی نیفتاده بود به راهت ادامه دادی و به سمت پایگاهت رفتی ...
وارد مخفی گاه گروهت شدی ، اینجا همیشه افرادت و دوستات حضور داشتند... یه جای واقعا دور از ذهن بود.. و هرکسی نمیتونست بهش نفوذ کنه..
ولی وقتی وارد شدی ، هیچکس اونجا نبود ...
این امکان نداشت چون مخفیگاه همیشه پر بود از آدم
صدا زدی : «بچه ها؟؟»
ولی هیچ جوابی در ازای سوالت بهت داده نشد
«اگه این یه شوخیه اصلا جالب نیست! خودتون میدونید من روی مسائل سازمان شوخی نمیکنم!!»
ولی بازم هیچی..
همون لحظه یه نفر از پشت دستاشو دور کمرت حلقه کرد و به محض این کار ، قدرتت خنثی شد
«انتظار نداشتم یه دختر کوچولو رییس سازمان باشه»
اون شخص توی گوشت گفت : «دیگه گرفتیمت...کوچولو»
«هوی دازای! اینقدر لفتش نده! رییس گفته دختره رو زنده میخواد»
همون لحظه از روی صدا شناختی اش..
خودش بود ... ناکاهارا چویا ، کنترل کننده جاذبه از مافیای بندر ...
و اون دازای اوسامو معروف... قدرتش ، جلودار هیچی نبود و ذهنش ، سریع تر از هرچیزی بود.. و خونش ، سیاه تر از سیاهی شب
«راه بیوفت خانوم کوچولو»
دازای از پشت دستات رو گرفته بود . برخلاف ظاهرش ، قدرتش واقعا زیاد بود
«انتظار نداشتم پشت قتل های وحشتناکی که به جون مافیای بندر افتاده بود یه... دختر باشه»
چویا اینو گفت و با چشماش ظاهرت رو بر انداز کرد
توی تمام این مدت حتی یه کلمه هم حرف نزدی
چویا جلو اومد و مچ دستات رو با طناب بست ...
«سعی نکن فرار کنی... الان قدرتی نداری و من دوست ندارم به زن ها بیخودی آسیب بزنم»
همون طوری که چویا داشت دستات رو می بست گفت..
تو راه... دازای کلی حرف زد ، کلی هم با چویا بحث کردن
انگار که دشمن همدیگه هستن...نه همکار!
یهو دازای گفت : «خانوم کوچولو نمیخوای حرف بزنی؟»
اخم کردی و گفتی : «صبر کن تا قدرتم برگرده... کاری میکنم تاوان کارتون رو پس بدید»
چویا اخم ریزی کرد ولی چیزی نگفت ولی دازای دستاش رو برد بالا و گفت: «لطفا بهمون رحم کن بانو!!»
بعدش چند قدم بهت نزدیک تر شد و قیافه اش به کل عوض شد... اونقدر جدی بود که هر لحظه ، هر کاری ازش بر می اومد ...
توی گوشت ، جوری که نفسش به گردنت بخوره گفت: «ببینم چی تو چنته داری. برعکس اون احمق من رحمی در مورد زن ها هم ندارم»
بعدش لبخند سردی زد و دوباره شروع کرد به راه رفتن
بدنت از تن صداش ناخواسته یخ کرده بود...
رسیدید به مافیای بندر..
چویا از پشت تورو هل داد تا وارد اتاق موری بشی ..
«قربان... دختره رو گرفتیم ، زنده ، همون طور که شما دستور داده بودید»
مردی که موری خطاب شده بود لبخند زد و با اون همه فاصله ، لرزی توی ستون فقراتت نشست ، نفهمیدی چرا ولی کلا یخ کردی ..
«پس تو همون فرد ترسناکی هستی که اون قتل هارو با افرادم کرده ، آره..؟»
اخم کردی و گفتی : «آره خودم هستم»
موری سرش رو تکون داد و گفت : «خوبه... آفرین بهت.. ا/ت یه دختر ۱۵ ساله که داره انتقام کشتار هایی که مافیای بندر در شهر راه انداخته بود رو میگیره...چه جذاب»
دازای اومد و روی مبل توی اتاق موری ولو شد ولی چویا سرپا ایستاده بود ...
«هوم...به نظرت باهات چیکار کنم الان؟»
موری بلند شد و قدمی نزدیکت اومد: «با کارایی که کردی مرگ کمترین چیزیه که لیاقت داری ولی خب... یه فرد با استعداد مثل تو چرا باید بمیره...هوم؟»
پوزخندی زد : «من یه پیشنهاد واست دارم ... تو یه مأموریت به دازای و چویا کمک کن ، بعدش من بهت اجازه میدم عضو مافیای بندر بشی و از تمام کارهایی که کردی میگذرم ...»
اخم کردی و گفتی : «حتی اگه بمیرمم حاضر نیستم همچین کاری کنم!»
موری ، ابرویی بالا انداخت و گفت: «اوه... جدی؟!»
بعدش... (ادامه دارد..)
اگه لایک هارو ۱۰ تا کنید قسمت بعدی اش رو هم میدم ✨
- ۴۲۷
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط